• 1404 يکشنبه 26 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6262 -
  • 1404 يکشنبه 26 بهمن

به مناسبت پنجاه و نهمين سالگشت غروب فروغ - بخش دوم و پاياني

زن عصيانگري كه با واژه‌ها طغيان كرد

مهردادحجتي

سهراب سپهري هم، همچون شاملو در فراق فروغ سروده بود: 
«بزرگ بود/ و از اهالي امروز بود / و باتمام افق‌هاي باز نسبت داشت / و لحن آب و زمين را چه خوب مي‌فهميد / صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود / و پلك‌هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد / و دست‌هاش / هواي صاف سخاوت را ورق زد / و مهرباني را / به سمت ما كوچاند/ به شكل خلوت خود بود / و عاشقانه‌ترين انحناي وقت خودش را / براي آينه تفسير كرد / و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود / و او به سبك درخت / ميان عافيت نور منتشر مي‌شد / هميشه كودكي باد را صدا مي‌كرد / هميشه رشته صحبت را / به چفت آب گره مي‌زد / براي ما يك شب / سجود سبز محبت را / چنان صريح ادا كرد / كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم / و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم / و بارها ديديم / كه با چه قدر سبد / براي چيدن يك خوشه بشارت رفت / ولي نشد / كه روبه‌روي وضوح كبوتران بنشيند / و رفت تا لب هيچ / و پشت حوصله نورها دراز كشيد / و هيچ فكر نكرد / كه ما ميان پريشاني تلفظ درها / براي خوردن يك سيب / چه قدر تنها مانديم».
غم سنگيني بود. فروغ در هنگام مرگ فقط ۳۲ سال از عمرش گذشته بود. بسيار جوان و پر شور بود. تازه خودش را كشف كرده بود. البته كه ابراهيم گلستان هم در پر و بال دادن به استعدادهاي او بي‌تاثير نبود. دوران تازه زندگي‌اش پس از آشنايي با گلستان معنايي ديگر گرفته بود. كار در استوديو گلستان و همكاري با ابراهيم گلستان در ساخت مستند، اتفاق مهم زندگي‌اش بود. تجربه فيلمسازي، به او كمك كرده بود تا از آن دوران سرگشتگي پس از جدايي از پرويزشاپور فاصله بگيرد و دنياي پرتحركي براي خود رقم بزند. حالا او مي‌توانست با دوستان شاعرش آزادانه كافه‌نشيني كند. در محافل دوستانه شركت كند. آزادانه سفر كند و آزادانه فعاليت كند. چنانكه بازيگري را هم تجربه كرد. هم در فيلم، هم در تئاتر. او در فيلم كوتاه خواستگاري، جلوي دوربين ابراهيم گلستان حاضر شد و بازي كرد. در تئاتر شش نفر در جست‌وجوي نويسنده به كارگرداني پري صابري هم روي صحنه رفت. اتفاق‌هاي خوب يكي پس از ديگري براي او رخ مي‌داد تا اينكه آن سانحه شوم رخ داد .آن روز در حال رانندگي به سوي استوديو گلستان بود كه اجل مهلتش نداد. همه‌چيز در يك چشم بر هم زدن اتفاق افتاد. جيپ پس از چرخش فرمان از كنترل خارج شد. سرش محكم به فرمان خورد . جمجمه‌اش به‌شدت آسيب ديد و پيش از رسيدن به بيمارستان تجريش جان باخت. ابراهيم گلستان از آن پس زندگي‌اش سياه شد. او مدتي به خلوت خود خزيد و خود را از چشم‌ها پنهان ساخت. بعد هم استوديو گلستان را با همه امكانات و تجهيزات به رضا قطبي فروخت و از كشور رفت. او سال‌ها عزادار فروغ در غربت باقي ماند. البته كه چند سال بعد براي ساخت فيلم «اسرار گنج دره جني » آفتابي شد . فيلم را ساخت. انقلاب ۵۷ را در فيلم پيش‌بيني كرد. كتاب و فيلمش توقيف شد و او براي هميشه از ايران رفت. او تا هنگام مرگ ديگر هرگز به ايران بازنگشت. 
سال‌ها بعد كاوه فرزند گلستان گفته بود: «پدرم پس از مرگ فروغ، ديگر آن آدم گذشته نبود. او ساعت‌ها به درخت توي حياط خيره مي‌ماند و با كسي حرف نمي‌زد. به كلي تغيير كرده بود.در حقيقت، وقتي كه فروغ مرد، پدرم هم با او مرد.»
فروغ با اينكه چندان عمر نكرد و حتي به ميانسالي هم نرسيده از دنيا رفت. اما در همان فرصت كم تاثير خود را گذاشته بود. شش دفتر شعر، آن هم در زمانه‌اي كه غول‌هايي در شعر نو ظهور كرده بودند و اشعارشان فضاي ادبيات آن روزگار را به‌شدت تحت تاثير گرفته بود، اتفاق مهمي بود. نوعي تنه زدن به بزرگان بود. او توانسته بود در آن فضا، خود را ميان آن همه شاعر پر آوازه جا دهد و از خود نامي باقي بگذارد. شاملو درباره‌اش در مجله فردوسي، در تاريخ اول اسفند ۱۳۴۶ نوشته بود: 
«شعر فروغ هميشه براي من يك چيز زيبا بوده است. اگر اين صفت براي بيان كيفيت شعر فروغ كافي باشد.فروغ تا آن حدي كه من مي‌شناسم و به من اجازه مي‌دهد كه قضاوت كنم، در شعرش همچنانكه در زندگي، يك جست‌وجوگر بود. من هرگز در شعر فروغ نرسيدم به آنجايي كه ببينم فروغ به يك چيز خاصي رسيده باشد. همچنانكه ظاهرا زندگي‌اش هم همين طور بود. يعني فروغ در يك جهت معني يك چيز معيني را جست‌وجو نمي‌كرد. در شعر او حتي خوشبختي يا عشق هم به مثابه چيزي كه دنبالش برويم و پيدايش كنيم، مطرح نمي‌شود. او در زندگي‌اش هم هرگز دنبال يك چيز خاص نرفت، خواه به وسيله شعر، خواه به وسيله فيلم و خواه به وسيله هر عامل ديگر. من او را هميشه به اين صورت مي‌شناختم كه رسالت خودش را در حد جست‌وجو كردن پايان داد.من هرگز نديدم كه فروغ چيزي را پيدا كند و آن چيز قانعش بكند.
فروغ در شعرش دنبال چه چيزي مي‌گشت؟ اين براي من شايد به عنوان عظمت كار فروغ و اهميت او مطرح بشود... يعني واقعا اين جوري فروغ را دوست مي‌داشتم. مي‌ديدم آدمي است كه فقط جست‌وجو مي‌كند، اما اينكه چه چيز را جست‌وجو مي‌كند، اين شايد براي خود او هم مهم نبود. آيا دنبال انسانيت مطلق مي‌گشت: نه! آيا دنبال عشقي مي‌گشت كه وسيله‌اي باشد براي خوشبختي‌اش؟ نه! براي اينكه حتي دنبال خوشبختي هم نمي‌گشت. همه‌چيز را مي‌ديد و همه‌چيز را دوست داشت. حتي يك‌بندي را كه رخت رويش آويزان مي‌كنند. زندگي از موقعي كه خورشيد روشنش مي‌كرد، براي او قابل پرستش بود با يك عامل وحشت. در حالي كه هر دوي اينها بود، هيچ كدام آنها هم نبود.» 
شاملو در يادداشت ديگري در مجله «تماشا» در تاريخ ۲۱ بهمن ۱۳۵۰ نوشت: «فروغ شاعر بسيار بزرگي است. شعرش از رياي بزرگ و شيطاني وزن و قافيه دور است. نه قصه‌پردازي مي‌كند نه خيالبافي. صادقانه‌ترين حرف‌هايي است كه مي‌توان از كسي شنيد. حرف‌هاي آدم‌هاي صادقي است كه تازه روي سخنش هم تنها با خودش است. اگر نتوانسته‌ايم نهايتش را دريابيم براي اين است كه گود است و ناپيدا كرانه. كاش ديگران هم دستي بالا مي‌كردند و با همان صداقت و بي‌ريايي و شجاعتي كه در او هست، كمر به مكاشفه‌اش مي‌بستند. اين كاري است كه من خيالش را پخته‌ام، اگر خيال خامي نباشد!»
دكتر محمدرضاشفيعي كدكني هم درباره فروغ با روزنامه معتبرگاردين به‌مناسبت پنجاهمين سالگرد درگذشت او گفته بود: «او بسيار ساده و بي‌پيرايه بود. او نمونه يك شاعر واقعي در زمانه خودش بود. هيچ نقابي نداشت و همين است كه ما امروز او را هنوز مي‌خوانيم و در آينده نيز خواهيم خواند.»
گاردين به همين مناسبت با ابراهيم گلستان هم گفت‌وگو كرده بود. او گفته بود: «ما خيلي به هم نزديك بوديم، اما نمي‌توانم اندازه بگيرم كه چقدر به او احساس دلبستگي مي‌كردم. چطور مي‌توانم اين را بسنجم؟ با متر؟ با كيلوگرم؟»
گلستان گفته بود وقتي فروغ دنبال كار مي‌گشت، دو دوست او را به وي معرفي كرده بودند. در آن زمان گلستان يك استوديوي شناخته شده در منطقه دروس تهران داشت و فروغ در آن مشغول به كار شده بود.
گلستان شعر فروغ را شعري توصيف كرده كه با احساسات بي‌پيرايه مردم سازگاري دارد و تاثيرگذاري خودش را روي شعر فروغ بسيار كم‌اهميت دانسته بود.
گلستان همچنين گفته بود: «فروغ تحت‌تاثير كوشش خود بود طوري كه انگار دانش‌آموز مدرسه بود. بيشترين تاثير را خودش روي خودش ‌گذاشت. هيچ‌وقت نديدم كه فعال و خلاق نباشد.»
فروغ اما، سواي همه اين حرف‌ها كه شاعران هم‌عصرش گفته‌اند، امروز نيز همچنان مهم و تاثيرگذار است. او ناخواسته بخشي از زنان جامعه را نمايندگي مي‌كند كه توانسته‌اند متكي به توانايي‌هاي خود، در ميان جامعه مردسالار قد علم كنند. دختران جوان نسل حاضر، اشعار او را زمزمه مي‌كنند و در سالگرد تولد و درگذشت او، بر مزارش حاضر مي‌شوند و شعرهايش را مي‌خوانند. او زني عصيانگر از يك جامعه به‌شدت سنتي بود كه توانست با به خدمت گرفتن واژه‌ها، تصويري از يك زن طغيانگر را به نمايش بگذارد. 
سياوش كسرايي در فراق او سروده است: 
«آي گل‌هاي فراموشي باغ / مرگ از باغچه خلوت ما مي‌گذرد/ داس به دست / و گلي چون لبخند / مي‌برد از بر ما / سبب اين بود آري / راه را‌ گر گره افتاد به پاي / باد را‌ گر نفس خوش‌بو در سينه شكست / آب را اشك اگر آمد در چشم زلال / گل يخ را پرها ريخت اگر / در تك روز آري / روشنايي مي‌مرد / شبنمي با همه جان مي‌شد آه... / اختران را با هم / پچ‌پچي بود شب پيش كه مي‌ديدم من / ابرها با تشويش / هودجي را در تاريكي مي‌بردند / و دعاهايي چون شعله و دود / از نهانگاه زمين بر مي‌شد / شاعري دست نوازشگر از پشت جهان برمي‌داشت / زشتي از بند رها مي‌گرديد / دختر عاصي و / زيباي گناه / ماند با سنگ صبورش تنها / او نخواهد آمد / «او نخواهد آمد» اينك آن آوازي است / كه بيابان را در بر دارد / «او نخواهد آمد» / عطر تنهايي دارد با خويش / همره قافله شاد بهار / كه به دروازه رسيده‌ست كنون / او نخواهد آمد / و در اين بزم كه چتري زده يادش بر ما / باده‌اي نيست كه بتواند شستن از ياد / داغ اين سرخ‌ترين گل، فرياد / كودكي را كه در اين مه سوي صحرا رفته‌ست / تا كه تاجي بنشاند از گل بر زلفان / يا كه برگيرد / پروانه رنگيني از بيشه غم / با چه نقل و سخني / بفريبيمش آيا / بكشانيمش تا آبادي؟ / پاي گهواره خالي چه عبث خواهد بود / پس از اين لالايي!
خواب او سنگين است / و شما اي همه مرغان جهان در غوغا آزاد‌يد / شعر در پنجره مهتابي / گريه سر داد و غريبانه نشست».

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون