شرح مكرر رياضتها و گلههاي نويسنده
حسن فريدي
كتاب شامل يك مقدمه سه صفحهاي و حدود 100 صفحه گفتوگو با محمود دولتآبادي، 20 صفحهاي گفتوگو با همسراو آذرماهر، و بقيهاش حرفهاي فرزندان دولتآباد (سارا، سياوش، فرهاد) است. گفتوگوها را ليلي گلستان انجام داده است.
حرفهاي دولتآبادي را درباره كارهايش قبلا شنيده بوديم. مثل سكوت جامعه ادبي درباره رمان سه جلدي «روزگار سپري شده مردم سالخورده» و حسرتي كه براي او باقي مانده است. كتابي كه بنا به گفته همسرش «برگرفته از روزهايي بود كه خود زندگي كرده بود». و برخي از منتقدان شبه زندگينامه ناميدند. همچنين درباره جفاهايي كه سينماگران با آثار او كردهاند. مدعياتي درخصوص كتاب «اوسنه بابا سبحان» و جريان ساخته شدن فيلم «خاك» و فيلمنامه «تنگنا» و ساختن فيلم «گوزنها» از روي آن كارهايي كه علي ژكان، كارگردان با آثار او كرده و همينطور ديگران.
اين كتاب به ما ميگويد كه اگر نگوييم محمود دولتآبادي، نويسنده نامآشناي ايراني از اهالي سينما و دستاندركاران اين صنعت - هنر دل چركين است، دستكم بايد بگوييم چندان دل خوشي هم از اين جماعت ندارد.
او در اين كتاب همچنين از جفايي ميگويد كه به عقيده او بر رمان «كلنل» او رفته است. كتابي كه بعد از 41 سال از نوشتنش، هنوز مجوز چاپ به او داده نشده است.
دولتآبادي معتقد است نوشتن، كارِ فرساينده و مرگباري است و واقعا ترسناك. او ميگويد قدم گذاشتن در اين وادي با رياضت كشيدنهاي شديد، طولاني و ممتد همراه است. عشق ميخواهد و تواضع. او نوشتن را با تشبيه به دالان اينطور تعبير ميكند: «شروع نوشتن وارد شدن به فضاي مبهمي است پُر از دالانهاي روشن و تاريك. وارد ميشويد و حالا كار هنر اين است كه از اين دالان تاريك بيرون بياوردت.»
دولتآبادي همچنين از هزينههايي ميگويد كه در مقام نويسنده براي ادبيات پرداخته است: «هميشه زندگي را فداي ادبيات كردم!» به باور او، نوشتن كار سختي هست و نيست، اما خلق ادبيات امري ناممكن است كه گاهي ممكن ميشود!
درباره جلال آلاحمد تصريح ميكند كه «ذهنش، ذهن پيشرفتهاي نبوده، ولي همينقدر كه به اين مملكت علاقه داشت من به او علاقهمندم... نثرش را براي داستان، مناسب نميدانم، اين نثر به درد رمان نوشتن نميخورد.»
وقتي مصاحبهگر درباره اثر مشهورش يعني «كليدر» از او ميپرسد، ميگويد: «وقتي كه شروع كردم به نوشتن كتاب، دو سال بعدش ازدواج كردم و وقتي به پايان رسيد، سرم را بلند كردم و ديدم يك بچه ده، يازده ساله به اسم سياوش دارم.»
ليلي گلستان از آذر ماهر ميپرسد آيا دولتآبادي ايدهها و فكرهايي را كه در سر داشته با او به عنوان همسرش در ميان ميگذاشته؟ پاسخ آذر ماهر چنين است: «او با خداي خودش همفكرهايي را كه به سرش ميآمدند در ميان نميگذاشت. هرگز فكرهايش را در مورد نوشتن كتاب با كسي در ميان نميگذاشت... اما وقتي كارش تمام ميشد، ميداد بخوانم. يعني دستنوشتههايش را پيش از چاپ ميخواندم. مثلا كلنل را.»
سارا ميگويد: «حتي وقتي الان ازش سوال ميكنم، خيلي خوب گوش ميكند، شنونده خوبي است، ولي جواب مطلق نميدهد.»
و به سياوش توصيه ميكند: «خودت را نگه دار. الان چيزهايي را از دست خواهي داد اما چيزهاي ديگري را به دست خواهي آورد و مهم است كه هميشه به اين موضوع فكر كني و تمركزت را روي بخش دوم بگذاري.»
فرهاد ميگويد كه اگرچه پدر نتوانسته به اندازه دلبخواه او به خانوادهاش بپردازد اما او هميشه خود را روي دوش پدر احساس كرده است: «در كل در مورد خودش خيلي سختگيري ميكند. بارها به من گفته از اينكه ما به خاطر او نتوانستيم مثل ديگران زندگي كنيم، آزرده است.»
فرهاد ميگويد: «اگر بنا باشد دولتآبادي را در يك جمله توصيف كنم، اين ميتواند بهترين جمله باشد: «فرزانه كارش را انجام ميدهد. رهايش ميكند!» به نظر من دولتآبادي اين جمله را زندگي كرده و ميكند.