عليرضا كريميصارمي
سكوت واقعيتي وجودي و مفهومي است؛ ژرف و بيبديل، بازگشتي به ساحت امر قدسي و به درونيترين وجه هستي.سكوت رسيدن به مرز خِرد است، همچون خيره شدن به آسمان پرستاره كوير و رازهايي كه در پس آن گستردهاند.هر انديشه خردمندانهاي پس از سكوتي خاموش، اما روشن هويدا ميشود؛ آنجا كه سكوت قدرتي ميشود در قامت خِرد و انديشه.
سكوت كنشي آگاهانه در بيزاري از بيخِردي است؛ زمان را در فضايي ناب متبلور ميسازد و انديشه را به بلوغ ميرساند. سكوت نه شكست، بلكه احترام به مرزهاي زبان و انديشه است. هر آنچه فراتر از منطق و بيانِ زباني است، جايگاهش در سكوت است.
سكوت ميتواند انتخابي فلسفي باشد؛ كنشي براي رهايي از هياهوي بيخِردي و بازگشت به تامل. سكوت فلسفي نه خاموشي محض، بلكه حضوري ديگرگونه است؛ جايي كه انديشه به عمق ميرود و زبان از بيان بازميماند. آنجا كه واژهها خاموش ميشوند، سكوت آغاز به سخن گفتن ميكند.
اين مقاله بر آن است تا با نگاهي پژوهشي به بررسي و تجربه هنر خاموش و سكوت در آثار هنري بپردازد.
فلسفه سكوت: جستاري در قدرت آنچه گفته نميشود
در جهاني سرشار از صدا و گفتوگوي بيوقفه، سكوت اغلب ناديده گرفته ميشود، اما در انديشه فلسفي جايگاهي ژرف دارد. سكوت تنها فقدان صدا نيست؛ بلكه فضايي است سرشار از امكان، همانند بوم نقاشي كه ميتوان معنا و تفسير را بر آن نگاشت. فلسفه سكوت، حوزهاي كمتر كاوش شده، اما عميق و بنيادين است كه ماهيت ارتباط، وجود و فهم را به چالش ميكشد.
سكوت، فرصتي براي پرورش عميقترين افكار و احساسات و رهايي از سلطه زبان و جريان بيوقفه كلمات است. سيمون ويل سكوت را «تنها زبان خدا» ميداند، زباني كه ما را به قلمرويي فراتر از تجربه انساني و به خلوص مطلق ميرساند. سكوت، خود ميتواند شكلي از مقاومت باشد؛ امتناعي آگاهانه در برابر فشارهاي اجتماعي، سياسي و فردي، ابزاري براي ايستادگي و حفظ استقلال.
در آثار مرلو-پونتي، بهويژه در كتاب Phenomenology of Perception (پديدارشناسي ادراك، ۱۹۴۵)، او بر اهميت بدن و حركات غيركلامي در انتقال معنا تاكيد ميكند. او بيان ميكند كه زبان تنها وسيلهاي براي بيان افكار نيست، بلكه خود يك عمل بدني است كه از طريق آن معنا ايجاد ميشود. در اين زمينه، سكوت ميتواند به عنوان يك فضاي ميانزباني در نظر گرفته شود كه در آن بدن و حركات غيركلامي نقش مهمي در انتقال معنا ايفا ميكنند.
ميشل فوكو، در كتاب The History of Sexuality, Vol. 1 (تاريخ جنسيت، جلد اول ۱۹۷۸)، سكوت را نه به معناي غيبت صدا، بلكه به عنوان بخشي از شبكه پيچيده قدرت و دانش ميداند. او نشان ميدهد كه قدرت تنها در قالب گفتار و بيان عمل نميكند؛ آنچه گفته نميشود و آنچه ممنوع يا به سكوت سپرده ميشود نيز سهم مهمي در شكلگيري حقيقت دارد. بدينسان، سكوت خود به ابزاري گفتماني بدل ميشود كه تعيين ميكند چه چيز ميتواند آشكار شود و چه چيز بايد ناگفته بماند. در نگاه فوكو، سكوت نه فقدان، بلكه حضور فعالي است كه نظم اجتماعي و توليد دانش را هدايت ميكند و نشان ميدهد كه در پس هر گفتار، لايههايي از ناگفتهها و فاصلهها حضور دارند كه معنا و قدرت را شكل ميدهند.
پس از بررسي نقش سكوت در ساختارهاي قدرت و تجربه بدني، نوبت به معناي دروني و خودآگاهانه سكوت در مسير فهم خويشتن ميرسد. سكوت راهي به سوي خودشناسي نيز هست. فلسفههاي شرقي، بهويژه بوديسم، سكوت را شيوهاي براي رسيدن به روشنبيني ميدانند؛ در فرآيند مراقبه، انسان با فاصله گرفتن از آشوب بيروني، مجال شنيدنِ صداي دروني را مييابد.
تيك نات هان مينويسد: «فقط هنگامي كه اقيانوس ساكت و آرام است ميتوانيم انعكاس ماه را روي آن ببينيم و سكوت مطلقا چيزي است كه از قلب سرچشمه ميگيرد، نه از شرايط بيروني ما. زندگي در سكوت به معناي هرگز سخن نگفتن، هرگز درگير موضوعي نشدن يا انجام ندادن كاري نيست؛ فقط به اين معناست كه درون ما آشفته نيست.»
در انديشه هايدگر، «دازاين» (Dasein) به معناي بودنِ انساني است كه خود نسبت به بودنش آگاه است. از اينرو، سكوت نزد او تنها زماني معنا دارد كه از چنين بودني برخيزد؛ سكوتي كه نه خاموشي، بلكه گونهاي از گفتارِ اصيل است.
زبان، هر چند اصليترين ابزار ارتباط ميان انسانهاست، اما نميتواند همه آنچه در ذهن و دل ما ميگذرد را منتقل كند. در جايي كه واژهها از بيان ناتوان ميشوند، سكوت خودنمايي ميكند. در اين مسير، سكوت نهتنها تجربهاي دروني است، بلكه محدوديتهاي زبان را نيز آشكار ميسازد. ويتگنشتاين ميگويد: «در آنجا كه نتوان از آن سخن گفت، بايد خاموش ماند.» سكوت، اعترافي است به مرزهاي زبان و ابزاري براي اشاره به آنچه ناگفتني و بيانناپذير است. ريلكه نيز سكوت را ضرورتي براي سفر به درون ميداند؛ فرصتي براي شنيدن صداي عميق خويش.
سوزان سونتاگ در مقالهThe Aesthetics of Silence، (زيباييشناسي سكوت۱۹۶۷) سكوت را نه فقدانِ صدا، بلكه حضوري فعال و معنادار در تجربه هنري ميداند. به باور او، سكوت در هنر معاصر فضايي براي تامل، بازانديشي و درك ژرفتر اثر فراهم و مخاطب را از يك مشاهده صِرف به تجربهاي مشاركتي و شخصي دعوت ميكند. او نشان ميدهد كه فضاهاي خالي در آثار هنري-چه در نقاشي، موسيقي يا ادبيات-نمادي از غياب و حضور همزمانند و تجربه معنا را عميقتر ميسازند. چنين سكوتي، مخاطب را به تمركز و دقتي ژرفتر در برابر اثر فراميخواند و امكانِ كشفِ لايههاي پنهانِ احساس و معنا را فراهم ميآورد.
در نگاه سونتاگ، سكوت ابزاري است براي بازانديشي و تجربه زيباييشناختي عميق؛ وسيلهاي كه هنرمند به واسطه آن، مخاطب را به مكث، تعمق و حضور كامل در لحظه اثر دعوت ميكند. اين حضورِ فعال، خلأ و غياب را به ابزاري براي خلق معنا و تجربهاي رواني-ذهني بدل ميسازد و سكوت را به يكي از موثرترين عناصر در هنر معاصر تبديل ميكند.
سكوت؛ حضور جمعي و فرهنگي در هنر
در نگاه جامعهشناختي، سكوت تنها نبودِ صدا نيست؛ بلكه كنشي زنده و فعال است كه در دل فرهنگ و روابط اجتماعي رخ مينمايد. آنا سژيكوسكا-پياتروفسكا در مقاله خود، با عنوان «هنر مشاركت در سكوت» سكوت را به مثابه فرصتي براي مشاركت و تجربه فعال در هنر توصيف ميكند. اين سكوت، همانند پردهاي نازك ميان حضور و غياب است؛ نه فقدان، بلكه زمينهاي براي تعامل، بازانديشي و كشف معنا، جايي كه هر مخاطب ميتواند فضاي خالي اثر را با تجربه و درونبيني خود پُر كند.
سكوت در هنر معاصر، مخاطب را با اثر پيوند ميزند و او را در بستر اجتماعي و فرهنگي اثر قرار ميدهد. مانند يك ساز نامرئي، سكوت امكان تجربه جمعي را فراهم ميآورد؛ جايي كه نهاد هنر، هنرمند و مخاطب در يك كنش همزمان شركت ميكنند و معنا شكل ميگيرد. در اين تعامل، سكوت ميتواند هم ابزار قدرت و كنترل باشد و هم راهي براي آزادي و خلاقيت. انتخاب يا تحميل سكوت، هر دو، معناي ويژهاي دارند و مخاطب را به مشاركت فعال وادار ميكنند.
به بيان ديگر، سكوت پلي است ميان تجربه فردي و ساختارهاي اجتماعي هنر؛ ميان درون و بيرون، ميان لحظه شخصي و حافظه جمعي.همانگونه كه جان كيج با اثر مشهور موسيقايي خود تحت عنوان چهار دقيقه و سي و سه ثانيه (4’33 “) نشان داد، سكوت زمينهاي است براي ديدن، شنيدن و حضور در جهان با تمام جزيياتش، جايي كه هر مخاطب خود را در جريان فرهنگي و اجتماعي اثر مييابد و تجربهاي منحصر به فرد خلق ميكند.
كيج درباره اولين اجراي اين اثر ميگويد: «آنها [حاضرين در سالن] به اين موضوع پي نبردند كه هيچ چيزي به عنوان سكوت وجود ندارد. چيزي كه آنها تصور ميكردند سكوت است، پر از صداهاي اتفاقي بود، چراكه نميدانستند چگونه گوش بدهند. در موومان اول، صداي باد شنيده ميشود كه اشيا را به حركت درميآورد. در موومان دوم، صداي برخورد قطرات باران بر پشتبام شنيده ميشود و در موومان سوم، صداهاي خود مردم است كه هنگام گفتوگو يا قدم زدن هرگونه صداي جالبي را توليد ميكنند.»
در اين مسير، سكوت نه غياب، بلكه ابزاري براي خلق معنا، مشاركت و تجربه اجتماعي هنر است؛ سكوتي كه در دلِ هر نگاه، هر مكث و هر لحظه خالي، زندگي و بودن را بازميتاباند. اما آنچه در فلسفه مرز و محدوديت زبان شمرده ميشود، در سنت شعري ايران به افقي تازه بدل ميشود؛ جايي كه سكوت نه نشانه ناتواني، بلكه مجالي براي تعالي روح و پرورش معناست. سكوت، در اين نگاه، نه صرفا نبودِ صدا، بلكه فرصتي براي تجربه دروني است؛ لحظهاي براي روي آوردن به آن شنيدنِ پنهان كه در نهايت به روشنايي ميانجامد.
مولوي در اشعار خود اين نوع سكوت عاشقانه را چنين مينماياند:
«چونك عاشق اوست تو خاموش باش/او چو گوشت ميكشد تو گوش باش».
خاموشي در اينجا نه انفعال، بلكه گشودگي است؛ دعوتي براي آموختن شنيدن آنچه جز در سكوت دريافتني نيست.
و در سوي ديگر حافظ سكوت را نه از سرِ عشق، بلكه نشانه حكمت و پرهيز از گفتارِ بيثمر ميبيند:
«بر بساطِ نكتهدانان خودفروشي شرط نيست / يا سخن دانسته گو اي مردِ عاقل يا خموش».
در روزگار معاصر، سهراب سپهري در صداي پاي آب از حضوري سخن ميگويد كه جز در سكوت دركپذير نيست؛ حضوري كه در آن، انسان به لطافتِ جهان نزديك ميشود. در نگاه او، سكوت نه فقدان صدا، بلكه نحوهاي از حضور است؛ گشودگياي كه امكان شنيدنِ جوهر زندگي را فراهم ميآورد. هنگامي كه ميگويد:
«گوش كن، دورترين مرغِ جهان ميخواند»، سكوت را به مثابه دريچهاي به هستي نشان ميدهد؛ وضعيتي كه در آن، انسان در خاموشي، آواي پنهان جهان را ميشنود. در جهان مدرن كه فناوري و رسانهها سكوت را به حاشيه راندهاند، اين فضيلت بيش از هر زمان ديگر ارزشمند است. سكوت ما را قادر ميسازد در برابر هياهوي مصرفگرايي و جريان بيپايان اطلاعات مقاومت كنيم و تجربهاي اصيل از خود و جهان به دست آوريم. سكوت فقدان معنا نيست؛ بلكه فضايي است براي كشف آن، حضوري كه ما را به شنيدني ژرفتر، تاملي خردورزانه و تجربهاي فراتر از كلمات فراميخواند.
سكوت مسيري كمتر پيموده اما گرانبهاست؛ راهي براي خودشناسي، تابآوري و فهم هستي.
سكوت تنها تجربهاي زيسته و شاعرانه نيست، بلكه جايگاهي ريشهدار در تاريخ انديشه دارد. فيلسوفان، از يونان باستان تا روزگار معاصر، سكوت را نه خلئي بيصدا، بلكه حضوري ژرف دانستهاند؛ سكوتي كه گاه راز معرفت است و گاه مرز زبان.افلاطون در محاورات خود سكوت را شرط نزديكي به حقيقت ميديد و فيثاغورثيان با رياضتِ سكوت، شاگردان خود را براي دريافت حكمت آماده ميكردند؛ در فلسفه مدرن نيز سكوت جلوههاي ديگري يافت: پاسكال از سكوت آسمانهاي بيكران بيم داشت و در آن عظمت قدسي را ميديد؛ كانت يادآور شد كه عقل در برابر نامتناهي، ناگزير به سكوت است. در سوي ديگر، در سنتهاي شرقي، سكوت راهي براي روشن شدن و يكي شدن با كل هستي شد. در تائوئيسم و ذِن بوديسم، سكوت نه فقط تمرين، بلكه خود حقيقت است. چنين است كه سكوت، در پهنه فلسفه، از غرب تا شرق، همواره پلي بوده است ميان انديشه و امر ناشناختني.
آليس بورچارد گِرين، نويسنده كتاب The Philosophy of Silenc (فلسفه سكوت،1940) سكوت را نيرويي زنده و سازنده ميداند. او سكوت را ابزاري براي پالايش درون، مهار نفس و كشف حقيقتي فراتر از جهان حسي ميشناسد. به باور گِرين، در تمام سنتهاي معنوي و فلسفي، سكوت نقش بنيادي در سلوك روحاني و رشد انساني داشته است. از يونان باستان تا اديان سامي، از مسيحيت اوليه تا عرفان شرقي، سكوت همواره وسيلهاي براي جمعآوري نيروهاي دروني، آرام كردن ذهن و دستيابي به بينشي ژرفتر بوده است.
در مكتب فيثاغورس، سكوت پنجساله شاگردان، شرطي براي تربيت روح بود و در سنتهاي شرقي مانند بوديسم و تائوئيسم، سكوتِ آگاهانه راهي براي رهايي از توهمات حسي و يكي شدن با كل هستي به شمار ميرفت. گرين تاكيد ميكند كه سكوت حقيقي، سكوتي منفعل و بيحاصل نيست، بلكه فعال، هوشيار و همراه با خودانديشي است. اين سكوت، دل و جان را آرام ميكند، نيروهاي رواني را سامان ميبخشد و فرد را به تجربهاي از «يكپارچگي» و اتصال با واقعيت متعالي رهنمون ميسازد. به بيان او، سكوت پلي است ميان انسان و سرچشمه حقيقت؛ پلي كه تنها با تمرين، صبر و مراقبت ميتوان از آن گذر كرد. اين ديدگاه، مكمل انديشه نيچه، ويل، سارتر و ويتگنشتاين است و نشان ميدهد كه سكوت، چه در عرصه فلسفه و چه در سنتهاي معنوي، همواره فضايي فعال و خلاق براي خودشناسي، تامل و درك ژرفتر جهان بوده است.
سكوت و هنر
استيون ال. بايندمن در كتاب خود Silence in Philosophy, Literature, and Art (سكوت در فلسفه، ادبيات و هنر، ۲۰۱۷) به بررسي سكوت در گستره فلسفه، ادبيات و هنر ميپردازد و نشان ميدهد كه سكوت نه تنها فقدان صدا يا واژه نيست، بلكه عنصري فعال و تعيينكننده در فرآيند خلاقيت هنري است. از ديد بايندمن، اين فضا، زمينهاي براي تمركز، تامل و شكلدهي جريان خلاق فراهم ميآورد و امكان تجربهاي ژرف و شخصي را براي مخاطب در اثر هنري ايجاد ميكند. در شعر نيز استِفان مالارمه، شاعر فرانسوي بر اين باور بود كه معنا تنها در آرايش واژهها نيست، بلكه در تعامل ميان كلمات و فضاهاي خالي آنها شكل ميگيرد. او با بهكارگيري فاصلههاي خالي ميان واژهها، همانند مكثهاي موسيقي، جريان خواندن و تجربه اثر را سازماندهي ميكند. در اثر معروفش Un coup de dés (يك پرتاب تاس)، اين فضاهاي خالي به معناي واقعي كلمه «محل سكوت» هستند كه هم محدوديتهاي زبان را آشكارميكنند و امكان تجربه خلاقانه مخاطب را گسترش ميدهند.
بايندمن همچنين اشاره ميكند كه در موسيقي، جان كيج با اثر مشهور خود «4’33 “» سكوت را به عنوان يك عنصر خلاقانه وارد تجربه شنيداري كرده است. كيج نشان داد كه اين فضاي خالي، نه صرفا فقدان صدا، بلكه سكوتي است فعال كه به عنوان زمينهاي براي مشاهده و توجه به صداهاي محيط عمل ميكند. تجربه موسيقي در اين اثر، از حالت پيشبينيشده به تجربهاي زنده و پويا بدل ميشود و آگاهي شنونده از محيط و موسيقي را تغيير ميدهد.
همانگونه كه بايندمن توضيح ميدهد، كيج با بهرهگيري از مفهوم فضاهاي خالي در هنر، سكوت را در موسيقي به عنوان عنصري خلاقانه به كار گرفت. او نشان داد كه اين فضاهاي خالي نه به معناي فقدان صدا، بلكه زمينهاي براي مشاهده و توجه به صداهاي محيط و تجربهاي عميقتر از اثر هنري هستند.
پيش از آنكه سكوت در هنر مدرن به شكل يك ابزار خلاقانه مطرح شود، اساطير و داستانهاي قديمي نيز نشان ميدهند كه سكوت ميتواند عنصري پرقدرت و تعيينكننده باشد. در داستانهاي اساطيري كافكا، سكوت سيرنها جايگاهي ويژه دارد. در اين روايت، اوديسيوس براي آنكه خود را از وسوسه سيرنها مصون بدارد، در گوشهاي خود موم ميريزد تا از آواز محسوركننده آن زنان اغواگر در امان بماند؛ غافل از آنكه سيرنها اينبار سلاحي نيرومندتر از آواز در اختيار دارند: سكوت. ايوون فلايشمن در تحليل اين داستان، سكوت سيرنها را استعارهاي از هنر ميداند. بهزعم او، آواز سيرنها را ميتوان نمادي براي هنر تلقي كرد و سيرنها را نمايندگان هنرمندان. در اين صورت، سكوت به معناي امتناع از آفرينش هنري است و اين امتناع، خود سلاحي است به مراتب مهيبتر از پرداختن به هنر. بدينسان، سكوت سيرنها تاملي است در باب قدرت و بيقدرتي هنر، جايي كه خاموشي، خود به بيانيترين شكلِ گفتار بدل ميشود.
اين نمونهها نشان ميدهند كه سكوت، از اساطير تا هنر مدرن، همواره فضايي براي تامل، امتناع و قدرت داشته و همزمان مخاطب را در موقعيتي فعال براي تجربه اثر قرار ميدهد. چه در شعر، چه در موسيقي و هنر تجسمي و حتي در اسطوره، سكوت عنصري است كه خلاقيت و تجربه زيباييشناختي را شكل ميدهد و به نوعي روشنايي خاموش هنر را ممكن ميسازد.
سكوت در هنر معاصر و رسانههاي ديداري
سكوت در هنرهايي مانند عكاسي، نقاشي و سينما همان نقش فعال و خلاقانهاي را ايفا ميكند كه در شعر و موسيقي ديدهايم. فضاهاي خالي در يك نقاشي يا كادربندي در سينما و عكاسي، همچون فاصلههايي ميان واژهها در شعر يا مكثهاي موسيقي، امكان توجه و تامل عميق مخاطب را فراهم ميآورند. اين فضاي خالي، نه به عنوان فقدان، بلكه به عنوان حضوري بالقوه از معنا عمل ميكند و تجربه بصري و احساسي بيننده را غني ميسازد. براي نمونه آثار مينيماليستي مارك روتكو و تركيببنديهاي خالي آگنس مارتين، با اتكا به سكوت بصري، فضايي براي حركت ذهني و تعامل فعال مخاطب ايجاد ميكنند. در عكاسي، آثار هيروشي سوگيموتو با قاببنديهاي ساده و افقهاي آرام يا عكاسيهاي آندرياس گورسكي با سكوت در وسعت تصوير، امكان تمركز بر جزييات و درك عميقتر از موضوع را فراهم ميآورند. در سينما، فيلمسازي چون ميكلآنجلو آنتونيوني با سكوتهاي طولاني و قابهاي تهي، تجربهاي فلسفي از خلأ و تنهايي انساني را به تصوير كشيده است.
نمونههاي ايراني و بومي
نگارنده بر اين باور است كه در هنر ايراني، بهرهگيري از فضاهاي خالي و سكوت بصري حضوري ويژه دارد. براي نمونه در نقاشي مدرن ايران، آثار فرامرز پيلارام با فرمهاي ساده و رنگبندي غالبا مينيمال، فضايي باز و متفكرانه ايجاد ميكنند كه مخاطب را به تجربهاي دروني و تاملآميز دعوت ميكند. بهطور مشابه، در عكاسي احمد عالي، تركيب نور، سايه و قاببندي دقيق، سكوتي بصري پديد ميآورد كه مشاهدهكننده را به تمركز و تجربه ذهني فرا ميخواند.
عكسهاي احمد عالي با قاببنديهاي ساده، تركيب دقيق نور و سايه و حضور تكرارشونده دستها، نوعي تامل بصري بر رابطه انسان و جهان پيرامون را شكل ميدهند. در آثار او، سكوت نه به معناي غيبت صدا، بلكه به صورت فاصله و مكثي ميان عناصر بصري حضور دارد؛ مكثي كه مخاطب را به درنگ و مشاهده عميقتر واميدارد. اين سكوتِ تصويري، نوعي تعادل ميان حضور و غياب را به نمايش ميگذارد و تجربهاي آرام و تاملي از ديدن فراهم ميكند. چنين سكوتي در آثار عالي، نه خلأ، بلكه حضوري شفاف از ديدن است؛ حضوري كه روشنايي سكوت را در عكاسي معاصر ايران متجلي ميسازد.
در سينماي ايران، عباس كيارستمي سكوت را به عنصري فعال در روايت بدل كرده است. فيلم «طعمِ گيلاس» (۱۳۷۶) با قاببنديهاي طولاني، سكوتهاي طبيعت و مكثهاي سنجيده در گفتوگوها فضايي تاملي و فلسفي ميآفريند. در اين سكوت، مخاطب با روانِ شخصيت اصلي و جهان پيرامون او روبهرو ميشود و تجربهاي شاعرانه از زندگي، مرگ و بودن كسب ميكند. رويكرد كيارستمي همراه با فضاسازي بصري احمد عالي و مينيماليسم شاعرانه فرامرز پيلارام، پيوندي مفهومي ميان تصوير و سكوت برقرار ميسازد و سكوت را به عنصري مركزي در هنر ايراني معاصر بدل ميكند.
لوبگا ميدليچ در مقاله خود «زيباييشناسي سكوت: درك نيروي نهان در هنر» نشان ميدهد كه سكوت نه خاموشي محض يا خلأ بيمعنا، بلكه حضوري فعال است كه ميتواند احساسات و تاملي ژرف در مخاطب برانگيزد. از ديد او، سكوت همان پردهاي است كه مرز ميان حضور و غياب را آشكار ميكند و ذهن را به دروننگري فرا ميخواند.
او اعتقاد دارد سكوت، ابزاري براي تمركز و بيداري ادراك است. نبود صدا يا حركت در اثر هنري نه كمبود، بلكه زباني مستقل است كه معنا و حس را به شيوهاي يگانه منتقل ميكند. هنرمندان با سادهگرايي و ايجاد فضاهاي خالي، عمق و نيروي بيان اثر را ميافزايند؛ به گونهاي كه خلأ خود به بياني هنري بدل ميشود و تجربه مخاطب را شخصيتر و درونيتر ميسازد.
سكوت در روانِ انسان نيز نقشي بنيادين دارد: كاهش اضطراب، تعميق توجه و برانگيختن خلاقيت از پيامدهاي آنند. اين حالت، فرصتي ميآفريند تا ذهن از هياهوي بيرون فاصله گيرد و به لايههاي پنهانتر ادراك و احساس دست يابد. از منظر زيباييشناسي ادراكي، سكوت همان لحظه مكث است كه مخاطب را وادار ميكند اثر را نه به عنوان دادهاي بيروني، بلكه به مثابه تجربهاي دروني و زنده بازآفريني كند.
در عرصه سينما، آندري تاركوفسكي نيز سكوت را ابزاري شاعرانه و فلسفي به كار ميگيرد. او از سكوت براي خلقِ حسِ تامل، تعليق و حضورِ ژرف در زمان و فضا بهره ميبرد؛ بدينسان هر قابِ بيصدا معنا و وزنِ خاص خود را دارد. قابهاي طولاني و تصاوير كمتحرك در فيلمهايي چون نوستالژيا و آينه مخاطب را به تجربهاي مراقبهوار از زمان، فضا و بودن دعوت ميكنند. تاركوفسكي در اين باره گفته است: «من از تماشاگر انتظار ندارم كه [فيلم] نوستالژيا را بفهمد؛ تنها ميخواهم آن را در سكوتِ خويش زيست كند.»
بنابراين سكوتِ تاركوفسكي با سكوت در آثار كيارستمي در سينماي ايران نيز قابل مقايسه است؛ اگرچه هر كدام از منظر فرهنگي و جغرافيايي خاصِ خود شكل گرفتهاند، اما هر دو فيلمساز از سكوت به عنوان ابزاري براي بازانديشي، تعليقِ زمان و عميقتر كردن تجربه مخاطب بهره ميبرند، با اين تفاوت كه تاركوفسكي بر فضاهاي شاعرانه طبيعت و سكوتِ متافيزيكي تاكيد دارد، در حالي كه كيارستمي سكوت را با زندگي روزمره و حركات ظريف انساني پيوند ميدهد. اين گفتوگو ميان دو نگاه، هنرمندانه نشان ميدهد كه سكوت نه صرفا غيبتِ صدا، بلكه زباني جهاني براي گفتوگوي روح با هستي است، زباني كه در مرز ميان نور و تاريكي، ميان بودن و نبودن، به نجوا درميآيد. علاوه بر سينما، در عكاسي نيز مايكل كنا با تصاوير مينيمال و سكوتآلود خود، حضور و فقدان، نور و سايه و آرامش فضا را به شكلي شاعرانه بازنمايي ميكند. تصاوير كنا، همانند فيلمهاي تاركوفسكي، فضايي براي تامل، تعليق و بازانديشي در مخاطب ايجاد ميكنند و قدرت سكوت در هنر بصري را به نمايش ميگذارند. همين ويژگي سكوت است كه از آثار فردي هنرمندان فراتر رفته و به تجربهاي جهانشمول در هنر بدل ميشود.
سكوت، روشنايي خاموش هنر است؛ نيرويي فعال كه در فلسفه، شعر، موسيقي، سينما، نقاشي و عكاسي همواره فرصتي براي تامل، خلاقيت و تجربه ژرف انساني فراهم كرده است. اين سكوت نه فقدان صدا، بلكه حضوري ميان عناصر است؛ پلي ميان بودن و نبودن، مخاطب و اثر، انسان و حقيقت. از سكوتهاي فلسفي و عرفاني فيثاغورس، مولوي و حافظ تا سكوتهاي موسيقي جان كيج و قابهاي سكوتآلود كيارستمي و تاركوفسكي، سكوت ابزاري براي بازانديشي، آرامش ذهن و كشف معنا بوده است. در هنر ايراني، فضاهاي خالي در خوشنويسي، نقاشي و عكاسي سكوت را به تجربهاي بصري و دروني بدل ميكنند و مخاطب را با نور و سايه، حضور و غياب، درگير ميسازند. چنين است كه سكوت، از اساطير تا هنر مدرن، از فلسفه تا تجربه زيباييشناختي، روشنايي خاموشي است كه به ذهن و روح رخنه ميكند و امكان درك ژرفتر از جهان و خويشتن را فراهم ميآورد.
عكاس - مدرس دانشگاه علم و صنعت ايران