اسمعيل كهرم
سلام. بنده اسمعيل كهرم، با افتخار يك شكاربان مردم ايران هستم و بيش از ۵۲ سال است كه در سراسر ايران عزيزمان، در كوهها و دشتها، جنگلها و صحرا و بيابان، در انواع زيستگاههاي ايران بزرگ در جستوجوي حياتوحش منحصربهفرد ايران بودهام. از قرقاولي كه به نام مقدس ايران شناخته ميشود persicus تا دلفينهاي پوزهبطري كه در خليج هميشه فارسمان، قايقهاي بچههاي آفتابسوخته جنوب را دنبال ميكنند و طوطيهاي طوق صورتي كه با زرنگي راه خود را در باغهاي وسيع تهران مانند پارك نياوران يافتهاند و با موفقيت زاد و ولد ميكنند و تعداد آنها در حال افزايش است. از بلبل خرما كه تهران را اخيرا جولانگاه خود كرده و در چند پارك شهر زادوولد ميكند، در حالي كه 30 سال پيش در تهران وجود نداشتند. پيشبيني بافت و ساختار حياتوحش شهري مانند تهران غيرممكن است. كافي است يك پستاندار آبستن به شهر وارد شود. يادم ميآيد در باغ باشكوه دبيرستان دارالفنون در خيابان ناصرخسرو كه افتخار تحصيل در آن را داشتم و نيز پدر دانشمندم، يك روباه قرمز به دام افتاده و راه خروج را گم كرده.
۷۹ سال قبل در جنوب شهر تهران بهدنيا آمدم؛ خيابان خراسان، حوالي مسجد لرزاده. مامور ثبت، نام بنده را كه در حوالي عيد قربان بهدنيا آمدم به اين ترتيب نوشت و بنده تا آخر عمر بايد به همين فرم بنويسم. نام بنده در تمام مداركي كه در اختيار دارم «اسمعيل» به همين ترتيب نوشته شده. يكي از دوستان براي بنده نوشت: «مردي كه تمام عمرش را صرف كرد تا به ما تذكر بدهد كه به طبيعت احترام بگذاريم.» اگر بنده حتي تا حدودي به اين هدف نزديك شده باشم، حتي تا حدودي، زندگي بنده هدفمند بوده است. ورود بنده به اين قلمرو كاملا تصادفي بود. من بعد از فارغ شدن از تحصيل در رشته كشاورزي و پايان خدمت سربازي، در يك بانك قديمي و معتبر ايراني مشغول به كار شدم. اين بانك به كشاورزان وام اعطا ميكرد و نياز به مهندسان كشاورزي داشت كه بر هزينه كردن اين وامها نظارت داشته باشند تا افراد به جاي زراعت به زيارت نرود يا راديوي چند موج به شاخ گاو خود آويزان نكنند! همان روزها يك آگهي در جرايد، استخدام در سازمان حفاظت محيطزيست نظر من را جلب كرد. سازمان محيطزيست آن روزها يك سازمان نوبنياد، فعال و خيلي شيك و در حال گسترش بود و بنده از خدمت در بانك مذكور هم چندان دل خوشي نداشتم. لذا براي آن شغل اقدام كردم و براي امتحان استخدام فراخوانده شدم. در يك سالن دراز در كرج نشستيم و ديدم كه وقتي ورقههاي سوالات توزيع شدند، خيلي از داوطلبان ورقه را زمين گذاشتند و سالن را ترك كردند. چند لحظه بعد علت آن را فهميدم. سوالها همه به زبان انگليسي بود. پدر بنده، افسر نيروي هوايي بودند و مدتها در امريكا مشغول آموزش فنون هوايي. در بازگشت به ايران با من و خواهرم به انگليسي صحبت ميكردند و به مرور بنده به زبان انگليسي مسلط شدم. در آن امتحان من نفر اول شدم و خيلي زود به جمع كاركنان محيطزيست پيوستم. پس از يكي، دو سال در انگلستان، در بازگشت تبديل به يك پرندهشناس شدم و به مرور در سفرهاي متعدد در سراسر ايران عزيز با زيستگاههاي گوناگون و گونههاي مختلف پرندگان آشنا شدم و با مطالعه، مسافرت و ماموريت، از نظر تئوري و عملي ورزيدهتر شدم. با سخنراني و نوشتن مقالات در رسانهها آهسته آهسته تبديل به يك شكاربان و كارشناس محيطزيست شدم. شركت در كنفرانسهاي بينالمللي، بينش و دانش بنده را در ايران و جهان افزايش داد. حس كردم ما ايرانيها چيزي از متخصصان جهاني كم نداريم و همه جاي دنيا ميدرخشيم.
انسان تكساحتي
در طول ۵۲ سال، صدها مصاحبه با سايتهاي ايراني و خارجي، صدها مقاله (حدود ۷۰۰) در رسانههاي ايران و خارج، صدها سخنراني از ته ته دل و با تمام اعتقادم در مجالس و كنفرانسهاي داخلي و خارجي، حدود ۵۰۰ كيلومتر سفر در سال، همه و همه فقط در مورد محيطزيست در ايران و بيش از ۲۰ هزار كيلومتر در خارج از ايران در چهار گوشه عالم همه اينها براي ارتفاع درك ما از مفهوم محيطزيست و رفع كجفهميها در مورد محيطزيست بود. وقتي كه ميديدم يك شركت نفتي داخلي وقتي كه متوجه شدند بنده براي بازديد به آن شركت خواهم رفت، هولهولكي و با شتاب چند تا قفس باسمهاي ساختند و داخل آنها خرگوش و لاكپشت و چند پرنده انداختند كه نشان بدهند به فكر محيطزيست هستند!
ملاحظه ميفرماييد كه مفهوم محيطزيست تا چه حد به انحراف كشيده شده است؟ وقتي نظر بنده را پرسيدند، عرض كردم كه اگر اين حيوانات را آزاد كنيد، خدمتي است به اين مخلوقات خدا.
آنچه ميل دارم عرض كنم اين حقيقت است كه در عرض ۵۰ سال فعاليت محيطزيستي كه شما حتي خواب محيطزيستي هم ميبينيد كه بارها اتفاق افتاد، فكر و ذكر و ذهن و خيال شما پس از اين مدت طولاني فقط و فقط حول محور محيطزيست ميگردد و آن وقت اين مخاطره وجود دارد كه شما مثل بنده تبديل به يك انسان تكساختي بشويد. يعني عمقي در افكار شما ايجاد نميشود. خب يك حسن اين پديده آن است كه اگر شما استعداد داشته باشيد، در آن امر متخصص و متبحر ميشويد ولي اشكالي هم ايجاد ميكند و آن تكبعدي شدن فرد است؛ مثل بنده. وقتي يك مقاله مينويسم يا تدارك يك سخنراني ميبينم، تمام همّ من صحيح بودن متن محيطزيست است. آنچه در تمام اين مقالات، سخنرانيها و مطالبي كه در فيلمهايم دقت ميكردم، صحت مطالبم از نظر علم و عمل محيطزيست بود و لاغير. مثلا اگر در مورد مازوت سخنراني ميكردم، نهايت دقت را ميكردم جزيياتي كه در مورد مازوت عنوان ميكنم، آخرين يافتههاي علمي در مورد اين ماده، هماهنگ و منطبق بر واقعيت باشد. لذا گاه نوشتن يك مقاله بيش از يك تا دو ماه به طول ميانجاميد تا بنده آخرين نتايج علمي را از منابع خارجي استحصال کنم. باتوجه به تسلط به زبان انگليسي ميتوانستم از سايتها، منابع و مآخذ دست اول از دانشگاهها و سايتهاي بينالمللي نهايت استفاده را ببرم. مثلا در مورد مازوت اشراف حاصل کردم كه مازوت مادهاي صددرصد سرطانزاست. مثلا در يك لابراتوار ۵۰ موش را مجبور به تنفس دود حاصل از سوخت مازوت قرار دادند. ۴۷ تا از اين موشهاي نگونبخت دچار سرطان ريه شدند. وقتي كه بنده اين نتيجه را عنوان كردم، هيچيك از دانشمندان (ماشالله) پرتعداد ايراني اين حقيقت را مورد بحث يا ترديد قرار ندادند. در اين حقيقت كه بنده اعلام كردم در درجه اول دقت كردم كه حقيقت را عنوان کنم و از طرفي هدفم اطلاعرساني به هموطنانم بهخصوص تصميمگيران و كارشناسان نيروگاهها بود كه روشهاي علمي و جديد را اتخاذ کنند تا خداي ناكرده موجب بيماري هموطنانمان نشوند، زيرا قطعا مقامات ما چنين قصد و انگيزهاي ندارند.
مازوت چيست و چه اثري بر محيطزيست ميگذارد؟
مازوت، نفت كوره يا نفت سياه آخرين محصول تصفيه نفتي است كه از چاه بيرون ميآيد. فرض كنيد كه نفت بيرون آمده از چاه را داخل يك لوله بريزيم تا تصفيه كنيم. بالاي لوله سوخت جت توليد ميشود كه سوختي با اكتان بالا و انرژي فراوان توليد ميكند. در قسمتهاي پايينتر لوله تصفيه، بنزين سوپر، بعد بنزين معمولي، پايينتر نفت و بالاخره در آخرين مرحله مازوت يا نفت سياه يا نفت كوره حاصل ميشود. حدود ۷۵ تا ۸۰ سال پيش، مازوت كه شبيه ماست كيسهاي، غليظ و كشدار است، در تون حمام، كوره حمام يا در نانواييها موجب گرم شدن تنور نانوايي ميشد ولي چون تعداد حمامها كم و نيز نانواييها ناچيز بودند، خسارت چنداني همراه نداشت، ولي اكنون مازوت در نيروگاهها ميسوزد و دود آن به حنجره هموطنانمان فرو ميرود!
داستان مازوت
مازوت يا نفت سياه يا نفت كوره محصول نهايي تصفيه نفت چاه است. سابقا اين نفت را به امارات متحده عربي ميفروخيتم و آنها مازوت را در كشتيهاي خود به عنوان سوخت مصرف ميكردند و اين كشتيها به درياهاي عميق مراجعت ميكردند. هوا در اين مناطق بسيار متلاطم است و دود ناشي از سوخت مازوت به سرعت پراكنده ميشود. از طرفي شهر يا منطقه مسكوني نزديك آنها نيست و دود به سرعت پراكنده ميشود. رفتهرفته استانداردهايي را براي حدود و ثغور ميزان گوگرد در مازوت تعريف كردند. متاسفانه گوگرد مازوت ايران حداقل هفت برابر استاندارد جهاني است. لذا كشوري اين مازوت را از ما نخريد و مقدار مازوت بدون مشتري روزبهروز افزايش يافت و مخازن ما پر از مازوت بيخريدار شد. اگر مازوت را در آب بريزيم همه موجودات از تكسلوليها تا نهنگهاي عظيمالجثه را از بين ميبرد. اگر در خاك بريزيم تمام باكتريهاي مفيد خاك كشاورزي تا عمق حدود ۴۰ سانتيمتر را ميكشد و نابود ميكند و درنهايت به سفره آب زيرزميني نفوذ كرده آب را مسموم کرده و محصولات كشاورزي را از حيز انتفاع ساقط ميسازد. اگر در هوا سوزانده شود موجب سرطان ريه انسان و حيوان ميشود.
من، مازوت، موشك و سايت جماران
بنده به مرور با مفهوم دهكده جهاني آگاه شدم و اين آگاهي به خصوص اخيرا به دستم رسيد. به اين ترتيب كه دو نفر از دوستان كه سالهاست در ايالاتمتحده زندگي ميكنند، به من اطلاع دادند كه قوه قضاييه عليه من اعلام جرم كرده و به زودي قرار است محاكمه شوم. چند سايت نيز بدون ذكر نام من، از يكي از مقامات سابق سازمان حفاظت محيطزيست نام بردند. يكي از دوستان من كه زماني در دانشگاه شيراز با هم بوديم، اكنون در امريكا استاد دانشگاه است. اغلب ايرانيان وطندوستي كه در خارج از ايران زندگي ميكنند با نيمي از وجود خود زيست ميكنند. آنها در ذهن خود در ايران زندگي ميكنند، غذاهاي ايراني ميل ميكنند، راديو و تلويزيون ايران را گوش ميكنند و ميبينند، روزنامههاي ايران را ميخوانند و با دوستان ايراني معاشرت ميكنند، از مغازههاي ايراني محصولات ايراني خريد ميكنند، اعياد ايراني را جشن ميگيرند، از سنتهاي ايراني پيروي ميكنند و بالاخره خانه و خانواده آنها يك خانه ايراني است با فرش و گليمهاي ايراني و عكس اماكن ملي و مذهبي به در و ديوار و انبوهي از اثرهاي هنري كار اصفهان و شيراز، خاتمكاري و ميناكاريهاي فاخر و بسيار زيبا و كتابهاي حافظ، مولوي، شاهنامه و بوستان و گلستان: «پاي سرو بوستاني در گل است/ سرو ما را پاي معني در دل است» ادبيات غني اين مرز و بوم اهورايي، قلب هزاران نسل ايراني را چه در اين خاك معطر و چه در اقصي نقاط عالم از عشق و ايمان مالامال نموده و چه بسا ذهن و قالب هزاران غيرايراني را نيز تسخير نموده است. تسخير نرم و عاطفي، تسخيري با عشق و لبخندي مليح. در اين نبرد از خون و خونريزي خبر و اثري نيست. آنچه هست زيبايي و صلح و صفا و انسانيت است.
مصاحبه، مصاحبه، مصاحبه!
تلفن زنگ ميزند و يك خانم يا آقاي جوان خبرنگار، درخواست مصاحبه ميكند. او ميداند چه موضوعي را مطرح خواهد كرد و من نميدانم! ايشان قبلا سوالات خود را آماده كرده، روي آنها فكر كرده و سعي كرده سوالهاي موثر، كوبنده و غافلگيركننده را مطرح كند و بنده كاملا بياطلاع خود را سيبل و هدف گلوله، خمپارهها و سوالات زيركانه و گاه متلكگونه و بسيار به ندرت مخرب خبرنگار قرار ميدهم. بدون آشنايي با ايشان يا روزنامه و سايت خبري كه ايشان معرف آن هستند. اينبار سايت خبري، سايت جماران بود و موسس آن نوه آقاي خميني بودند. در جوامع دموكراتيك خبرنگار قدرت فوقالعادهاي در جوامع دارد. به خاطر دارم كه در ماجراي عروس ملكه انگليس كه ايشان پشت سر همسرش و با فرد ديگري رابطه ناسالم داشت، خبرنگاران آن را افشا كردند. شوهر ملكه در مصاحبهاي گفت: آزادي خبرنگاران حق آزادي براي كشور را از بين برده! به عبارتي آزادي خبرنگاران براي هيچ كس آزادي باقي نگذاشته. در ايران خودمان به خاطر دارم كه در زمان ناهار بازار بهروز وثوقي (زماني كه ايشان در سينماي ايران بيهمتا بود) گويا در مصاحبهاي صحبتي كردند كه ميشد توهين به خبرنگاران تلقي كرد. جامعه خبرنگاران آن زمان بهروز وثوقي را وادار به عذرخواهي كردند!
تعدادي از خبرنگاران در حال حاضر نقش يك ماشين تايپ را بيشتر ندارند، ولي در جامعه باز و دموكراتيك ميتوانند تاثيري بنيادين و عميق در پيشرفت جامعه به سوي دموكراسي داشته باشند مشروط به آنكه به كار و فعاليت آنها بها داده شود و اين آزادي را داشته باشند كه كم، خيلي كم نماينده افكار مردم باشند. آنها جوان، تحصيلكرده، ايراني و ايرانپرست هستند و اين لياقت را دارند كه با بازگو کردن حقايق، ايران را به سوي آزادي و رستگاري هدايت كنند، در يك فضاي باز.
خب اينبار خبرنگار مودب و خوشصحبت سايت جماران، خودش را معرفي كرد و در مورد مازوت از بنده سوال كرد. بنده همانطور كه به ديگران عرض كرده بودم، عرض كردم كه مازوت صددرصد سرطانزاست. اين حقيقت را هيچ يك از كارشناسان و نيز متخصصان ايراني به چالش نكشيدند و با آن مخالفت نكردند، زيرا از نظر علمي اين امر اثبات شده است. قسمت بعدي عرايض بنده اما در دستگاه قوه قضاييه تعبير به تخريب شده از طرف قوه مذكور اخطاريه/ احضاريه به نام بنده صادر شده. در اين ابلاغ الكترونيك همچنين آقاي محمدعلي نادعليزاده، مديرمسوول سايت جماران نيز به شعبه ۱۶ بازپرسي دادسراي فرهنگ و رسانه تهران احضار شدند. تاريخ اين ابلاغيه الكترونيكي ۲۶ آذر ماه ۱۴۰۴ است و باید ظرف مدت ۵ روز خود را به دادسرا معرفي ميكرديم. نتيجه عدم حضور، جلب ميبود. بنده به هيچ عنوان منظور از تخريب را متوجه نشدم و به ناچار با آقاي محمدحسين آقاسي، وكيل محترم پايه يك دادگستري تماس گرفتم و از ايشان طلب ياري كردم. ايشان عضو كانون وكلاي دادگستري مركز و حقوقدان هستند و بيشتر وكالت پروندههاي متهمان سياسي و امنيتي را برعهده ميگيرند. در برخي از پروندههاي متهمهاي سياسي و فعالان مدني، وكالت او را نپذيرفته و براي متهم كيل تسخيري را ترجيح دادند. خوشبختانه در مورد پرونده بنده، ايشان به عنوان وكيل بنده پذيرفته شدند. تابهحال به اين اندازه نسبت به اهميت شغل وكالت فكر نكرده بودم. تفاوت بين مرگ و حيات، فرق بين آزادي و اسارت و تفاوت بين آبرو و حيثيت و تفاوتهاي فراوان ديگر. ولي در استفاده از تجارب و دانش، وكيلي بايد مورد مشورت قرار بگيرد كه شجاع و مردمي باشد و از موكل خود از جان و دل دفاع كند. به كارهاي گران مرد كارديده فرست/ كه شير شرزه در آرد به زير خمّ كمند... (سعدي جان).
در شعبه ۱۶ دادسراي فرهنگ و رسانه
جناب قاضي كه به دلايل فني، ايشان را قاضي ايستاده مينامند، مرد جوان، خوشرو و نيز مؤدبي بود كه به پروندهاي كه بيش از ۳۰ تا ۴۰ صفحه طول داشت نگاه ميكرد و از بنده سوال ميپرسيد. عجيب بود حدود سه، چهار دقيقه مصاحبه و اين همه پروندهسازي؟
من از ديدن حجم پرونده احساس تعجب كردم و همچنين خجالت كشيدم. تعجب از اينكه چطور از كاهي، كوهي ساخته ميشود و از چند دقيقه صحبت تلفني بنده، حدود ۹۰ صفحه كيفرخواست خلق ميكنند بايد از قوه تخيل خود در جاي ديگر و با نفع بيشتر استفاده كنند. مثلا نوشتن فيلمنامه يا داستانسرايي و از اين قبيل كارها كه قطعا شهرت و ثروت هم بههمراه خواهد داشت و خجالت كشيدم از اينكه با اين همه اشكالات قانوني و فراقانوني كه قوه محترم قضاييه با آنها روبهرو است، مانند دزدي، اختلاسهاي كلان، جنايت، رشوه، حق و ناحق و رسيدگي به همه پروندههاي قانوني و اخلاقي چرا بنده بايد به خاطر يك لغزش به قول جناب آقاسي، اين همه مواردي كه قوه قضاييه با آن دست به گريبان است كناري نهاده به خاطر گفتن اينكه: «با هزينه ۱۰ موشك ميتوان مازوت ايران را كمخطر كرد.» اين همه وقت و انرژي و هزينه از عقلاي قوه قضاييه را تلف كنم، درحالي كه انرژي، فكر و نيز عمل آنها ميتوانست در جهت ديگري سرمايهگذاري شود و به وظايف مهم و شاق خود بپردازند. به هر حال قاضي محترم، خوشبيان، مؤدب و خوشچهره زود رفتند سر اصل موضوع و مقايسه اهميت موشك به خصوص در حوالي جنگ ۱۲ روزه را به بنده گوشزد کردند. بنده به اطلاع رساندم كه هدف من آشنايي با مخاطره سوزاندن مازوت بود و بس و به فكر اهميت موشك نبوده و نيست. اتفاقا من فرزند يك امير نيروي هوايي هستم و پدر من به مدت ۵ سال توپهاي ضدهوايي «اورليكن» را از سويیس براي ايران خريداري كرد و در جنگ ايران و عراق خلبانهاي عراقي از نزديك شدن به آنها هراس داشتند. در اين جلسه دادرسي در حضور قاضي ايستاده متوجه شدم به دليل حساسيت قوه قضاييه در اين برهه زماني به خصوص حوالي جنگ ۱۲ روزه، مقايسه قيمت ساخت موشك با تصفيه مازوت ايران كه ميزان سولفور آن حداقل ۷ برابر استاندارد جهاني است و صددصد سرطانزا هم هست، كار درستي نبود. مثلا اگر بنده مقايسه را با اندكي درايت با مقدار ضايعات سيبزميني كرده بودم، پروندهاي عليه بنده تنظيم نميشد و اين همه زحمت، پركاري، اتلاف وقت و انرژي براي قوه محترم قضاييه ايجاد نكرده بودم. شايد اگر زمان هم غير از اين بود و جنگ لعنتي تحميلي ۱۲ روزه اتفاق نيفتاده بود بنده پايم به دادسراي فرهنگ و رسانه باز نشده بود. آنچه موجب خوشحالي بنده بود آن بود كه در ظرف دو سه روزي كه به اين دادسرا مراجعه كردم، هيچ مورد مشابه مراجعهكنندهاي مشاهده نكردم. يعني در بين خيل روزنامهنگاران در مدت مراجعه بنده، شخص ديگري (خداي را شكر) دادگاهي نشده بود.
نتيجه دادرسي
قاضي ايستاده، مؤدب و خوشسيما و خوشكلام قراري صادر نكردند و بنده و و كيل گرامي يك گزارش كتبي تقديم دادگاه كرديم و دادسرا را ترك كرديم. جناب آقاسي يك لايحه تقديم دادسرا كردند كه از متن آن اطلاع ندارم ولي دفاع از بنده بود. اين لايحه در دست بررسي است و طبق گفته جناب آقاسي يا حكم به قرار منع تعقيب صادر ميشود يا قرار مجرميت كه در هر حال بايد منتظر عواقب اعمالم باشم.
«خير و شر هر عمل كز آدمي سر ميزند/ مزد آن امروز و فردا پشت در، در ميزند...»
و بنده همچنان كه منتظر دقالباب هستم.
توضيح ضروري:
گفتني است كه قياس مازوت با موشك به قول علما مع الفارق است در واقع موشك در جهان امروز از واجبات امر دفاعي تمام كشورهاست كه ايران نيز در اين زمينه مستثني نيست. ولي مازوت سوختي است كه هواي ما را كدر ميكند و اهالي محيطزيست از آن سابقه خوبي ندارند. تيتر اين نوشته به پيشنهاد خود نويسنده آقاي كهرم در پيشاني مطلب قرار گرفته و نظر به احترام ايشان روزنامه تيتر ديگري براي اين مطلب كار نكرده است.