روزگار بدون قطعيت
نازنين متين نيا
توي جمعي يك نفر صدايم ميكند كه بيا عكس دستهجمعي بندازيم، همين جور كه داريم رو به دوربين لبخند مجبوري ميزنيم، يك نفر با لحن شوخي ميگويد: «بچهها اين عكس رو جايي نذارين»، جواب ميدهم: «بذار شبكههاي مجازي رو باهاش پر ميكنم الان.» و بعد برميگرديم به همان حالت قبلي؛ گيج و گنگ و نميدانيم چه شده دورهم مينشينيم و از روزهايمان ميگوييم. يك جور مجبور و حالا زندگي ادامه دارد، دورهم جمع شدهايم. ميگويم امروز برف قشنگي توي استخر باريد، سرم را بالا بردم و رو به آسمان از خدا پرسيدم چرا وقتي آنقدر منتظر اين برف بودم، وقتي از راه رسيده كه دل و دماغش را ندارم. يكي سر تكان داد كه آره، آدم اين روزها دل و دماغ هيچي را ندارد. ديگر تعريف نكردم كه عصري وقتي از ميدان فاطمي ميگذشتم، توي آسمان ابري ناگهان هزار كبوتري كه گوشه ميدان دانه ميخوردند، تصميم گرفتند پرواز كنند و يكهو روبهروي من پر از كبوتر شد. مردم بيتفاوت به كبوترها، بدوبدو ميرفتند و ميآمدند و حتي يك نفر نايستاد كه زيبايي اين لحظه را ببيند و براي لحظهاي توي اين زندگي پر هياهو مكث كند. فكر كردم روزگاري ديگر اگر بود، دست به گوشي ميشدم و استوري ميگذاشتم، لحظه را ثبت ميكردم به آدمهايي كه مرا دنبال ميكردند، ميگفتم كه زندگي هنوز زيباييهايي هم دارد و آدم بايد ادامه دهد. ولي بين خودمان بماند، اين روزها دل و دماغي براي ادامه هم ندارم. به بچهها توي تحريريه ميگويم عجيب است، من توي اين ده روز گريه هم نكردم، هيچ كار نكردم، انگار نيستم، نه درونم آدمي هست و نه از بيرون تواني براي حرف زدن، ادامه دادن و بودن دارم. گيج و گنگم. باورم نميشود زندگيام چقدر وصل به اينترنت بوده. سالهاست كه ماهواره ندارم، با يك دستگاه اندرويد باكس فقط فيلم و سريال ميبينيم و به مرحمت قطعي اينترنت، تنها دلخوشي گذران روزها و شبهاي تنهايي هم از بين رفته. لابهلاي اپليكيشن دستگاه تلويزيون، سريال «ليسانسهها» را پيدا كردم. روزها تلويزيون را روشن ميكنم و بيتوجه به آنچه در سريال ميگذرد، فقط براي اينكه صدايي در خانه باشد، خبرگزاريها را چك ميكنم. از توي خبرها، با تكذيبها و تاييدها، اصل خبر را توي ذهنم پيدا ميكنم و بعد بدون داشتن مخاطبي، توي خانه راه ميروم و خودم براي خودم حرف ميزنم. تحليلها را بلند بلند ميگويم و بعد، دوباره ميروم توي خبرها و سرگرميام ميشود پيدا كردن اشكالهاي نگارشي و متنهايي كه انگار ويراستاري نشدند و با عجله روي خبرگزاري آمدهاند. فكر ميكنم بايد بروم بدوم. صبحها ولي مدتهاي زيادي زل ميزنم به وسايل دويدن و بعد دوباره دراز ميكشم روي تخت و به سقف زل ميزنم. توي ذهنم كلمهها رژه ميروند ولي تا بيايم و ببرم توي صفحه ورد، ميبينم پرت و پلا هستند و دوباره زل ميزنم به سقف. توي زندگي قبل از اين ده روز، فرصتي براي اين همه زل زدن به سقف نداشتم، فرصتي نداشتم كه وقت بگذارم براي سريال هزارسال پيشي كه سروش صحت ساخته و حدود ده سال پيش داشته تلاش ميكرده با شوخي خيلي چيزها را عادي كند؛ مثلا شوخي با وزير كار و مسكن، يا كارهاي اداري، يا همين بيكاري و گرفتاريهايي كه مردم عادي دارند و بايد درست شود. فكر ميكنم ده سال پيش كجا بودم، چه ميكردم. تنها چيزي كه يادم ميآيد همين توي تحريريه بودن است و نوشتن. جزييات را يادم نميآيد ولي. مثلا يادم نميآيد وقتي فاكتور رستوران توي سريال ميشود 270 هزارتومان، چقدر گران بوده براي آن زمان. عددها توي زمان گم شدهاند. مثل خيلي چيزهاي ديگر. مثل زندگي كه ده سال پيش شكل ديگري بود و حالا هيچ خبري از آن نيست. توي اين ده سال از چيزهاي زيادي گذشتيم و روزگار خيلي سريعتر پيش رفته و حالا، توي اين شرایط، فهم آن روزها هم سخت است. نميشود رفت و سرچ كرد كه ده سال پيش حقوق متوسط كارمندها چقدر بوده و قيمت دلار و طلا چقدر. نميشود فهميد كه شوخيهاي سريال درباره كدام موضوعهاست و چقدر آن روزها، ليسانسهها ديده شده. همهچيز را حدودي ميدانم. حدودا طرفدارهاي زيادي داشت سريال، يا حدودا خرج خانه و زندگيام آن روزها 300 -200 هزار تومان بود چون يك ميليون تومان اجاره خانه ميدادم و بايد حقوق دو ميليون توماني را تا سرماه ميرساندم. همهچيز حدودي است توي ذهنم. براي محكم شدن، بايد اينترنتي باشد، سرچي و قطعيتي. ولي حالا قطعيت از من خيلي دور است. روزها به اميد باز شدن خطهاي ارتباطي بيدار ميشوم و بعد از قطعيت بسته بودن، به زندگي فكر ميكنم كه تا همين ده روز پيش شكل ديگري بود و بعد دنبال روزمرهاي خاموش، همين جور پيش ميروم تا شب از راه برسد و خواب، پناه همه اين گيجي و منگي و روزگار نسبي شود. توي دورهميها، توي تحريريه، توي استخر، توي خيابان، توي مكالمات روزمره با آدمها دنبال راهي براي قطعيت ميگردم و وقتي پيدايش نميكنم، دوباره به اميد باز شدن خطهاي ارتباطي، به شب برميگردم و به اميد فردا، خواب را در آغوش ميگيرم.