جوانمرگي در 87 سالگي
اميد جوانبخت
خبر همچون آواري بود هولناك بر فرهنگ و هنر ايران. «بهرام بيضايي» هم رفت. رفتن او حتي در 87 سالگي هم جوانمرگي به حساب ميآيد. او ميگفت: «ما با آنچه توليد ميكنيم شناخته ميشويم نه با آنچه از دست ميدهيم.» و متاسفانه ما دايم در حال از دست دادنيم. دو سال و دو ماه پس از قتل «مهرجويي» و حدود دو ماه پس از درگذشت «تقوايي»، بيضايي نيز به قافله بزرگان پيوست. گويي كه در آنسوي دنيا تاب دوري دوستان قديمياش را نداشت. البته قبل از اين خبرها، آوار آن، سالها قبل بر فرهنگ دورانمان فرو ريخته بود. همان زماني كه مهرجويي ديگر نتوانست فيلمنامههاي دلخواهش را بسازد، تقوايي ديگر نخواست در شرايطي نامناسب كار كند و بيضايي با تمام عشق و ارادات بيپايانش به سرزمين مادري عطاي آن را به لقايش بخشيد و راهي غربت شد. هر چند مهاجرت براي هنرمندي چون بيضايي با آن همه تعلقات ملي قابل درك نبود، اما وقتي حال خوب (كه ناشي از آرامش فكر و نداشتن دغدغه مميزي براي كارهايش بود) در چهرهاش حس ميشد، به نظر ميرسيد كه اين تصميم ارزش سختيها را داشته است.
او شايد اگر ميماند به سرنوشت تقوايي دچار ميشد، انزوا و افسردگي و مرگي زودرستر. بيضايي نماد آفرينش و خلاقيت و پشتكار بود و همواره راهي براي مفيد بودن و خلق كردن مييافت. هرگاه كه ميشد فيلمي ميساخت يا تئاتري بر صحنه ميبرد يا در قالب استادي تاثيرگذار تجربياتش را منتقل ميكرد و هرگاه كه امكان هيچ كدام را نمييافت آخرين سنگرش نوشتن بود كه در مرحله خلق نياز به مجوز و هزينه خاصي نداشت.
او طي بيش از شش دهه گنجينهاي پرتعداد و گرانبها از فيلمنامه، نمايشنامه و پژوهش را براي علاقهمندان به يادگار گذاشت. بيضايي كه در خانوادهاي اديب و فرهنگي از اهالي كاشان پرورش يافته بود، در جواني به عنوان كارمند در ثبت احوال مشغول به كار شد و از همان سالها، در زمانهاي به بطالت گذرانده شده سايرين، او به مطالعه، پژوهش و نوشتن ميپرداخت. پس از تعدادي تئاتر كه نوشت و بر صحنه برد و دو فيلم كوتاه و ارزشمند «عمو سيبيلو» و «سفر»، در ابتداي دهه پنجاه و با زمينه مساعدي كه حضور جوانان خوشفكر آن دوران در سينما به وجود آورده بود، موفق شد با هزينهاي اندك و كمك برخي دوستانش همچون احمدرضا احمدي فيلم مهم «رگبار» را بسازد (كه چندي پيش توسط بنياد اسكورسيزي نيز دوباره كشف و مرمت شد). دومين فيلم بلندش «غريبه و مه» يكي از اولين فيلمهاي رنگي سينماي ايران بود كه اغلب دغدغههاي بيضايي همچون هويت و اسطوره و كنشمندي زنانه را با ساخت و پرداختي فراتر از فيلمهاي آن سالها به همراه داشت. دو فيلم ديگري كه در دهه پنجاه مجال ساخت آنها را يافت «كلاغ» و «چريكه تارا» هر دو آثاري جلوتر از زمانه خود بودند. او پس از استفاده از پروانه معصومي در سه فيلم اول در نقشهايي متفاوت، با چريكه تارا، «سوسن تسليمي» (كه از دانشجويان او در دانشگاه بود) را به عنوان استعدادي نوظهور شناساند كه تا حدود يك دهه بعد تصويرگر ثابت زنان كنشمند اغلب آثار متفاوت بيضايي شد. او در آن دوران چند سالي تا انقلاب يكي از اساتيد مهم دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران و رييس دپارتمان تئاتر بود كه با پرورش گروهي از دانشجويان آن سالها همچون سوسن تسليمي، داريوش فرهنگ، مهدي هاشمي، مرضيه برومند، محمد رحمانيان، حميد امجد و حتي عزتالله انتظامي و... كه بعدها همگي از هنرمندان مهم سالهاي بعد شدند تاثيري شگرف در سينما و تئاتر ايران گذاشت و حضور مفيد و موثر فرهنگياش به صورت نسل به نسل به دورانهاي بعد نيز ادامه يافت و درخشانترين دوره آموزش رشته تئاتر را در هنرهاي زيبا رقم زد. او هنرمند پركاري بود كه در تاسيس «كانون نويسندگان ايران» و «كانون سينماگران پيشرو» نقش داشت. با تحولات انقلاب متاسفانه او به دلايلي واهي به تدريج از اغلب كارهايش منع شد. تدريس، اجراي تئاتر و ساخت فيلم و فقط توانست با امكاناتي محدود تئاتر و سپس فيلم «مرگ يزدگرد» را كارگرداني كند. البته هر دو فيلم چريكه تارا و مرگ يزدگرد او براي هميشه به محاق توقيف رفتند. او در سالهاي ممنوعيت و جنگ در يك زيرزمين ساده با امكاناتي بسيار محدود در كنار كتابهايش فقط به نوشتن و آفرينش ميانديشيد. در ميانه دهه شصت به سختي و با بودجه محدود كانون پرورش فكري توانست فيلم درخشان «باشو غريبه كوچك» را بسازد كه هر چند از نخستين فيلمهايي بود كه با نگاهي انساني به جنگ ميپرداخت، اما متاسفانه به دليل كجفهميها و دشمنيها تا چند سال امكان اكران نيافت. فيلم معمايي-فلسفي «شايد وقتي ديگر» پس از بازتابهاي خوبي كه در جشنواره ششم يافت (هر چند كه كارگرداني درخشان او و بازي پيچيده تسليمي حتي در ليست كانديداها نيز قرار نداشتند) توانست به اكران برسد. در ابتداي دهه هفتاد با فيلم متفاوت و خاص «مسافران» بيضايي حضور مقتدر خود را يادآور شد فيلمي درباره مرگ و زندگي. نيمي تدارك شادي و نيمي تدارك مرگ. فيلمهايي كه امكان ساختشان را مييافت از نگاه مسوولان وقت سادهترين و كمخطرترين فيلمنامههايش بود، اما آنها نيز تبديل به فيلمهايي ميشدند كه هم چند سر و گردن بالاتر از اغلب آثار سينماي ايران قرار ميگرفت هم لايههاي مختلفشان همچون هر اثر خلاقهاي معاني روزآمدي را بيان ميكرد. دو فيلم كوتاه او يكي درباره جزيره كيش (گفتوگو با باد) و ديگري در مورد فرش ايراني (قالي سخنگو) نيز با نگاه خلاق بيضايي با همه اپيزودهاي ديگر اين مجموعهها تفاوت داشتند. «سگكشي» كه در گشايش فرهنگي اواخر دهه هفتاد ساخته شد را تقريبا ميتوان استثنايي در كارنامه بيضايي به حساب آورد، چون علاوه بر فيلمنامه و ساخت و پرداختي پركشش و پرمعنا كه واقعيات جامعه سودجو و فرصتطلب را به خوبي نمايان ميكرد، توانست برخلاف اغلب فيلمهاي او كه مخاطبان محدودي داشتند به يكي از پرفروشترين فيلمهاي سال تبديل شود. او وقتي فيلم «وقتي همه خوابيم» را ساخت كه به روابط پشت پرده سينماي رايج ميپرداخت شايد تصور نميكرد كه آخرين فيلم خود را ميسازد. «مقصد»، «اشغال» و فيلمنامههاي ديگري كه او قصد ساختشان را داشت متاسفانه به دليل سقف كوتاه سينماي ايران و برخي دشمنيها به سرانجام نرسيد. متاسفانه برخوردهاي نامناسب برخي منتقدين و تماشاگران از سويي و مميزيهاي رسمي، ميدان جولاني براي اين هنرمند يگانه باقي نگذاشتند و او ترجيح داد در سرزميني غريب به زندگي و كار بپردازد كه با تامين دغدغههاي معاش و زندگي بتواند بيامر و نهي مديران غيرفرهنگي به دلمشغوليهاي فرهنگياش بپردازد. جالب اينكه در دانشگاه استنفورد او دوبار به جهت آثار ايرانياش مورد تقدير قرار گرفت چيزي كه در اغلب دوران فعاليتش در ايران از او دريغ شد.
بيضايي يكي از معدود هنرمنداني بود كه هميشه گفتوگوهايش را دنبال ميكردم چه در روزنامهها و مجلات و چه آنها كه تبديل به كتاب شدند نظير جدال با جهل، سر زدن به خانه پدري، هيچكاك در قاب و كتابهايي كه زندهياد قوكاسيان درباره او و آثارش (درباره فيلمهاي گفتوگو با باد، سگكشي، وقتي همه خوابيم و كتاب گفتوگو با بيضايي) به چاپ رساند. هميشه نوع نگاهش به موضوعات و تحليلهايش بديع و منحصر به فرد بود و از شناختي عميق و تجربياتي دقيق به ذهن سپرده ميآمد. هيچگاه لذت ديدن تئاترهاي «مجلس شبيه در ذكر مصايب نوي ماكان و همسرش رخشيد فرزين» و «افرا» را بر صحنه فراموش نميكنم كه چه در معنا و چه در اجرا استانداردي فراتر از سطح تئاترهاي رايج را در ذهن بيننده ميآفريد. هر چند 87 سال عمر كوتاهي نيست اما براي بزرگمردي چون بيضايي كه سرشار از ايدهها و انديشههاي متنوع بود و به دليل محدوديتهايي كه همواره در دورههاي مختلف او را احاطه كرده بود و مانع به اجرا رسيدن اغلب آنها شده بود، حتي صد سال هم كم بود. واقعا اگر در شرايط فرهنگي زندگي ميكرديم كه راه بر هنرمنداني همچون بيضايي باز بود با چه كارنامه مفصلتر و پربارتري روبهرو بوديم. به قول خودش: «او مانند هر روشنايي ديدهاي سزاوار پايان بهتري بود.»