من هم يك نسل زدي هستم
آينده براي نسل زد در پارادوكس اشتياق و ابهام
غزل لطفي
چهارشنبه شب براي خريد به هايپر رفتم. پس از اينكه اقلام مورد نظرم را برداشتم در رديف صندوقها دنبال صندوق خلوت ميگشتم كه يك صندوق خالي پيدا كردم. خريدهايم را چيدم و صندوقدار كه پسر جواني بود، حين ثبت اجناس پرسيد: هايكلاب داري؟ گفتم: بله اما با اين نت فكر نكنم بالا بياد. گفت: حالا يه تلاشي بكن شايد باز شد. گوشي را برداشتم و منتظر بودم ببينم هايكلاب بالاخره باز ميشود يا نه كه گفت: ببين ما دانشجوها چي ميكشيم! و بلند خنديد. گفتم: هم درس ميخوني هم كار ميكني؟ گفت: مگه چاره ديگهاي هم دارم. باز هم بلند خنديد. گفتم: من درباره نسل زديها مينويسم، دوست داري بيشتر درباره خودت بگي؟ دوباره بلند خنديد و گفت: بنويس اميرحسين جواني كه هنوز به هيچكدام از آرزوهايش نرسيده! گفتم: چرا؟ باز هم خنديد و جواب نداد.
كيسه خريدم را برداشتم و در حال حركت به طرف پاركينگ به اين فكر ميكردم كه چند هفته است كه ميخواهم به بازار پروانه بروم تا از جواناني كه مشغول كار و كسب درآمد هستند، گزارش بگيرم، اما هر هفته به دليلي به تعويق افتاده! اين هفته حتما ميروم... .
صبح جمعه همراه با فاطمهزهرا جامي كه روابط عمومي نسل زديهاي شوراي اطلاعرساني دولت را برعهده دارد به بازار پروانه رفتيم. در حال قدم زدن ميان لاينها بوديم كه چند قاب كوچك نظرم را جلب كرد؛ شخصيتهاي كارتوني كه با لگو درست شده بودند و با يك پسزمينه مرتبط در قابي كوچك جا داده شده بودند، ضمن اينكه به فروشنده توضيح ميدهم كه خبرنگار هستم و ميخواهم پيرامون نسل زديها بنويسم، ميگويم: چه ايده جالبي! ميگويد: ابتكار خودم بود، چون به لگو خيلي علاقه داشتم يهبار يهمدل از اين كارها رو با دوستم ديديم و گفتم من كه لگو، خيلي دارم و كار آسوني به نظر مياد. شروع كنيم ببينيم چي ميشه. بعد ديگه ادامه داديم تا الان كه كارگاه زديم و چندتا كارمند هم دارم؛ يك نفر كار اديت رو انجام ميده، يك نفر توليد قاب رو بهعهده داره، ادمين پيج هم داريم و يك سال است كار را شروع كرديم.
پرسيدم: يعني كارآفريني هم كردي؟
گفت: هدفم از اول همين بود. اولويتم پول در آوردن نبود. بيشتر، ياد گرفتن سيستمسازي رو دوست داشتم.
در ميان صحبت، دوستش را هم صدا ميزند تا همصحبت ما شود و پسر نوجوان كلاس دهمي كه خودش ميگويد كه به آشپزي بسيار علاقه دارد و به همين جهت محصل همين رشته هست و حتي قبل از انتخاب رشته آشپزي براي اينكه تجربه هم داشته باشد تابستان سال گذشته در آشپزخانه يك كافه كار كرده است به سمت ما ميآيد. توضيح ميدهد كه چون فضاي بازار پروانه را دوست دارد همراه دوست قابفروشش آمده و البته ادمين پيج قابها هم هست. خودش هم پيج آشپزي دارد و علايقش را با دنبالكنندگانش به اشتراك ميگذارد.
از آشپز نوجوان ميپرسم: نسل زدي بودن چه شكليه؟
ميگويد: اينطوري كه قوانين خودمون رو داريم، معيارهاي خاص خودمون رو داريم حتي در پيدا كردن دوست هم همينطوره.
ميپرسم: 5 سال ديگه قراره كجا باشيد؟
نوجوان علاقهمند به آشپزي با صداي بلند جواب ميدهد: من ايران ميمونم.
ميگويم: چقدر عالي ولي منظورم موقعيت جغرافيايي نبود. شايد سوالم را بد پرسيدم؛ هدفگذاريتون براي 5 سال آينده چيه؟
جواب ميدهد: كافه ميزنم.
و جوان قابفروش هم از راهاندازي بيزنسهاي جديد ميگويد و البته هر دو ميدانند كه راه سختي را در پيش دارند.
از آنها خداحافظي ميكنيم به قدم زدن در بازار ادامه ميدهيم تا به دختر و پسر جوان ميرسيم كه جوراب ميفروشند.
ميپرسم: چرا اينجا را براي فروشندگي انتخاب كردي؟
پسر جوان كه دانشجوي مهندسي معماري است توضيح ميدهد كه فروشندگي شغل دوم او است و كار اصليش اديت است و در دفتر تبليغاتي كار ميكند كه اينروزها بهجهت قطع نت، كارش كساد شده و البته براي اينكه تلاش كند تا به قول خودش بتواند روزمره را بگذراند، كلاسهاي دانشگاه را هم تكتوك ميرود و بيشتر كار ميكند.
فاطمه ميپرسد: قطعي نت چقدر در كار و درآمد و زندگي شما اثرگذار بود؟
دانشجوي معماري پاسخ ميدهد: اين دو هفته كه اينترنت قطع شده خيلي ما رو در فشار مالي گذاشته.
فاطمه: فريلنسري كار ميكني؟
دانشجوي معماري: نه، زمينه كار فريلنسري در بازار كم شده.
ميپرسم: چند سال است كه كار ميكني و چه شغلهايي را تجربه كردي؟
ميگويد: توليدي لباس زنانه، انبارداري، فروشندگي و حتي دستفروشي شيلد در كرونا؛ خودمان شيلد توليد ميكرديم و ميفروختيم ... حدود 5-4 سال است كه كار ميكنم و كار را از انبارداري در انبار مواد غذايي كه متعلق به داييم بود، شروع كردم. اون موقع
17-16 ساله بودم.
او الان در كنار كارهايش پيج موتورسواري هم دارد و محتوايي را كه توليد ميكند در صفحهاي كه براي همين منظور راهاندازي كرده به نمايش ميگذارد.
-هدفت براي 5 سال آينده چيه؟
الان هوش مصنوعي خيلي پيشرفت داره و من تصميم دارم راه خروجي خوب گرفتن از هوش مصنوعي رو ياد بگيرم و يك تيزرساز حرفهاي بشم و قطعا براي تحقق اهدافم بايد خيلي تلاش كنم. من تلاشم رو ميكنم و اميدوارم به همه اهداف و آرزوهام برسم.
دختر جوان كه همراه دانشجوي معماري جوراب ميفروشد، خجالت ميكشد كه حرف بزند، اما بالاخره راضي ميشود تا چند كلمه از حال و هواي بازار پروانه بگويد: اكثر بچههايي كه اينجا ميان نياز مالي دارن وگرنه از 4 صبح كه همه جا يخ زده و اذيت ميشن با سنهاي پايين و زماني رو كه ميتونستن درس بخونن و تفريح كنن، نميومدن فروشندگي. يعني خانوادههاشون ديگه نميرسونه و بايد براي زندگي و درس خوندن از اين سن كار كنن.
-چه سني؟
از 15 سال... حتي 12 سال هم ما اينجا داريم. همه كار ميكنن كه يه پولي در بيارن تا حداقل خرج ماهانه خودشون رو داشته باشن.
-شما خودت چند سال داري؟
18 سال.
- چرا اينجا كار ميكني؟
اول اينكه محيط اينجا رو خيلي دوست دارم. كلي خارجي مياد اينجا و كلا محيط جالبي داره و خب نياز مالي براي همهمون اولويت هست.
صحبتمان كه تمام ميشود من و فاطمه به سمت دفتر روزنامه حركت ميكنيم و در تمام راه به انگيزه و هيجان جواناني فكر ميكنم كه با شوق از آينده ميگويند، البته با چاشني ابهام و كمي ترس كه آيا ميشود؟ ميتوانم به همه اهدافم برسم؟
اگر دقيقتر نگاه كنيم، اكثر فعاليتهاي نسل زديها به اينترنت و ارتباط مجازي مرتبط ميشود و در واقع برايشان يك نياز و اولويت اصلي است كه وقتي ناگهان قطع ميشود به نوعي رشته كار و زندگي يكباره گسسته ميشود. توجه به اين مساله مهم خواهد بود!