مسافر قطعه ۲۰۳
نرگس ملكزاده
مرگ روانتر از زندگي بر زبان جاري ميشود شايد دليلش «آسودگي خاطري است» كه زندگي از آن بينصيب بود، زندگي جرياني است پر از دلهره و حسرت، دلهره آينده پيش رو و مبهم و حسرت گذشتهاي كه از دستش داديم. زندگي پر است از شاديهايي كه به يكباره ميشود داغ دل، ميشود درد، ميشود دلتنگي؛ زندگي سرشار است از دوستيهايي كه در آني دستت خالي ميشود از لمس دوباره مهربانيهايش و اما مرگ، سرد است و در كسري از ثانيه وجودت را تهي ميكند اما دوباره سرريز ميشوي از خاطرات، ديگر يادت نميآيد بديها را، مرور ميكني خوبيها را و فقط بر زبانت نيكيها جاري ميشود.
سالهاست كه هر روز صبح سلامي گرم را پاسخ ميدهم، بيانصافي كردهام و روزهايي گرمي سلامش را به سردي حال و احوال دروني خودم، نه بيپاسخ اما نه آنچنان كه شايسته بود،پاسخ دادم. كاش باز صبح شود و تو باشي و سلامي حتي سرد، پر از گلايه و دلخوري و من باشم پر از جواب، پر از شيطنتهايي كه تو را مجبور كند كه كوتاه بيايي... .
آقاي معلم اجازه هست كه بگويم نبودنت ميارزد به تمام بودنهايي كه بيتفاوتي پيشه كردهاند، اجازه هست تا بگويم برخلاف آنچه تصور من بود و بارها لجوجانه اصرار به درستي ادعايم داشتم خوب بلد بودي در مسيري گروهي را تا رسيدن همراهي كني؛ اما افسوس كه اين بار رفيق نيمه راه شدي، ما مانديم و فرهيزشي پر از ايدههاي نو و فكري گسسته از نبودن تو، ما مانديم و آموزش و پرورشي در فشلترين شكل ممكن، ما مانديم به جامعهاي در نااميدانهترين شرايط موجود ... ما ماندهايم و كودكاني كه كودكي كردن را نياموختهاند، ما ماندهايم و معلماني كه هنوز براي رسيدن به حق اوليه خود ترس را مانع حركت تا رسيدن كردهاند. تو رفتي و ما مانديم راهي بس طولاني.
مسافر قطعه ۲۰۳ آرام باش و دلت قرص، مگر ميشود بعد از تو ايستاد؟ ما مرداب بودن را بلد نيستيم، ما راهمان را به روزنهاي كوچك همه كه شده باز ميكنيم، تو آرام بخواب چمدانت را با تمام دلواپسيهايت از قطعه 2۰۳ و رديف ۱۳۵ برداشتم.