كاش «واقعيت» معنايي ديگرداشت
نفيسه ضرغامي
عنوان نمايشگاه عبدالحميد پازكي «12 روز» خود به نشانهاي دلالتگر تبديل شده كه ذهن مخاطب را پيشاپيش به سوي خاطرهاي جمعي، تلخ و همچنان فعال در حافظه تاريخي سوق ميدهد. ساختار بصري آثار، با ثبت حركات شتابزده و بازتعريف مولفههايي چون اضطراب، خشونت و ويراني، افق انتظاري مشخص و هدايت شده براي مواجهه مخاطب ايجاد ميكند. اين مجموعه، بيننده را در موقعيتي قرار ميدهد كه با نوعي بازخواني بصري از وضعيت بحران روبهرو شود؛ بازخوانياي كه نه در سطح روايت، بلكه در سطح ادراك شكل ميگيرد.
انتزاع در اين مجموعه - آنگونه كه خود هنرمند آن را «واقعي» ميداند - بهطور مستقيم در خدمت بازنمايي عيني رويدادهاي جنگ يا تصاوير مستند قرار نميگيرد، بلكه امكان مواجههاي ديگرگون با تجربه بحران را فراهم ميكند؛ مواجههاي كه بر فرآيندهاي ذهني و ادراكي مخاطب استوار است.
انگارههاي نقاش با خطوط و لكهها و ضربات حاصل از جوشش دروني، با حركت و پيچوتابهاي سياهوسفيدها نمود مييابد. او در برخي آثار، تمركز انرژي در مركز كادر و فرونشستن تدريجي آن به سوي كنارهها، فضايي پرتلاطم را ميسازد كه در تضادي سنجيده با مركز متلاطم قرار ميگيرد و نگاه را به مكاشفهاي دروني فراميخواند. نمايشگاه «۱۲ روز» در گالري سهراب نيز بر همين كيفيت تكيه دارد. دوازده اثر، نه چون فصلهاي يك روايت خطي، بلكه به مثابه دوازده لحظه مستقل از زيست دروني نقاش شكل گرفتهاند؛ لحظاتي كه در سيلي از خاكستريها، سياهيها و سفيديها پديدار و محو ميشوند، بيآنكه به معنايي نهايي تن بدهند. اين آثار، با رويگرداني از عينيتباوري، همزمان ادامهدهنده سنتهاي انتزاع در هنر ايراني و همسخن با تجربههاي جهاني نقاشي مدرنند.
حتي اگر بتوان لايههايي روانكاوانه يا اسطورهاي در اين نقاشيها جستوجو كرد، اين خوانشها نيز ناگزير دوباره به سطح بازميگردند، زيرا ناخودآگاه در اينجا نه در روايت، بلكه در شكست خط و حذف ناگهاني رنگ رخ مينمايد. از اين منظر، آثار حميد پازكي تلاشياند براي دستيابي به بياني تجسمي كه در آن، هم خودآييني نقاشي حفظ ميشود و هم تجربه انساني، بيآنكه به پيام يا داستان فروكاسته شود، در قالب «حالت» حضور مييابد. جايي كه نقاشي، در نهايت، نه درباره جهان، بلكه درباره امكان ديدن و بودن در جهان است.
در همين نقطه است كه شكاف ميان باري كه عنوان نمايشگاه و آنچه در خود آثار ديده ميشود، معنا پيدا ميكند. مخاطبي كه انتظار مواجهه صريحي از جنگ و ويراني دارد، وقتي وارد نمايشگاه ميشود با نقاشيهايي در ابعاد بزرگ روبهرو ميشود كه از روايت مستقيم فاصله ميگيرند و به جاي آن، بر كيفيتهاي بصرياي چون تنش، گسست، تراكم و ناپايداري تاكيد دارند. «واقعيت» در اين آثار نه به مثابه بازتوليد جهان بيروني، بلكه به عنوان تجربهاي دروني، تفسير شده و گاه متناقض با تلقي رايج از واقعگرايي شكل ميگيرد؛ واقعيتي كه ديده نميشود، اما هست. زبان نقاشانه پازكي نه در جهت تاييد انتظار مخاطب، بلكه در جهت تعليق و بازانديشي آن عمل ميكند. او در ميانه ضربات قلم و تودههاي فشرده بافتها مخاطب را به مواجههاي عميقتر با پيامدهاي رواني و ادراكي فراميخواند؛ مواجههاي كه در آن، اضطراب و خشونت نه به صورت تصوير، بلكه در قالب بافت و كنتراست تيرگي و روشني تجربه ميشوند.
فرمها در آثار پازكي اغلب به صورت تودههايي متراكم و درهمتنيده ظاهر ميشوند و گاه با گشايش تدريجي به سوي خط افق امتداد مييابند. اين خط افق، نه صرفا عنصري بصري، بلكه نقطهاي مفهومي است كه معاني گوناگوني را به ذهن مخاطب احضار ميكند؛ از اميد و رهايي گرفته تا تعليق، انتظار و حتي تهيشدگي.
در اين آثار، سطح بوم خود به ميدان كنش تبدل شده، ميداني كه در آن تراكم و انبساطِ ماده رنگ، بهويژه در نسبت ميان سياهيهاي فشرده و سفيديهاي بيرونزده، بيش از هر چيز بر «واقعيت نقاشانه» اثر تاكيد ميكنند. آنچه ديده ميشود، نه بازنمايي يك موضوع، بلكه خودِ نقاشي است در حال آشكار كردن شرايط وجودياش: سطح تخت، ضربه دست، وزن رنگ و نسبت نيروها. هر نشانهاي كه امكان خوانشي را پيش ميكشد، تقريبا همزمان در سيلاب خطوط و لكهها حل ميشود و نگاه مخاطب را از شناسايي ابژه به تجربه مستقيم كيفيتهاي بصري سوق ميدهد؛ كيفيتهايي كه فقط در نقاشي و تنها از رهگذر مواجهه با سطح قابل ادراكند.
در توبهتوهاي لايههاي سياه و سفيد برهم و درهم، برخلاف انتظار نقاش آگاهانه به جاي فاصلهگيري از روايت و تكيه بر خودآييني، با وفاداري به ماده رنگ، هندسه فضا از كنتراست تيرگي- روشني استفاده كرده، عمق روايتهايي كه ذهن او را ميخراشند، ميكاود؛ تا آنچه انباشت شده سرريز و بر سطح بوم بنشينند. اين مجموعه آثار هر بار كه به آستانه شناسايي ميرسند، عقبنشيني ميكنند؛ نه از سر ناتواني، بلكه به اين دليل كه ميخواهند رها شوند و گذشته را در حال با تاشهايي لغزان بيرون كشند. هر چند كه در مجموعه «12 روزه» اين عقبنشيني، كنشي است كاملا فردي و متاثر از شرايط اجتماعي بيرون. پازكي كه نقاشيهايش را از وابستگي به ادبيات، نماد يا قصه رها كرده و آن را در قلمرو خاص خودش نگه داشته، يادآوري ميكند كه هر بار چه تعرضاتي بر اين خاكوبوم شده و با ضربات وارده بر بوم تعريف خود را از جنگ، دلآشوبيها و ويرانيها، بازتعريف ميكند. زمينه آثار گواه بر اين كنشگرياند؛ جايي كه معنا نه از آنچه تصوير ميشود، بلكه از ديده شدن زاده ميشود. برخي آثار، انباشتگي و سنگيني فرمها را در ميانه سطح اثر مينشانند؛ فرمهايي كه در جريان تماشا، از مقام «بودن» فاصله گرفته و به «شدن» نزديك ميشوند. اين دگرگوني از شيء به وضعيت، نقاشي را به عرصهاي ذهني بدل ميكند؛ عرصهاي كه در آن تجربه زيسته هنرمند، پيش از آنكه به موضوعي عيني بدل شود، در فرآيندي انتزاعي در سطح بوم حل ميشود. آنچه در نهايت باقي ميماند، نه تصوير جهان، بلكه ردي از ضرباهنگ آن است: اثري از حضور و زيستن كه با تغيير چگالي رنگ، در جهشهاي ناگهاني سفيديها از دلِ تيرگيها و در سكوتهاي گسترده سطح، خود را آشكار ميسازد. در اين مجموعه، نقاشي به جاي آنكه حامل پيامي روشن يا احساسي قابل ترجمه باشد، به نوعي ابهام وفادار ميماند؛ ابهامي كه نه نقص، بلكه كيفيتي انديشمندانه است. آثار در ظاهر از معناهاي نهايي ميگريزند، اما در عين حال اجازه نميدهند در تفسيري قطعي از آنچه در حال شدن است به راحتي گذر كنند. تعليق ميان انتزاع و شكلنمايي، ميان ديدن و ساختن، به مسالهاي وجودي تبدل ميشود: آيا تصوير بايد به چيزي بيرون از خود ارجاع بدهد يا كافي است به فعلِ ديدن وفادار بماند؟ نقاشيهاي پازكي در پي پاسخ دادن به اين پرسش نيستند، بلكه خودِ ارجاعدهي را زنده نگه ميدارند.
حركات و ضربات جسورانه قلمها، خراشها و گاه رها شدن رنگ بر سطح، زبان پرشور و بيانگرانهاي ميسازند كه احساسات را نه در قالب اعتراف يا روايت شخصي، بلكه در سازماندهي فرمال متجلي ميكنند. وضعيت ذهني هنرمند در اينجا نه به صورت تخليه احساس، بلكه به شكل تنشي ميان كنترل و رهايي بروز مييابد؛ تنشي كه اجازه نميدهد بيان به خودنمايي عاطفي فروكاسته شود. احساس تا آنجا مجال حضور مييابد كه با منطق بصري نقاشي در تعارضي خلاق باقي بماند. با آنكه هنرمند سالها در خارج از ايران تجربيات متفاوتي را از سر گذرانده، لايههايي از فرهنگ بصري ايراني بهگونهاي دروني و غيرروايي در كار او حضور دارند. اين پيوند نه در قالب نشانههاي آشكار، بلكه در نحوه سازماندهي فضا، در نسبت ميان تراكم و خلأ و در سكوتهاي گسترده سطح قابل رديابي است. اين مجموعه آثار پازكي را شايد بتوان مقاومت شورمندانه در برابر محدوديتهاي اجتماعي تكصدايي دانست؛ حركت به نقطه نامعلوم در مسيري ناشناخته، همسويي با عناصر واقعي در مكاشفات عميق شخصي.
در آثار پازكي، نقاشي از وظيفه بازنمايي يك شيء خارجي معاف ميشود، هر چند ردهايي از نقشمايههاي قابل شناسايي همچنان در سطح بوم سر برميآورند. مخاطب در مواجهه با بافتها و خطوط رها شده و لغزان و در تنش ميان دو قطب تشديدكننده تيرگي و روشني، سياه و سفيد، ناخواسته در فرآيند ديدن درگير ميشود و ميل به يافتن چيزهايي آشنا را در خود تجربه ميكند. اين جستوجوي ناآگاهانه، نه از سر نياز به شناسايي، بلكه حاصل مواجهه با نظمي بصري است كه همزمان امكان تداعي و انحلال آن را فراهم ميآورد. از اين منظر، بيراه نيست اگر اين كنش ميان ديدن و كشيدن را مصداق گفته مشهور پيكاسو بدانيم كه ميگفت: «من دنبال چيزي نميگردم، چيزي را مييابم.» در اينجا نيز آنچه «يافته» ميشود، نه يك تصوير از پيش موجود، بلكه امكاني است كه در دلِ خودِ عمل نقاشي پديد ميآيد.
در شرايط كنوني جامعه، تاكيد بر جانمايه آنچه هست، بيآنكه قرار باشد به نمايش تام و كمالِ آن تن دهد، معنايي مضاعف مييابد. هدف نهايي، نه بازنمايي كامل واقعيت، بلكه تامل در ماده و فضا، در خطوط و سطوح و در چگونگي شكلگيري تودههاي درهمتنيده است؛ امري كه بيش از هر چيز بر مهارت فكري و تجربيات فردي هنرمند استوار است. طراحي و نقاشي غيرِبازنمودي در اين آثار، مخاطب را به كاوش در قابليتهاي خط و سطح به مثابه ابزارهاي مستقلِ بيان تخيل فرا ميخواند و به تدريج ضرورت ميل به ديدنِ بازنمايي كامل را كمرنگ ميكند. در چنين مواجههاي، نقاشي نه وعده شناختِ جهان، بلكه امكان تجربه كردنِ خود ِ ديدن را پيش مينهد.
پازكي در اين مجموعه نقدي بر اكسپرسيونيسم انتزاعي وارد ميكند كه هميشه مضمون، بافت اجتماعي و تاريخي قرار نيست حذف شود يا به حاشيهاي رود و هنر را به «مسالهاي دروني فرم» تقليل يابد. او نشان ميدهد كه ويژگيهاي فرمي اثر ركن اصلي و مقوم اثر هنرياند و درونمايه، پيام يا مضمون صرفا تابع تحقق همين فرم است.
نقاش ميداند كه در اين دستگاه فكري، ارزش زيباشناختي اثر از كيفيت سازمانيافتگي عناصر بصري برميآيند، نه از موضوع، روايت، اخلاق، سياست يا محتواي ايدئولوژيك، اما او اين مضامين را دستمايه قرار ميدهد.
برجستگي دو مفهوم خودآييني و خودپايندگي درونِ نظام فرمي كه نقاش تفسير ميكند؛ توجيه ميشود و معيار داوري، ارجاعهاي بيروني است نه مناسبات درونيشان. با اين همه، در مواجهه با آثار اين نمايشگاه، نميتوان اين رويكرد را به مثابه عدول از سازوكار هميشگي نقاش و حذف معنا دانست، بلكه جابهجايي كانون معنا يكي از وجوه مهمي است كه در اين مجموعه ديده ميشود.
نقاشيها به ابهامي وفادار ميمانند كه كيفيتي انديشمندانه دارد. اين ابهام، امكان آرام گرفتن در تفسيري قطعي - چه از جنگ، چه از وضعيت اجتماعي- را از مخاطب ميگيرد. تعليق ميان ديدن و ساختن، به پرسشي وجودي بدل ميشود: آيا در اين سبك نميتوان به جهان بيرون ارجاع داده شود يا كافي است به خودِ فعل ديدن وفادار بماند؟ آثار پازكي اين پرسش را پاسخ نميدهند، بلكه آن را زنده نگه ميدارند. مجموعه «۱۲ روز» تلاشي است براي منتزع كردن تجربه جنگ از تصوير مستقيم آن؛ حركتي از بازنمايي به وضعيت، از روايت به ديدن.