• 1404 يکشنبه 12 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6249 -
  • 1404 سه‌شنبه 7 بهمن

خالي شده‌ايم در اين زمستان

غزل حضرتي

دوستم مي‌گويد «به شيشه‌هاي خانه‌ات چسب بزن.» لب‌هايم آويزان مي‌شوند. مي‌گويم «دوجداره‌س، چيزي نميشه.» در دلم رخت مي‌شويند با اين حرفش. نكند بزند و شيشه‌ها بريزند روي سرمان. شب بچه‌ها را پيش خودم بخوابانم. كجا بخوابيم؟ پنجره اتاق خوابم نزديك تختم است. 
اتاق خواب كنسل است. جا بيندازم در هال بخوابيم يا برويم در اتاق تهي كه رو به خيابان است؟ اين طوري شايد صداي كمتري بشنويم. اصلا قرار است صدايي بشنويم؟ قرار است مگر نزديكي‌هاي ما را بزنند؟ اگر نصفه شب زدند و بچه‌ها خواب بودند چه؟ اگر خودم هول كنم چه؟ اگر صدا خيلي بلند باشد و تشويش بيفتد به جان كوچك‌شان چه؟ خودم چقدر مي‌توانم از پس اوضاع بربيايم؟ گيرم كه يك ساك كوچك درست كنم بگذارم جلوي در، با استيصال آن لحظه چه كنم؟ مي‌توانم مديريت كنم خودم را و بچه‌هايم را؟ اصلا بايد خانه را ترك كنيم يا امن‌ترين جا همان خانه‌مان است؟ اين فكرها چند روزي است ذهن و جانم را پر كرده.
هرچه بيشتر با فيلترشكن نيم‌بند وصل مي‌شوم و در تلگرام خبر مي‌خوانم، اين اضطراب‌ها بيشتر مي‌شوند. خانواده‌ام چه مي‌شوند. بايد اول به كي زنگ بزنم؟ بايد اين شب‌ها همه با هم يك جا باشيم؟ يا مثل هميشه هركسي سر زندگي و خانه خودش باشد؟ من مديريت بحران بلدم، اما بحران داريم تا بحران. جنگ 12 روزه را از سر گذراندم، با بچه‌ها. شب‌هاي اعتراضات را از سر گذراندم، با بچه‌ها. اين جنگ اگر دربگيرد، سومين بحران امسال مي‌شود كه بايد از سربگذرانم. نمي‌دانم در توانم هست يا نه؟ هيچ ‌كس نمي‌داند. دوستم مي‌گويد ديگر توان ادامه ندارد. به او توصيه مي‌كنم حتما با روانپزشك حرف بزند. مي‌گويد «باشه» و پشت‌گوش مي‌اندازد. بايد مجبورش كنم زنگ بزند، دارو بگيرد و داروهايش را بخورد. خودم دوز داروهايم در جنگ 12 روزه دوبرابر شد. مي‌فهمم اضطراب اين روزها را.
اضطراب روزهاي جنگ را ديگر مي‌فهمم. اضطراب بحران را خوب مي‌فهمم. ما آدم‌هايي كه در اين جغرافيا زندگي مي‌كنيم، اين چيزها را خوب مي‌فهميم. آنقدر خوب كه واكنش‌مان به زندگي شده حفظ بقا.
دوستم از آن سوي دنيا مي‌گويد: «كوله درست كردي؟» مي‌گويم «كوله چي؟» مي‌گويد «چقدر سرخوشي تو! مگه بچه نداري؟ كوله درست كن، وسايل ضروري رو بذار توش. وسايل بچه‌ها رو بذار. لباس به اندازه بردار، هوا سرده. آماده باش. معلوم نيست چي بشه.» مي‌گويم «باشه استرس نگير، كوله درست مي‌كنم.» گوشي را كه قطع مي‌كنم با خودم مي‌گويم واقعا بايد كوله درست كنم؟ در سكوت شب، به حرف‌هايش فكر مي‌كنم. به مادرم زنگ مي‌زنم مي‌گويم: «كوله درست كردي؟» مي‌گويد «كوله چي؟» مي‌گويم «بايد كوله درست كني. من هم بايد درست كنم. جمع كردن وسايل بچه‌ها زمان مي‌برد و تمركز مي‌خواهد.»
يك ليست در گوشي‌ام از قديم ذخيره كرده‌ام تا هنگام سفر هميشه يادم بماند چه چيزهايي را بردارم و جا نگذارم. با خودم مي‌گويم كوله كم است، بايد چمدان ببندم. لباس‌هاي زمستاني جاگيرند. درس و كتاب را هم بايد بردارم.
همين‌طور كه با خودم حرف مي‌زنم مي‌گويم «چرا اصلا چمدان ببندم؟ مگر مي‌خواهم جايي بروم؟ اگر امن‌ترين جا همين خانه‌ام باشد چه؟ شايد اين ‌بار نبايد جايي بروم در سرماي زمستان. بچه‌ها را آواره جاده كنم كه چه بشود؟»
در جنگ با خودم هستم دائم و نمي‌دانم بايد چه كنم. هركسي چيزي مي‌گويد. آنقدر خبرهاي ضد و نقيض مي‌خوانم و مي‌شنوم كه نمي‌دانم كدام پيشگويي درست از آب درمي‌آيد و كدام غلط است. اصلا مي‌شود اين شرايط را پيش‌بيني كرد؟ نشسته‌ايم در انتظار. انتظار چه، نمي‌دانم. فقط اين سكوت، اين سكوت عجيب وهم‌آور را نمي‌توانم تحمل كنم. در خيابان كه راه مي‌روي، به قيافه آدم‌ها كه نگاه مي‌كني، يك بي‌حسي عجيب مي‌بيني، چشم‌هاي خالي، لب‌هايي كه بيشتر شبيه خط صافند، ابروهاي آويزان. هيچ كس نمي‌داند فردا و روز بعدش چه مي‌شود. همه در يك فضاي خالي دارند زندگي مي‌كنند، فضايي خالي از حس و شور و حال زندگي. خالي شده‌ايم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون