• 1404 سه‌شنبه 14 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6255 -
  • 1404 سه‌شنبه 14 بهمن

ممنون كه حواس‌تان به بچه‌ها هست

غزل حضرتي

سه‌شنبه آنلاين. چهارشنبه تعطيل. شنبه آنلاين. يكشنبه حضوري. دوشنبه آنلاين. سه‌شنبه آنلاين. احتمالا چهارشنبه حضوري، پنجشنبه و جمعه تعطيل و مي‌رود تا شنبه كه باز همين دور باطل درس و مدرسه تكرار شود. برف باريد، كم هم نباريد، اما نسبت به سال‌هاي گذشته خوب باريد، نه نسبت به سال‌هاي كودكي ما. برف آنقدري باريد كه از تويش يك آدم برفي چاق و چله و نيم ساعتي برف‌بازي درآمد. اما آنقدري نبود كه مدرسه را تعطيل كند. سرماي هوا هم آنقدري نبود كه كسي يخ بزند. آلودگي هم مثل هميشه بود. اما مدرسه‌ها تعطيل شد. ديگر وقتي با كسي مي‌خواهم قرار يا جلسه بگذارم يا وقت دكتري را تنظيم كنم، مي‌گويم «شرايط من را درك كنيد، اگر مدرسه آنلاين شد نمي‌توانم بيايم.» آنها هم در همدردي با من مي‌گويند «اوه بله راست ميگي، باشه خبر بده.» بيش از سه هفته شد كه مدرسه اردويي براي بچه‌ها در نظر گرفته بود؛ بازديد از يك كارخانه كيك‌ و كلوچه‌پزي. بچه‌ها ذوق داشتند كه مي‌روند و يك آشپزخانه بزرگ را از نزديك مي‌بينند. ياد فيلم چارلي و كارخانه شكلات‌سازي افتادم. خيلي دلم مي‌خواست من هم با آنها بروم و از نزديك كارخانه كيك‌پزي را ببينم. من در دوران مدرسه هيچ‌وقت هيچ كارخانه‌اي را نديده بودم. شانس با بچه‌ها يار نبود و هر روزي كه قرار بود نوبت كلاس‌شان باشد، آن روز تعطيل اعلام مي‌شد. كلاس‌هاي ديگر رفتند و كلاس پسر من از اردو جا ماند و بچه‌ها دمغ از اينكه بازديد از يك كارخانه خوشبو و خوشمزه را از دست دادند، پاي لپ‌تاپ مي‌نشستند و به جان ما مادرها غر مي‌زدند. هفته گذشته رضايت‌نامه‌اي از طرف مدرسه به خانه فرستاده شد كه مي‌گفت مي‌خواهند بچه‌ها را اردو ببرند شهربازي. باز ذوق كردم و سريع رضايت‌نامه را امضا كردم و در كيف پسرم گذاشتم. شب بعد از خواب بچه‌ها كه آمدم برايش خوراكي و قمقمه آب بگذارم ديدم مدارس تعطيل شده. اين رضايت‌نامه سه بار به خانه آمد و امضا شد و كنسل شد. يكشنبه عصر كه اعلام كردند دوشنبه و سه‌شنبه مدارس آنلاين شدند، گفتم باز هم اردو رفت هوا. شب كه اپليكيشن مدرسه را چك كردم ديدم كه اعلام كردند «براي اينكه بچه‌ها از اين همه كنسل شدن اردو ناراحت نشوند، فردا مدرسه آنلاين نداريم و بچه‌ها را بياوريد ببريم اردو.» من جاي پسرم خوشحال شده بودم. شب با هم رفتيم خريد و برايش خوراكي‌هايي كه دوست داشت را گرفتم و شب هم زود خوابيد تا صبح از اتوبوس جا نماند. به اين فكر كردم كه چه خوب شد مدرسه روز تعطيل را بي‌خيال شد و بچه‌ها را برد اردو. من كه در اين شرايط اصلا دل و دماغ شهربازي بردن و تفريح بردن بچه‌ها را ندارم، چه خوب كه الان با وجود تعطيلي، مدرسه حواسش بود به اينكه بچه‌ها خسته شدند از خانه ماندن، آن‌هم در اين شرايط بي‌اينترنتي و خبرهاي مصيبت و غم. با وجود پدر و مادرهاي خسته و رنجور كه لبخندهاي زوركي جلوي بچه‌هايشان خبر از سر درون‌شان مي‌دهد. چه خوب كه كساني هستند كه حواس‌شان به ما هست. به بچه‌هايمان هست. عصر ديروز، وقتي داشتم اين يادداشت را مي‌نوشتم همزمان به معاون مدرسه پيام دادم و از او تشكر كردم. «ممنون كه هواي ما پدر و مادرها رو دارين. ممنون كه حواس‌تون به بچه‌هامون هست. حتي اگه اين دور شدن از فضاي خونه و مصيبت، چند ساعت بوده باشه.»با دوستانم در تحريريه كه مي‌نشينيم به صحبت، اضطراب و نگراني است كه بين‌مان رد و بدل مي‌شود. هركس خبر داغ‌تر و تيزتري داشته باشد انگار برنده است. شب كه به خانه مي‌روم، بچه‌ها را كه مي‌بينم چراغ خبر در مغزم خاموش مي‌شود. موزيك مي‌گذاريم، برايشان مي‌رقصم. آنها را هم وادار مي‌كنم خودشان را تكاني بدهند. شب كه مي‌خوابند، مي‌خزم در جايم، ويديوها را مي‌بينم، قلبم هزارتكه مي‌شود، اشك مي‌ريزم، اشك مي‌ريزم تا خوابم ببرد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون