آيندهنگري آرماني
بهروز مرباغي
بايد اين حكم را بپذيريم كه اگر اندام يا پهنهاي از شهر يا محله را در حال موت و انقراض بدانيم، طبعا تلاش نميكنيم هزينه و انرژي در آنجا صرف كنيم. درست مثل انساني كه براي زندهماندنش اميدي نيست و پزشكان، عليرغم عواطف اطرافيان بيمار، هيچ اقدامي را براي افزايش عمر چندروزه يا چندماهه او انجام نميدهند يا توصيه نميكنند. چرا كه چه بسا بيمار در جريان اقدام پزشكي طاقتش طاق شود و از بين برود. حال، پرسش ايناست: «آيا پهنه، محله يا بخشي از شهر را ميتوان در حال موت دانست و از احياي آن قطع علاقه نمود؟»، «در مورد شهر و محله، آيا حكم متناظر انسان جاري است يا شهر و محله قانون خود را دارد؟» پاسخ اين پرسش هم آري است، هم خير! بله شهر يا محله ممكن است بميرد. يا كاملا افول كند. در ايران خود ما علاوه بر روستاهاي بسياري كه به دليل از بينرفتن منابع آبيشان تخليه و متروك شدهاند، شهرهايي هم دارند كه پس از يك واقعه بزرگ طبيعي، ديگر به آن شكوه خود برنگشتند و تبديل به پهنهاي در حد يك روستا شدند، مثل سيراف. يا شهرهايي داريم كه براساس توليد خاصي شكل گرفته بودند، پس از اتمام آن منبع يا محصول رو به افول گذاشتند. مثل برخي شهرهاي نفتي در جنوب كشور: نفتشهر، مسجدسليمان. اينها مصداق همان پاسخ آري به پرسش فوق هستند. اما پاسخ منفي هم ميتوانيم به آن پرسش بدهيم: شهر و زيستگاه را ميتوان از مرگ نجات داد اگر به آينده چشم داشته باشيم و براي آن برنامه بريزيم. مثلا آيا حكومتهاي ما نميدانستند روزي چاه نفت آغاجاري و مسجدسليمان يا هر نقطه ديگر در كشور، ته ميكشد؟چرا فكري براي صنايع جايگزين نكردند؟ همين الان، همه ميدانيم منطقه ويژه اقتصادي انرژي پارس، روزي كه مخازن نفتوگاز منطقه خالي شوند، متروك خواهد شد، مگر اينكه از حالا برايش برنامه داشتهباشيم. منطقهايكه عاليترين شاخههاي فناوري جهان در آنجا هست و مثالهاي ديگر. در مورد محله هم اين گزاره صادق است. اگر از قبل حكم به مرگ محله ندهيم و با دقت و فراست براي آينده آن برنامهريزي كنيم، محله حفظ ميشود. مثلا، محله اودلاجان، از نظر موقعيت در مركز شهر قرار دارد. شبكه متنوع حملونقل شهري را در خود دارد، بزرگترين قطب بازرگاني كشور را در همسايگي خود دارد، نشانه و هويت تهران است، هنوز هم جاذبههاي تاريخي و فرهنگي متنوعي دارد، بهگونهاي كه مقصد بيش از نصف تورهاي تهرانگردي همين محله است. ترافيك تردد سواره آن، بسيار روانتر از بسياري مناطق پرترافيك تهران مثل شمال شهر است. پس چرا اين محله بايد در تقلاي بقا باشد؟ چون ما و مديرانمان، از قبل، از اين منطقه قطع اميد كردهايم. آن هم بيآنكه استدلال متقن و محكم شهرسازي داشته باشند. محله را اسير بازيهاي بورسبازي زمين ديدن چنين عواقبي را بار آورده. چرا قانون حيات شهر با قانون حيات انسان متفاوت است؟ چون انسانِ هميشه در حال پيشرفت، بالاي سر شهر است و حضوري فعال و موثر دارد در زيست كالبدي و اجتماعي شهر. به عبارت ديگر اتفاقات ارگانيسم انساني بدون اراده انسان حادث ميشوند ولي تمام تغيير و تحول شهري تحت فرمان انسان است، غير از بلاياي طبيعي مثل زلزله و آتشفشان. نقش انسان در حيات و ممات شهر نقشي تعيينكننده است.
معمار و مدرس دانشگاه