حكمراني هوشمند در آموزش و پرورش
بابك كاظمي
تحول ديجيتال ديگر يك انتخاب تجملي يا پروژهاي مقطعي براي نظامهاي آموزشي نيست، بلكه به ضرورتي ساختاري در حكمراني آموزش و پرورش بدل شده؛ ضرورتي كه اگر به درستي فهم و نهادينه نشود، نهتنها به بهبود كيفيت آموزشي منجر نخواهد شد، بلكه ميتواند شكافهاي موجود را تعميق و ناكارآمديهاي پيشين را در قالبي نو بازتوليد كند. حكمراني هوشمند در آموزش و پرورش به معناي صرفِ استفاده از فناوريهاي نوين، سامانههاي الكترونيكي يا آموزش مجازي نيست؛ بلكه ناظر بر تغييري بنيادين در منطق تصميمگيري، شيوه سياستگذاري، الگوي تخصيص منابع، رابطه دولت با مدرسه و نسبت نظام آموزشي با جامعه است. در اين معنا، «هوشمندي» پيش از آنكه ويژگي ابزارها باشد، صفت حكمراني است؛ حكمرانياي كه بر دادههاي معتبر تكيه ميكند، از مشاركت ذينفعان بهره ميبرد، پاسخگو و شفاف است و توان يادگيري و اصلاح مستمر دارد. در عصر ديجيتال، آموزش و پرورش نميتواند با ساز و كارهاي قرن بيستم اداره شود؛ زيرا مخاطبان آن تغيير كردهاند، محيط يادگيري متحول شده و انتظارات اجتماعي از كاركرد مدرسه به طور جدي افزايش يافته است. بيتوجهي به اين واقعيت، نظام آموزشي را در موقعيت انفعال قرار ميدهد؛ جايي كه سياستها همواره ديرهنگام، ناهماهنگ و فاقد اثربخشي لازم هستند.
يكي از مهمترين الزامات حكمراني هوشمند در آموزش و پرورش، گذار از تصميمگيريهاي سليقهاي و مبتني بر حدس و گمان به تصميمگيري دادهمحور است. در بسياري از موارد، سياستهاي آموزشي بدون اتكا به دادههاي دقيق ميداني، تحليل روندها و ارزيابي پيامدها اتخاذ ميشوند و همين امر موجب شكاف ميان سياست و اجرا ميشود. حكمراني هوشمند مستلزم ايجاد و تقويت نظامهاي يكپارچه اطلاعاتي است كه بتواند وضعيت مدارس، معلمان، دانشآموزان، امكانات، كيفيت آموزشي و حتي شاخصهاي اجتماعي پيرامون مدرسه را به صورت بهروز و قابل تحليل در اختيار سياستگذاران قرار بدهد. اما نكته اساسي آن است كه داده، به خوديخود منجر به حكمراني خوب نميشود؛ بلكه توان تحليل، استقلال حرفهاي تصميمگيران و شجاعت اصلاح سياستها بر اساس شواهد، شرط تحقق اين هدف است. اگر دادهها صرفا براي گزارشدهي صوري يا توجيه تصميمهاي از پيش گرفتهشده استفاده شوند، فناوري نهتنها كمكي به حكمراني نخواهد كرد، بلكه به ابزاري براي پنهانسازي ناكارآمديها تبديل ميشود. از اين رو، حكمراني هوشمند نيازمند تغيير فرهنگ سازماني در آموزش و پرورش است؛ فرهنگي كه خطا را ميپذيرد، از تجربه ميآموزد و اصلاح را نشانه ضعف تلقي نميكند.
الزام مهم ديگر در حكمراني هوشمند آموزشي، بازتعريف نقشها و سطوح تصميمگيري است. تمركز شديد اختيارات در ستادهاي مركزي، يكي از موانع اصلي هوشمندسازي حكمراني در آموزش و پرورش محسوب ميشود. در عصر ديجيتال، امكان دسترسي سريع به اطلاعات، ارتباطات افقي و مديريت شبكهاي فراهم شده و اصرار بر الگوهاي متمركز، نهتنها كارآمد نيست، بلكه پرهزينه و كندكننده است. حكمراني هوشمند مستلزم تفويض اختيار واقعي به سطوح محلي، منطقهاي و مدرسهاي است؛ به گونهاي كه مدرسه به عنوان واحد اصلي حكمراني آموزشي شناخته شود، نه صرفا مجري بخشنامهها. در چنين چارچوبي، مدير مدرسه، معلمان و حتي والدين، نقش فعالتري در تصميمسازي پيدا ميكنند و سياستهاي كلان، با انعطافپذيري بيشتري در سطح محلي اجرا ميشوند. فناوري ديجيتال ميتواند اين فرآيند را تسهيل كند، اما بدون اراده سياسي براي تمركززدايي، هيچ سامانه هوشمندي قادر به اصلاح حكمراني نخواهد بود. تجربه نشان داده است كه هوشمندسازي بدون اصلاح ساختار قدرت، اغلب به ديجيتاليكردن بروكراسي منجر ميشود، نه حكمراني هوشمند.
حكمراني هوشمند در آموزش و پرورش همچنين با مقوله عدالت آموزشي پيوندي عميق دارد. عصر ديجيتال، همزمان فرصت و تهديد است؛ از يكسو امكان دسترسي گستردهتر به منابع آموزشي را فراهم ميكند و از سوي ديگر، در صورت نبود سياستهاي جبراني، شكاف ديجيتال را به شكاف آموزشي تبديل ميسازد. حكمراني هوشمند، حكمرانياي است كه به پيامدهاي اجتماعي سياستهاي فناورانه توجه دارد و از بازتوليد نابرابري جلوگيري ميكند. توسعه آموزش مجازي، سامانههاي يادگيري هوشمند و محتواي ديجيتال، زماني با حكمراني مطلوب سازگار است كه دسترسي برابر دانشآموزان به زيرساختها، مهارتها و حمايتهاي لازم تضمين شده باشد. در غير اين صورت، فناوري به ابزاري براي تقويت مزيت گروههاي برخوردار تبديل خواهد شد. از اين منظر، حكمراني هوشمند مستلزم پيوند سياستهاي آموزشي با سياستهاي اجتماعي، ارتباطي و منطقهاي است و نميتوان آن را صرفا در چارچوب وزارت آموزش و پرورش تعريف كرد.
در نهايت، حكمراني هوشمند در آموزش و پرورش بدون پاسخگويي و شفافيت معناي واقعي خود را از دست ميدهد. يكي از ظرفيتهاي مهم فناوري ديجيتال، امكان نظارت عمومي، ارزيابي عملكرد و مشاركت شهروندان است. نظام آموزشي ميتواند با انتشار دادههاي قابل فهم، گزارشهاي عملكرد مدارس و نتايج سياستها، اعتماد عمومي را تقويت كند و زمينه گفتوگوي اجتماعي پيرامون آموزش را فراهم آورد. حكمراني هوشمند به جاي هراس از نقد، آن را فرصتي براي بهبود ميداند و از مشاركت معلمان، والدين، پژوهشگران و نهادهاي مدني استقبال ميكند. در چنين الگويي، آموزش و پرورش از يك سازمان بسته و سلسلهمراتبي به نهادي يادگيرنده و پاسخگو تبديل ميشود. عصر ديجيتال اين امكان را فراهم كرده، اما تحقق آن نيازمند انتخابي آگاهانه است؛ انتخابي كه در آن فناوري در خدمت حكمراني خوب قرار ميگيرد، نه اينكه خود به هدف بدل شود. اگر اين انتخاب به درستي انجام شود، حكمراني هوشمند ميتواند آموزش و پرورش را به موتور توسعه انساني، عدالت اجتماعي و سرمايه اجتماعي پايدار تبديل كند و اگر نه، تنها لايهاي ديجيتال بر مسائل قديمي افزوده خواهد شد.
دكتراي سياستگذاري عمومي