همچنان در جنگل ماندهايم
مهرداد احمديشيخاني
۲ ميليون سال طول كشيد تا اولين «انسانريخت»ها كه غذاي حيوانات ديگر بودند، تبديل به اولين انسان «هموساپينس» يا همان «انسان خردمند» در دشتهاي «سرنگيتي» آفريقا شوند و سفر خود را به عنوان انسان هوشمند به سراسر جهان آغاز كنند. سفري ۲۵۰ هزار ساله و از حيواناتي وحشي كه همديگر را نيز ميخوردند تا رسيدن به امروز كه براي ورود به يك ساختمان در را براي يكديگر نگه ميدارند تا ابتدا، اين ديگري باشد كه وارد ساختمان ميشود، حتي اگر اين احترام به ديگران را نه به دليل اعتقاد قلبي شخص كه به خاطر اهدافي نامعلوم يا حتي معلوم بدانيم..
رعايت آن ناشي از آموزشي است كه اولويتها را فراتر از نفع لحظهاي فرد ميبيند. مدتها پيش فيلمي مستند ديدم در مورد آغاز تمدن بشري. خانمي كه استاد جامعهشناسي بود، در بخشي از فيلم، پيرامون شواهدي از آغاز تمدن بشري سخن ميگفت، در آن بخش، او اشاره داشت كه قديميترين سند به دست آمده از تمدن بشري، يك استخوان پاي شكسته و سپس جوش خورده، مربوط به حدود يك ميليون سال پيش است (اينكه دقيقا گفت يك ميليون سال پيش يا كمي بيشتر يا كمتر را الان يادم نيست). آن استاد جامعهشناسي در ادامه افزود: در بين حيوانات، صدمهاي چنين شديد، يعني پايان زندگي. حيواني كه پايش اينگونه ميشكند، پس از چنين اتفاقي، او يا شكار حيوانات درنده ميشود يا از گرسنگي ميميرد. اما جوشخوردگي استخوان شكسته پاي اين انسانريخت يعني كسي يا كساني، حداقل دو ماه از او پرستاري و مراقبت كردهاند و از غذاي خود به او دادهاند تا حالش خوب شود و استخوان پايش جوش بخورد كه بتواند مجددا خودش براي كسب غذا تلاش كند يا به همراه ديگران به شكار برود و همين نگهداري از ديگري يعني تمدن. اتفاقي كه به اين شكل، بين هيچ حيوان ديگري مشابهت ندارد. من به اين نظر اضافه ميكنم كه همين ويژگي منحصربهفرد انسان در مراقبت و پرستاري از همنوع ضعيفتر خود بود كه انسان را از يك حيوان سهلالوصول براي شكار و خورده شدن توسط حيوانات درنده و در قعر هرم حيات، تبديل به موجودي شكارچي در قله اين هرم كرد. به عبارتي به گمان من، اين حمايت از موجود ضعيفتر و نيازمند كمك و مراقبت و حمايت بود كه ما را تبديل به انسان متمدن كرد و در اين مسير طولاني كه قويتر، ضعيفتر را ميدرد و پاره پاره ميكند، اسمش را قانون جنگل نهادهايم. انسانها براي تغيير چنين قانوني كه حق را به قويتر ميدهد و حفظ تمدني كه ما را از حيوانيت به انسانيت رسانده، با هدفِ، آن كه ضعيفتر است در مقابل آناني كه قدرتمندند و تكهتكه كردن ضعفا، كمترين كاري است كه انجام ميدهند، تلاش ميكنند كه پيوندها، اتحادها و قوانيني تنظيم كنند تا بتوان در سايه آن، ضعيفترها را حمايت و محافظت كرد.
با اين همه، هميشه آنان كه قويترند، سعي دارند تا براي حفظ و تثبيت قدرت و سلطه خود، به هر بهانهاي، حقوق و امنيت آن كه ضعيفتر است را پايمال كنند و در اين احوال، كم نيستند آنهايي كه در مقابل يكي ضعيفند و در برابر ديگري در جايگاه قدرت نشستهاند. به عبارتي، در يك جا حقوقش ناديده گرفته ميشود و در جاي ديگر حقوق ديگران را زير پا ميگذارد. يك جا از اينكه حقوقش توسط يك قدرتمند ناديده گرفته ميشود، شكايت ميكند و در جايي ديگر، خودش حقوق ضعيفتر از خود را زير پا ميگذارد. به خودمان و به اطرافمان دقيق شويم و انصاف دهيم، چقدر ميتوان اين ويژگي را مكرر در مكرر مشاهده كرد؟ در همين ماجراي دو روز پيش حمله امريكا به ونزوئلا و دستگيري مادورو در كاخ رياستجمهوري، آنچه شاهد بوديم، حقي بود كه امريكا به عنوان قدرتمندترين كشور تاريخ براي خود قائل است كه بريزد و بگيرد و ببرد. درست همان موقع، بودند كساني كه سالهاست در جايي از ظلم يكي ديگر، فريادشان به آسمان است و اينجا از زير پا گذاشتن قوانين بينالمللي توسط امريكا، نه تنها حمايت كردند كه به شادماني پرداختند و دست افشانش كردند و در مقابل، بودند كساني كه در سابقه خود كم نداشتند ظلم به ديگران و زير پا نهادن حقوق ضعيفتر از خود به هزار بهانه كه عمل امريكا را تقبيح كردند و از اين گفتند كه ظلم پايدار نميماند.
خوشمان بيايد يا نه، بيشتر ما چندان و در عمل، با قانون جنگل مخالف نيستيم، مشروط بر آنكه آن «شير نر خونخواره» خودمان باشيم و آن كه در كف ما گرفتار است، بپذيرد كه غير از تسليم و رضايت چارهاي ندارد و چه كم هستند آناني كه در قدرت باشند و رعايت حق بيقدرتان را بكنند. هر چه هست، چون نيك بنگريم، همچنان اين مثل عرب كه «الحق لمن غلب» (حق از آن كسي است كه صاحب قدرت است و غلبه دارد)، با وجود اين سفر 250 هزار ساله، همچنان جاري است و با همه تلاشها انگار تا اطلاع ثانوي در جنگل به سر ميبريم.