سياليتِ «جاي» و «گاه»
محمد اكبري
ابتداي قرن پيش ميلادي اتفاقي رخ داد در فيزيك، فلسفه و روانشناسي كه زمان در داستان از حالت خطي آزاد شد و سوق پيدا كرد به طرف زمان ذهني. اين زمان همراه بود با اتفاقي در نوشتن؛ جريان سيال ذهن. اما آنچه اين يادداشت ميخواهد عنوان كند، نه سياليت در زمان، بلكه در سياليت مكان است. پديدهاي كه با خواندن عنوان كتاب «سپيدرود زير سيوسه پل» نوشته كيهان خانجاني به ذهن متبادر ميشود.
سپيدرود ريشه در جغرافيا دارد، سيوسه پل ابنيهاي است كه ريشه در تاريخ دارد و اشاره به دورهاي خاص. مكان حالت سيال پيدا ميكند و ديگر نه سپيدرود به تنهايي معنا دارد و نه سيوسه پل؛ با پديدهاي تازه سر و كار داريم؛ ابنيه، رود. اين دو، صورت ديگري پيدا ميكنند و جغرافيا عوض ميشود؛ ديگر در اصفهان زايندهرود نداريم، آنچه به ذهن متبادر ميشود سپيدرود است كه انگار زير ابنيه جا مانده از تاريخ، به حركت درميآيد. هم جغرافيا عوض ميشود، هم تاريخ. اتفاقي كه صرفا در داستان مدرن ميتواند بروز يابد. پيشنهادي كه در نيمه اول فهرست داستانهاي كتاب (داستانهاي سپيدرود) مابهازايي ندارد و در نيمه دوم فهرست داستانهاي كتاب (داستانهاي سيوسه پل) در داستاني به همين نام ميتوان به آن استناد كرد:
«ميروم زير سيوسه پل چاي بخورم كه فرياد ماهيگيرها را از دور ميشنوم، اما ديگر به ميانه سپيدرود رسيدهام و جريان آب آنقدر تند است كه مرا به زير سيوسه پل ميبرد و چاي سفارش ميدهم و زير آب سپيدرود چاي ميخورم و كتاب ميخوانم و به كوليها نگاه ميكنم كه به كلمات نوك ميزنند و ميروم به طرف درياي خزر و گاوخوني...»
مكان كه حالت سيال پيدا ميكند، نميدانيم گاوخوني از سپيدرود ارتزاق ميكند يا از زايندهرود. جغرافيا جا به جا ميشود. سيوسه پل را بر سپيدرود بنا كردهاند و تاريخ از صفويه به اكنون ميآيد، اما نه در اصفهان، بلكه در رشت، احضار ميشود: «به تور ماهيگيري كه مثل صافي استخدام است گير ميكنم و ميآورندم بالا و ميخوابانند كنار سيوسه پل و استكان چاي را از دست راستم و كتاب را از دست چپم ميگيرند.»
نويسنده به اين آگاهي رسيده كه براي رسيدن به تكنيك نو بايد زبانورزي كند، چون پيش از اين در حوزه زمان، به خصوص نويسندگان دهه شصت ايران، به قدر كفايت دست به آزمون و خطا زدند. اما مكان سيال، تكنيكي مهجور و در عين حال سخت است و براي نويسنده غريزي ناممكن بود بتواند دست به چنين اقدامي بزند؛ بايد دانش كافي را نويسنده چاشني استعدادش ميكرد. توان استفاده از فرم و تكنيك پيشنهاد جديد نيازمند اشراف به تجربه گذشته است. «كنار سپيدرود روي سنگريزهها مينشينم. كوليها از آب بيرون ميجهند و لحظهاي برق ميزنند و آفتاب را روي فلسشان منعكس ميكنند و دوباره شيرجه ميروند. كنار رود با آن درختان سپيدار، غروبها تماشايي ميشود و سيگار ميچسبد. در همه فصلها زايندهرود پهن بود اما اين تابستان سپيدرود را لاغر كرده، با اين همه آنقدر آب دارد تا كسي را در خود غرق كند.»
با اين همه، نويسنده آنقدر اصرار ندارد براي اين مدل از فرم در داستانهاي ديگر. تنها در داستان «اعترافنوشت» به سراغش ميرود اما تاخوردگي مكانها بر يكديگر تا حد داستان «سپيدرود....» سيال نيست: «مدام ظهر آن روز در اصفهان و ظهر فردا و جسد خونين طلافروش كاشاني جلو چشمهايم ميآيد. كيف سياه شكوه بين اين سطر و سطر بالا افتاده و ميانِ دو سطر، آبِ سرخِ جوي كنار پيادهرو جاري است. موتور خسرو انگار به روغنسوزي افتاده باشد، خطِ دودي از خود برجا ميگذارد كه سفيديِ آن تمام سطرهاي هنوز نوشته نشده پايين و بخشهايي از نوشتههاي بالا را پوشانده است. بعضي از كلمهها ماشين و عابر و بعضي از كلمهها درختها و جوي و بعضي از كلمهها چراغ راهنما و خطوط روي آسفالت شدهاند. موتور خسرو از ميان كلمهها قيقاج ميرود تا به چهارباغِبالا برسد و موتور بيژن به خيابان كاشاني بپيچد و ناپديد بشود و من و فرنگيس خلاف جهت هم بدويم و فرار كنيم و ميان سطرها گم شويم.»
سياليت مكانهاي شهرها در داستان «سپيدرود...»، در داستان «نازي» به گونهاي ديگر است؛ يعني تاخوردگي مكانهاي خارجي بدل ميشود به تاخوردگي فضاهاي داخلي، در داستان «همه ما شاهديم» بدل ميشود به تاخوردگي انسان (شاهد) بر انسان (شهيد)، در داستان «هجدهمين روز تابستان» تبديل ميشود به تاخوردگي انسان (دانشجو) و حيوان (مرغ) در كشتارگاه.