• 1404 دوشنبه 15 دي
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6231 -
  • 1404 دوشنبه 15 دي

سياليتِ «جاي» و «گاه»

محمد اكبري

ابتداي ‎قرن ‎پيش ‎ميلادي ‎اتفاقي ‎رخ ‎داد ‎در ‎فيزيك، فلسفه و روانشناسي كه زمان ‎در ‎داستان ‎از ‎حالت ‎خطي آزاد ‎شد و ‎سوق ‎پيدا ‎كرد ‎به ‎طرف ‎زمان ‎ذهني. اين ‎زمان ‎همراه بود با اتفاقي ‎در ‎نوشتن؛  ‎جريان ‎سيال ‎ذهن. ‎اما ‎آنچه  اين يادداشت ‎مي‎خواهد ‎عنوان ‎كند،  ‎نه ‎سياليت در ‎زمان،  ‎بلكه ‎در ‎سياليت ‎مكان ‎است. ‎پديده‌‎اي ‎كه ‎با ‎خواندن ‎عنوان ‎كتاب ‎«سپيدرود ‎زير ‎سي‌‎وسه ‎پل» نوشته ‎كيهان ‎خانجاني ‎به ‎ذهن ‎متبادر ‎مي‌‎شود.
 ‎سپيدرود ‎ريشه ‎در ‎جغرافيا ‎دارد، ‎سي‌و‎سه ‎پل ‎ابنيه‌اي ‎است كه ‎ريشه ‎در ‎تاريخ ‎دارد ‎و ‎اشاره ‎به ‎دوره‌‎اي ‎خاص. مكان ‎حالت ‎سيال ‎پيدا ‎مي‎‌كند و ‎ديگر ‎نه ‎سپيدرود ‎به ‎تنهايي ‎معنا ‎دارد و ‎نه ‎سي‎و‎سه ‎پل‎؛ ‎با ‎پديده‎اي ‎تازه ‎سر ‎و كار ‎داريم؛ ‎‎ابنيه‎، رود. اين دو، صورت ‎ديگري ‎پيدا ‎مي‎كنند ‎و جغرافيا ‎عوض ‎مي‌‎شود؛  ‎ديگر ‎در ‎اصفهان زاينده‎‌رود ‎نداريم،  ‎آنچه ‎به ‎ذهن ‎متبادر ‎مي‌‎شود ‎سپيدرود ‎است كه ‎انگار ‎زير ‎ابنيه جا ‎مانده ‎از ‎تاريخ،  ‎به ‎حركت ‎در‎مي‎آيد. هم ‎جغرافيا ‎عوض ‎مي‎شود،  ‎هم ‎تاريخ. ‎اتفاقي ‎كه ‎صرفا ‎در ‎داستان ‎مدرن ‎مي‌تواند ‎بروز ‎يابد. ‎پيشنهادي ‎كه ‎در ‎نيمه ‎اول فهرست داستان‌هاي ‎كتاب (داستان‌هاي سپيدرود)  ‎ما‎به‌ازايي ‎ندارد و ‎در ‎نيمه ‎دوم ‎فهرست داستان‌هاي كتاب (‎داستان‌هاي سي‌وسه پل) ‎در ‎داستاني ‎به ‎همين ‎نام ‎مي‌توان ‎به ‎آن ‎استناد ‎كرد: ‎
«مي‌روم زير ‎سي‌وسه ‎پل ‎چاي ‎بخورم ‎كه ‎فرياد ‎ماهي‎گير‎ها ‎را ‎از ‎دور ‎مي‌شنوم، اما ‎ديگر ‎به ‎ميانه سپيدرود ‎رسيده‎ام ‎و ‎جريان ‎آب ‎آن‌قدر ‎تند ‎است ‎كه ‎مرا ‎به ‎زير ‎سي‌و‎سه ‎پل ‎مي‌‎برد ‎و چاي ‎سفارش ‎مي‌‎دهم ‎و زير ‎آب ‎سپيدرود ‎چاي ‎مي‌‎خورم ‎و ‎كتاب ‎مي‌‎خوانم ‎و ‎به ‎كولي‎ها ‎نگاه ‎مي‌‎كنم ‎كه ‎به ‎كلمات ‎نوك ‎مي‌‎زنند ‎و ‎مي‌‎روم ‎به ‎طرف ‎درياي ‎خزر ‎و ‎گاو‎خوني...‎»
مكان ‎كه حالت ‎سيال ‎پيدا ‎مي‌‎كند، ‎نمي‌دانيم ‎گاو‎خوني ‎از ‎سپيدرود ‎ارتزاق ‎مي‌كند ‎يا ‎از ‎زاينده‌‎رود. ‎جغرافيا ‎جا ‎به ‎جا ‎مي‌‎شود. سي‌‎و‎سه ‎پل ‎را ‎بر ‎سپيدرود ‎بنا ‎كرده‌‎اند ‎و تاريخ ‎از صفويه ‎به ‎اكنون ‎مي‌آيد، اما ‎نه ‎در اصفهان، بلكه ‎در ‎رشت،  ‎احضار ‎مي‌‎شود: ‎«به ‎تور ‎ماهي‎‌گيري ‎كه ‎مثل ‎صافي ‎استخدام ‎است ‎گير ‎مي‎‌كنم ‎و مي‎آورندم ‎بالا ‎و ‎مي‌خوابانند ‎كنار ‎سي‌‎و‎سه ‎پل ‎و ‎استكان ‎چاي را ‎از ‎دست ‎راستم ‎و ‎كتاب را ‎از ‎دست ‎چپم ‎مي‌‎گيرند.»
نويسنده به اين آگاهي رسيده كه براي رسيدن به تكنيك نو بايد زبان‌ورزي كند، چون پيش از اين در حوزه زمان، به خصوص نويسندگان دهه شصت ايران، به قدر كفايت دست به آزمون و خطا زدند. اما مكان سيال، تكنيكي مهجور و در عين حال سخت است و براي نويسنده غريزي ناممكن بود بتواند دست به چنين اقدامي بزند؛ بايد دانش كافي را نويسنده چاشني استعدادش مي‌كرد. توان استفاده از فرم و تكنيك پيشنهاد جديد نيازمند اشراف به تجربه گذشته است. «كنار سپيدرود روي سنگريزه‌ها مي‌نشينم. كولي‌ها از آب بيرون مي‌جهند و لحظه‌اي برق مي‌زنند و آفتاب را روي فلس‌شان منعكس مي‌كنند و دوباره شيرجه مي‌روند. كنار رود با آن درختان سپيدار، غروب‌ها تماشايي مي‌شود و سيگار مي‌چسبد. در همه فصل‌ها زاينده‌رود پهن بود اما اين تابستان سپيدرود را لاغر كرده، با اين‌ همه آن‌قدر آب دارد تا كسي را در خود غرق كند.» 
 با اين ‌همه، نويسنده آن‌قدر اصرار ندارد براي اين مدل از فرم در داستان‌هاي ديگر. تنها در داستان «اعتراف‌نوشت» به سراغش مي‌رود اما تاخوردگي مكان‌ها بر يكديگر تا حد داستان «سپيدرود....» سيال نيست: «مدام ظهر آن‌ روز در اصفهان و ظهر فردا و جسد خونين طلافروش كاشاني جلو چشم‌هايم مي‌آيد. كيف سياه شكوه بين اين سطر و سطر بالا افتاده و ميانِ دو سطر، آبِ سرخِ جوي كنار پياده‌رو جاري است. موتور خسرو انگار به روغن‌سوزي افتاده باشد، خطِ دودي از خود برجا مي‌گذارد كه سفيديِ آن تمام سطرهاي هنوز نوشته ‌نشده پايين و بخش‌هايي از نوشته‌هاي بالا را پوشانده است. بعضي از كلمه‌ها ماشين و عابر و بعضي از كلمه‌ها درخت‌ها و جوي و بعضي از كلمه‌ها چراغ راهنما و خطوط روي آسفالت شده‌اند. موتور خسرو از ميان كلمه‌ها قيقاج مي‌رود تا به چهارباغ‌ِبالا برسد و موتور بيژن به خيابان كاشاني بپيچد و ناپديد بشود و من و فرنگيس خلاف جهت هم بدويم و فرار كنيم و ميان سطرها گم ‌شويم.»
 سياليت مكان‌هاي شهرها در داستان «سپيدرود...»، در داستان «نازي» به گونه‌اي ديگر است؛ يعني تاخوردگي مكان‌هاي خارجي بدل مي‌شود به تاخوردگي فضاهاي داخلي، در داستان «همه ما شاهديم» بدل مي‌شود به تاخوردگي انسان (شاهد) بر انسان (شهيد)، در داستان «هجدهمين روز تابستان» تبديل مي‌شود به تاخوردگي انسان (دانشجو) و حيوان (مرغ) در كشتارگاه.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
تیتر خبرها
مهندسی فکری غرب معماي ونزوئلا پسامادورو انتخاب استراتژيك در شرايط حساس‌كنوني ناترازي حقوق در ازدواج مشکلات محیط‌بانان برای استفاده از بيمه تکمیلی انجماد در نقطه جوش اقتصاد ديگه دست رييس‌جمهوره ديپلماسي امام خميني نامه به رهبران (۵) نفت و پشت پرده بحران‌زايي به سبك امريكا در ونزوئلا تريبون‌ها را باز كنيد، رقبا را زياد كنيد همچنان در جنگل مانده‌ايم رسوا‌سازي اتاق فكر موساد آزمون حكمراني راهپيمايي و تجمع مسالمت‌آميز؛ حق ملت، تكليف دولت نقاط كور بودجه 1405 چرايي عدم اجراي موثر قوانين در نظام اداري ايران سياليتِ «جاي» و «گاه» رنگی میان ترافیک خاکستری جزيره خارگ جايي كه تاريخ نفس مي‌كشد حرف‌های نسلی که نمی‌خواهد ایران کم نفس باشه نسبت موسيقي و نسل زد وقتي آن «ديگري» خودت يا شخص سومي باشد ديپلماسي امام خميني نامه به رهبران (۵) تريبون‌ها را باز كنيد رقبا را زياد كنيد همچنان در جنگل مانده‌ايم رسوا‌سازي اتاق فكر موساد راهپيمايي و تجمع مسالمت‌آميز حق ملت، تكليف دولت
کارتون
کارتون