ابونصر قديمي
فيلم «نبردي پس از نبرد ديگر»، بهكارگرداني و نويسندگي پال توماس اندرسن، از چشمگيرترين محصولات سال 2025، در ژانر كمدي سياه، درام، اكشن و تريلر است... مدت زمان آن حدودا ۱۶۲ دقيقه و محصول كشور امريكاست.
اين فيلم يكي از آثار برجسته سينماي ۲۰۲۵ است كه بهدليل تركيب قوي لحن انتقادي، طنز تيره و مضامين اجتماعي-سياسي، هم مورد توجه منتقدان قرار گرفته و هم در رويدادهاي فصل جوايز، حضوري پررنگ دارد.
فيلم روايتگر «باب فرگوسن» (با بازي ديكاپريو)، يك انقلابي سابق است كه سالها پس از كنارهگيري از فعاليتهايش، در حال زندگي دورافتاده با دخترش ويلا است. زماني كه دشمن قديمي او، سرهنگ لاكجاو (شون پن) پس از ۱۶ سال بازميگردد و ويلا را ميربايد، باب مجبور ميشود بار ديگر با گذشته تهديدآميزش روبهرو شود و براي نجات دخترش وارد نبردي پرمخاطره گردد.
اين داستان از تمهاي خانواده، وفاداري و بازتاب سياسي-اجتماعي بهره ميبرد و در عين حال لحن انتقادي و حتي طنزآميز درباره تعارضات فرهنگي و ايدئولوژيك امروز ارايه ميدهد.
اين موضوع براي بينندگان حرفهاي فيلم عجيب و غريب نيست كه هاليوود در دو دهه اخير، از روزهاي اوج خود فاصله گرفته و هر روز اين شكاف هم عميقتر ميشد مانند شكست فيلم ناپلئون و گلادياتور۲ از ريدلي اسكات يا جوكر ۲ از تاد فيليپس كه از برگبرندههاي مهم هاليوود بودند، اما سال 2025 دو اسطوره و سوپراستار مهم بازيگري يعني برتپيت و ديكاپريو با دو فيلم چشمنواز و خوشساخت ظاهر شدند. نخست برتپيت با فرمول ۱ وارد ميدان شد سپس دي كاپريو با نبرد پس از نبرد ديگر، كه براي فيلم فرمول ۱ سابقا نقدي نوشتم و حال نوبت به فيلم اشارهشده ميرسد.
حرف اضافه نميزند
هسته فيلم از چند موضوع نامرتبط شكل ميگيرد كه تقريبا تمام آنها را هم به سرمنزل مقصود ميرساند، زيرا حرف اضافه نميزند و تمركزش روي داستان است. آندره ژيد، منتقد بزرگ فرانسوي ميگويد كلاسيك يعني غلبه رئاليسم بر ايدهآليسم دروني، در هاليوود هم پس از آنكه دههها دنبال آدمفضايي و نيروييهايي بودند كه زمين را تهديد ميكردند و طبق معمول زحمت شكست دادنشان هم بر گرده ايالاتمتحده امريكا و احيانا متحدانشان بود، پس از آنكه سالها دنبال اين بودند كه يك نفر امريكايي لزوما قادر به كتك زدن سيصد، چهارصد نفر مردم ديگر است، پس از آنكه سالها مانند نديدبديدها درحال استفاده بيرويه از صنعت انيميشن و جلوههاي ويژه محيرالعقول و بيتوجيه بودند، خوشبختانه حال كمي سرشان به سنگ خورده از آن افكار فضايي، به زمين بازگشته و روي آن مستقر شدهاند تا ببينند حقيقت و زندگي يا حقيقت زندگي چيست و چه چيزي بهدرد بيننده عام ميخورد.
دراين فيلم همانطور كه پيشتر گفته شد چند لايه بيارتباط به هم ديده ميشود: نخست شورشهاي نژادي يا بهتر بگويم ضدنژادي و گانگستري و فعاليتهاي مدني مسلحانه است، دوم بازيهاي سياسي و نظامي سران امپرياليسمي و سوم موضوعات خانوادگي روابط عاشقانه والدين و فرزند است كه باتوجه به اينكه ديد حب و بغضي و اسطورهاي وجود ندارد و منطقي و رئال به موضوعات نگاه ميشود، در هر سه وجه روسفيد شده. فيلم گروه شورشياني را نشان ميدهد كه عمدتا رنگينپوستاند و بهتعبير خودشان ديگر از انتخابات و فعاليتهاي حقوقي و قانوني براي احياي حق و حقوقشان نااميد شدهاند و خودشان بهطور مسلحانه و خرابكارانه دستبهكار شدهاند.
با پليس و ارتش وارد جنگ شدهاند و اقدام به سرقت از بانك و حمله به پادگان ارتش و انفجار دكلهاي برق ميكنند و بهقول خودشان با مسائل مختلفي از جمله تبعيض نژادي و لغو قانون سقط جنين مشكل دارند، زيرا جسم خودشان است و اختيارش با خودشان. اما نكته جالب اين است كه برخلاف بسياري از فيلمها كه براي شعارهاي حمايت از برابري نژادي، تمام حق را به سياهان ميدهند و سياهان را بري از هر گونه خطا ميدانند تا جايزههاي حقوقبشري و صلح نوبل بگيرند و اينبار از اين سوي بام ميافتادند، اين فيلم دچار رياكاري نشده و خطاها و خام بودن رفتارها و عوامل اين گروه شورشي را هم ضمن حرفهاي نسبتا درست اوليه نشان ميدهد، طوريكه زني كه از سردستهگان اين شورش است بهسادگي براي نجات جان خودش با سرهنگ ارتش وارد رابطه ميشود، از او باردار ميشود و با همين وضع با دي كاپريو ازدواج ميكند و فرزند خود از سرهنگ را سقط نميكند و همه اينها را هم كه دي كاپريو ميپذيرد باز هم آن زن در خانه بند نميشود، به مسووليتهاي مادر و همسري خود پايبند نيست و وقتي باز بيمحابا در يك اقدام خرابكاري شركت ميكند و گير ميافتد، براي نجات خود تمام اعضاي تيم خود را لو ميدهد كه نشان ميدهد شورش آنان بيشتر به شورشي هيجاني و بيمنطق چند جوان ماجراجو ميماند كه فلسفه و اصالت فكر درستي پشتش نيست، اما همين رفتارهاي هيجاني زندگي آنان را تا ابد تغيير ميدهد و بعدا قرار است تا پايان عمر در انزوا، واهمه و نكبت بهسربرند و گروهي كه زماني خود را جنگجو در راه آزادي ميدانستند حالا مفقود، هروييني و توسريخور هستند كه ديگر حفظ جان خود و خانوادهشان هم برايشان ميسر نيست، ناچارند هويت خويش را تا ابد انكار كنند و براي ايمني و حفاظت اطلاعات از تمام ابزارهاي اجتماعي حتي موبايل پرهيز كنند، اما مواجهه دولتمردان با آنان چيست؟!
گويا دولتها و سران از تمام رازهاي آنان آگاهند و ماجراجويي آنان در چارچوب و مجانبي بهسودشان است و حتي خودشان خط ميدهند و بهمحض آنكه از مجانب عبور كردند يا نقششان در نقشهشان را انجام دادند، بهسادگي ميتوانند حذف شوند.
حب و بغض ندارد
در اين فيلم حب و بغضي ديده نميشود و موضوعات شخصي و انتقامي نيستند، بلكه آيين بيرحم و خونسرد قدرت را نشان ميدهد كه جز اين نيست، اما در ميان اين دنياي بيرحم آكنده از اشتباهات و نقشههاي پليد، دختربچهاي بيگناه بهنام ويلا بزرگ ميشود كه عشق را در فيلم به ارمغان ميآورد، ديكاپريو كه ميداند دخترش دختر سرهنگ است و مادرش هم از زمان نوزادي او همه دوستانش را فروخته تا خود را نجات دهد، او را مانند دختر خودش با عشق بزرگ ميكند و حتي توهين و دشنامهاي او را ميپذيرد و با اعتياد به هرويين و بدبختي او را بزرگ ميكند، مادري كه سالها مفقود است و كسي از او خبر ندارد وقتي ميفهمد فرزندش در خطر است يكباره آفتابي ميشود و جان فرزندش را نجات ميدهد و سرهنگ كه پدر دختر، دنبال پست و مقام، در برابر مافوقها چاپلوس و متملق و تشنه گرفتن ترفيع است، ميداند اگر بدانند با زن سياهپوستي رابطه داشته و فرزندي از او دارد نقشههايش نقشبرآب ميشود، در نتيجه مرتب پيگير باب فرگوسني است كه سالها فعاليت شورشي و خرابكارانه خود را متوقف كرده، زندگي آرام، سرتولاكي و بياقدامات خرابكارانه دارد تا با نابود كردن او و دخترش كه مدرك جرم هستند، راه را براي ترفيع و پيشرفتهاي بزرگترخود باز كند. در فيلم ديده ميشود كه زندگي تنها چند شعار سياسي و اقدامات خلافكارانه و شورش كردن نيست، بلكه شجاعت واقعي عشق به خانواده و حفاظت از آنان است، وقتي اين گروه شورشي است، در تمام رفتارها، اقدامات و ديالوگها نوعي خامي، شعارزدگي، شتاب و هيجان ديده ميشد كه وقتي بهپاي عمل ميرسيدند، نشان ميدادند كه در حرفهاي خود صادق نيستند اما وقتي حرف خانواده و فرزند به ميان ميآيد اوج پختگي و ايثار ديده ميشود و از شعار، به مرحله عشق ميرسند كه مرا كمي ياد فيلم صورت زخمي، ساخته ديپالما و بازي درخشان آلپاچينو انداخت كه با اينكه غرق در اعتياد، قاچاق، موادمخدر، مافيا و آدمكشي است، اما پاي خواهر كوچكش كه به ميان ميآيد، حاضر نيست كمترين خطر و خدشهاي او را تهديد كند و تاب ديدن نوك انگشتپا تركردنش در بازيهايي كه خود در آن غرق است را ندارد. فيلم كمي مرا ياد گروه منافقان خود ايران هم مياندازد كه با يك هيجان و شعارهاي جذاب ظاهري، چه جواناني كه زندگي خود را فدا كردند. اكنون يا خارج از كشورند يا زندگي مخفي دارند يا عقايدي سركوبشده دارند و پير شدهاند و در زندگي واقعي هيچ چيز نشدهاند و به هيچكدام از افكار و شعارهايي كه برايشان سلاح به دست گرفته بودند، نرسيدهاند.
اگر تا اينجا اينگونه فيلم را برداشت كنيم همانطوري برداشت كردهايم كه دولت پرزيدنت ترامپ خواسته است، اما در بطن اين موضوعات انديشههاي جمهوريخواهانه يا كمي فاشيستي دولت فعلي امريكا ديده ميشود كه ميخواهد محدوديت و مبارزه با مهاجرت غيرقانوني را بهنوعي توجيه كند كه اگر مهاجران بيايند ممكن است دكل برق بتركانند و به ارتش و مردم حمله كنند، در ثاني مهاجران را مردمي شورشي، هيجانزده و بيخرد نشان دهد، از طرفي هرچند فيلم سعي كرده دولت را هم كاملا قديس نشان ندهد و مافياهاي مخفي قدرت و لابيها را هم پشتپرده ترسيم كند، اما اين ترسيم گناهان، بيشتر جنبه ردگمكني دارد كه بالاخره ما خودمان را هم پيامبر نشان ندادهايم اما انصافا چيزي از دولت ديده نميشود كه خيلي به ذوق بسنده بخورد و موجب ناراحتي شود، بلكه تمام تقصيرها را انداختند گردن يك سرهنگ نظامي كه به خاطر موضوعات شخصي دنبال اذيت و آزار اين خانواده بوده و بهمحض آنكه آن گروه قدرت مخفي فهميد سرهنگشان كمي دچار خطا شده سريع آدمكش فرستادند كه زحمتش را بكشد تا اينگونه علاوه بر حكومت ظاهري، حتي بهنوعي وجود مافياها و دستهاي پشتپرده امريكا را هم توجيه كنند.
اين رفتارها چندان بيسابقه و دور از ذهن نيست، زيرا رسانه و فيلم، بهويژه هاليوود كه ناچار است بودجههاي سنگين مصرف كند، نيازمند همراهي گسترده مالي و سياسي دولت و جريان امپرياليسمي است و در هر كشور، جز اين نيست، اما با دولت ترامپ اين خط سايه، معمولا كمي پررنگتر و ضخيمتر ميشود. براي مثال در دور قبل رياستجمهوري وي، فيلم روزي روزگاري هاليوود بهكارگرداني تارانتينو ساخته شد كه در آن بردپيت كه در فيلم بدلكار ديكاپريو است، در يك مبارزه دوستانه و بهاصطلاح روكمكني، بروسلي را بهشدت شكست ميدهد، اينسويهها را فاشيستي هم نخواهيم بگوييم، نوعي تلاش براي حماسي كردن كاذب فيلم، بهسود جريان حاكم كشور امريكا و احياي روحيات قدرتطلبي آنهاست.
همذاتپنداري عميق
به موضوع فيلم كه بخواهيم بازگرديم، از ديگرچيزهايي كه تحسينم را برانگيخت، تيپ و شخصيت ديكاپريو است. همه ميدانند و بر كسي پوشيده نيست كه دي كاپريو همانند تامكروز و برد پيت و ... از اسطورههاي زيبايي و مدل بودن است، يعني از آنهايي است كه ابتدا ظاهرش بيننده را درگير ميكند، سپس شخصيتش! اين است كه حضورش جان ميدهد براي فيلمهاي ستارهمحور كلاسيك، مانند فيلم موفق تايتانيك و دارودسته نيويوركي، اما سويهها دراين فيلم تغيير كرده و نقش اول را خداگونه و عاري از هرگونه اشتباه و مشكل ترسيم نكردهاند كه حسادت بيننده را برانگيزد، بلكه بهصورت رئال، مجموعه اشتباهات، خطاها، بدبختيها، فقر و بهطوركلي مشكلات و اشتباهات ممكن روزانه براي يك شهروند عادي نظير اعتياد، فريب خوردن و در دام گروههاي شورشي افتادن نيز به تصوير كشيده ميشود. بيننده با شخصيت فيلم همذاتپنداري عميق ميكند. نقش اول هم، آنقدر خوب و اندازه نقش خود را درآورده كه بيننده كاملا باورش ميكند، ميپذيرد و كمي مايه تسكين ميشود كه مشكلاتي كه من دارم را ابرستارههاي هاليوود هم دارند و كمي زندگي برايش تحملپذيرتر ميشود، همانند مناظره زرتشت و مغ در كتاب چنين گفت زرتشت نيچه، كه مغ به زرتشت گفت براي چه از عبادت در كوه و انزوا، نزد مردم بازميگردي؟! زرتشت گفت ميخواهم كمكشان كنم، مغ در پاسخ گفت: نميتواني باري از دوششانبرداري، تنها ميتواني باري بر دوش خود بگذاري و همراهشان حمل كني. دراين فيلم ديگر سعي نشده قهرمان را طوري نشان دهند كه كمر آدمفضاييها را ميشكند و دستكم هزار نفر را كتك ميزند، بلكه قهرمان را انسان بدبختي مانند بيننده نشان ميدهند كه يا بايد مانند سرهنگِ اين فيلم، بلهچَشمگوي بيچونوچراي مافوقها باشد و دست به هر جنايت و تزوير بزند كه در زندگي پيشرفت كند، يا بايد مثل ديكاپريو كه نميخواهد وارد لجنزار سياست و مسابقه آدمفروشي شود، فقر، بدبختي، انزوا و اعتياد را بپذيرد و تنها نقش قهرماني او، حفاظت از فرزندش است. دراين فيلم قهرمان مانند انسانهاي عادي عصباني ميشود، حقارت ميكشد، محتاج ديگران ميشود، دربهدر دنبال پريز برق براي شارژ ردياب يا گوشي خود ميگردد، هنگام پريدن از پشتبام براي فرار از ارتش، به زمين ميافتد و دستگير ميشود. در عوض سرهنگ ارتش مردي خونسرد، خشك و فاقد هرگونه احساسات ديده ميشود. حتي از آن هم فراتر، فردي ديده ميشود كه احساسات خود را كشته و هيچ حسي جز اطاعت از اوامر جهت ترفيع در او ديده ميشود، حال پس از آنكه با آزمايشDNA متوجه شد كه آن دختر، فرزند نامشروع خودش است، كمترين حسي به او پيدا نميكند و تنها فكر سربهنيست كردن او ميافتد، درصورتيكه ديكاپريو كه ميداند آن دختر، فرزندش نيست، با اينكه رنگينپوست است، بااينكه گستاخ و ماجراجوست، با اينكه مادرش او را به اين فلاكت انداخته، اما باز در زندگي تنها يك فلسفه دارد و آن حفاظت و عشق ورزيدن به دخترش است، اما شخصيت سرهنگ هم برايم جالب ميشود كه بيننده نفرتي به او پيدا نميكند، درواقع او گويا دشمنياش با ديگران بر سر موضوعات شخصي نيست و مانند صحبتهاي آيشمن، فرمانده كشتارهاي عظيم حزب نازي آلمان، ما فقط چرخدندهايم و كارها انجام خواهد شد، بيننده ميپذيرد كه سرهنگ تنها كاري را ميكند كه هر فرد ديگر هم كه جاي او در آن پُست بود، همان را ميكرد، اين است كه كينه شخصي به او پيدا نميكند بلكه انگشت اشارهاش به جريانهاي پشتپردهاي ميرود كه او را آنجا گذاشتهاند.
ريتم خونسرد و بيتفاوت فيلم
از ديگر موضوعات جالب فيلم، ريتم آن است كه كاملا غيرعادي است. ريتم فيلم طوري است كه وقتي مهمترين صحنهها هم ديده ميشود مانند حمله به پادگان ارتش، منفجر كردن دكلهاي برق، رابطه نامشروع اجباري با سرهنگ ارتش و بارداري از او، حمله ارتش به مقر پناهجويان، سقوط و دستگيري نقش اول فيلم و... انگار چيزهاي خيلي ساده هستند و نه موسيقي ريتميك اوليه تغييري ميكند، نه مكثهاي دوربين طولانيتر ميشود، نه سرعت ضربآهنگ تغيير ميكند، يعني تمام اتفاقات غيرعادي، از آنهايي كه در زندگي فرد عادي يكبار هم شايد رخ ندهد، مرتب درحال وقوع است و باز همهچيز انگار مرتباست و اتفاق خاصي رخ نداده. در ژانر فيلم كه گفته شده طنز سياه، بيشك مهمترين منظور آن همين ريتم آن است. ريتم خونسرد و بيتفاوت فيلم، اتفاقا به رفتار سرهنگ يا بدمن فيلم بيشتر شبيه است تا رفتار قهرمان و نقش اول. اصلا نميگويم ريتم فيلم بد است اتفاقا خودم لذت بردم و هيچ كسلكنندگي برايم نداشت، اما اين ريتم، نگاه و رفتار فيلم مطابق نقش قهرمان فيلم نيست كه عاشق فرزندي است كه فرزند خودش نيست براي نجات با هزار بدبختي و احساسات خود را بهخطر مياندازد، بلكه دقيقا مشابه بدمن است كه شايد بتوان فرمولي هم از همين نكته به دست آورد.
هيچكاك جملهاي دارد كه ميگويد: نقش منفي، فيلم را نجات ميدهد، احتمالا خودش هم نميدانسته چه گفته فقط غريزي و تجربگي آن را درك كرده، اما به موضوع مهمي اشاره كرده. شايد دليل اين فرضيه آن است كه در اكثر فيلمها، ريتم فيلم مطابق زندگي و نگاه نقش اول يا قهرمان است، اين است كه در تضاد با آن، نقش منفي بيشتر ديده ميشود، مانند لكهاي روي شيشه كه پيش از شيشه توجه را جلب ميكند، اين است كه بيننده معمولا بيآنكه خود بداند، با نقش منفي بيشتر مأنوس ميشود، موضوعي كه ايرانيها استاد بهدام افتادن در آن هستند، مثلا در فيلم مختار فرهاد اصلاني در نقش عبيداللهبنزياد و رضا كيانيان در نقش عبيداللهبنزبير، از خود مختار بسيار محبوبتر بودند، اما دراين فيلم چون ريتم و نگاه از ديد نقش منفي است اتفاقي يا اتفاقا نقش اول محبوبتر درآمده. وقتي روي فرش دست ميكشي در جهت خواب دست بكشي چيز زيادي نميفهمي اتفاقا در خلاف جهت خواب دست بكشي جنس قالي معلوم ميشود، حال با اين تضاد در ريتم، نقش اول بهتر لمس شده، بهرغم اينكه اكثر فيلمها دانش و علم به سرانجام رساندن قهرمان و ضدقهرمان را ندارند و معمولا جايشان معكوس ميشود، يعني بيشتر به نقش منفي علاقهمند ميشويم تا مثبت، اما در اين فيلم خوشبختانه يا اتفاقي نقش خيلي خوبي در تيپ و شخصيت ايجاد شده كه بيننده ميتواند با آن زندگي كند و بدبختيهايش كمي برايش قابلتحملتر ميشود، زيرا ميبيند ديكاپريو هم آن مشكلات را دارد، در مجموع ديدن اين فيلم را حتما و مصرانه به خوانندگان عزيز پيشنهاد ميكنم كه دراين زندگي پرمشغله و آلوده كمي فيلم خوب ببينيم و ياد بگيريم و ساعاتي را لذت ببريم.
هسته فيلم از چند موضوع نامرتبط شكل ميگيرد كه تقريبا تمام آنها را هم به سرمنزل مقصود ميرساند، زيرا حرف اضافه نميزند و تمركزش روي داستان است. آندره ژيد، منتقد بزرگ فرانسوي ميگويد كلاسيك يعني غلبه رئاليسم بر ايدهآليسم دروني، در هاليوود هم پس از آنكه دههها دنبال آدمفضايي و نيروييهايي بودند كه زمين را تهديد ميكردند و طبق معمول زحمت شكست دادنشان هم بر گرده ايالاتمتحده امريكا و احيانا متحدانشان بود، پس از آنكه سالها دنبال اين بودند كه يك نفر امريكايي لزوما قادر به كتك زدن سيصد، چهارصد نفر مردم ديگر است، پس از آنكه سالها مانند نديدبديدها در حال استفاده بيرويه از صنعت انيميشن و جلوههاي ويژه محيرالعقول و بيتوجيه بودند، خوشبختانه حال كمي سرشان به سنگ خورده از آن افكار فضايي، به زمين بازگشته و روي آن مستقر شدهاند تا ببينند حقيقت و زندگي يا حقيقت زندگي چيست و چه چيزي به درد بيننده عام ميخورد.
در اين فيلم حب و بغضي ديده نميشود و موضوعات شخصي و انتقامي نيستند بلكه آيين بيرحم و خونسرد قدرت را نشان ميدهد كه جز اين نيست. اما در ميان اين دنياي بيرحم آكنده از اشتباهات و نقشههاي پليد، دختربچهاي بيگناه به نام ويلا بزرگ ميشود كه عشق را در فيلم به ارمغان ميآورد، ديكاپريو كه ميداند دخترش، دختر سرهنگ است و مادرش هم از زمان نوزادي او همه دوستانش را فروخته تا خود را نجات دهد، او را مانند دختر خودش با عشق بزرگ ميكند و حتي توهين و دشنامهاي او را ميپذيرد و با اعتياد به هرويين و بدبختي او را بزرگ ميكند.