وقتي زاپاتا ميشويم
حسن لطفي
همين ابتداي نوشته بگويم به زعم نويسنده اين مطلب آنها كه اين روزها خشمگين هستند و در برخي خيابانهاي ايران فرياد ميزنند اعتراض دارند و اغتشاشگر نيستند. البته داخلشان نفوذيهايي هم هستند كه پي چيز ديگري ميگردند. همانطور كه وقتي سالهاي ۵۶ و ۵۷ در خيابانها شعار مرگ بر شاه سر داده بوديم توي جمع ما نفوذيهاي بلوك شرق و غرب بودند. قصدم تاييد شعارهاي آنزمان و اين زمان نيست. پي مسير ديگري هستم. پي درك آدمهايي مينويسم كه نداري، فقر، فساد، توهين، ديده نشدنها و... به تنگشان آورده است. پي زاپاتاهايي هستم كه قبل از رسيدن به قدرت دنيا را طور ديگري ميديدند و بعد كه در مقام وكيل و وزير... قرار گرفتند رعيتها يادشان رفت. سفره برادرانشان رنگين و صندوقهاشان پر از طلا شد.
رعيتها هم اگر اعتراض كردند جوابشان را همانطور دادند كه وقتي خودشان رعيت بودند از سركوبگرانه شنيده بودند. زير اسم مخالفان خط كشيدند و... اگر رمان زاپاتا نوشته جان اشتاين بك يا فيلم زاپاتا ساخته آليا كازان را نديدهايد بد نيست رمان را بخوانيد يا فيلم را ببينيد، وقتي به صحنه برخورد زاپاتا معترض و رييسجمهور ميرسيد متوجه منظورم ميشويد. در اين صحنه رييسجمهور به دهقانان گرسنه ميگويد صبر كنند و بيننده از زبان زاپاتا ميخواند يا ميشنود كه ما نان را با گندم ميپزيم نه صبر! رييسجمهور به جاي پاسخ نام او را ميپرسد و زير اسمش خط ميكشد و... زاپاتا و رعيتها مثل همه معترضين محق در نهايت پيروز ميشوند و زاپاتا خودش در مقام بالا قرار ميگيرد. فساد و نداري مردم دوباره آنها را معترض ميكند و اينبار زاپاتا است كه زير اسم معترضي، شجاع خط ميكشد.
گمانم اگر عاقل باشيم همچون زاپاتا كه براي لحظهاي ماند و فهميد فرقي ميان او و معترضين نيست بايد درنگ كنيم. به جاي حرف و حرف و حرف... پي ريشههايي باشيم كه از رعيت حامي و همراه مبارزي خشمگين بيرون آمده است. بهتر است روزنامههاي سالهاي ۵۶ و ۵۷ را بخوانيم، بهتر است بدانيم مردم تاج سر مسوولان هستند و صبوريشان، سكوتشان از نجابت است. بهتر است ديروز را فراموش نكنيم. منظورم سالهاي دور نيست، ديروزي است كه دشمن در دوازده روز خيال خام در سر داشت و ملت (همين ملت كه لبريز از اعتراضند و در خانه روزه سكوت دارند) نخواستند كنار اجنبي بايستند. آقايان زاپاتا مردم غيور ايران هيچوقت كنار اجنبي نبوده و نخواهند بود. مردم اعتراص دارند. يك عدهشان خشمگين توي خيابان آمدهاند و تعداد زيادشان از نجابت، از اعتقاد، از ترس يا.... ساكت در خانه نشستهاند.