زن عصيانگري كه با واژهها طغيان كرد
مهرداد حجتي
شاملو در سوگش سروده بود:
«به جستوجوي تو /بر درگاه كوه ميگريم /در آستانه دريا و علف / به جستوجوي تو / در معبر بادها ميگريم / در چارراه فصول / در چارچوب شكسته پنجرهيي /كه آسمان ابر آلوده را / قابي كهنه ميگيرد / به انتظار تصوير تو / اين دفتر خالي /تاچند / تا چند /ورق خواهد زد؟ / جريان باد را پذيرفتن / و عشق را / كه خواهر مرگ است / و جاودانگي / رازش را / با تو درميان نهاد / پس به هيات گنجي در آمدي / بايسته و آزانگيز / گنجي از آن دست / كه تملك خاك را و / دياران را /از اين سان / دلپذير كرده است / نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب ميگذرد /متبرك باد نام تو / و ما همچنان / دوره ميكنيم / شب را و روز را».
خبر مرگش توفاني در محافل ادبي تهران به راه انداخته بود. خبر چنان ناباورانه بود كه همه را در بهت و حيرت فرو برده بود. آخر او ۳۲ سال بيشتر نداشت. هنوز بسيار شعرهاي ناسروده براي سرودن داشت. بسيار حرفهاي ناگفته براي گفتن و بسيار ايدههاي تجربه نشده براي تجربه. آنقدر جوان كه ميتوانست چند دهه پربار زندگي كند و انبوهي شعر از خود باقي بگذارد. در همان فرصت كم، ۶ دفتر شعر از خود باقي گذاشته بود. يك فيلم مستند مهم هم ساخته بود. «خانه سياه است» تجربه بسيار گرانسنگي بود كه جايزه قديميترين و معتبرترين جشنواره فيلم مستند «اوبرهاوزن » را - در ۱۳۴۲ - به دست آورده بود. فروغ در آغاز رشد و شكوفايياش در كنار ابراهيم گلستان بود كه خيلي زود درگذشت. جهش خلاقانه او در آثارش گواه پيشرفت او در سالهاي منتهي به مرگش بود. هوشنگ ابتهاج سالها بعد در گفتوگو با مسعودبهنود گفته بود اين پيشرفت متاثر از همنشيني با ابراهيم گلستان پديد آمده است. اما هر چه هست، اين فروغ است كه آن آثار را پديد آورده است.
فروغ هرچند تنها زن شاعر نوگرا در ميان شاعران نامآور آن عصر نبود، اما مهمترين بود. مهمترين شاعر نوگراي آن عصر. او از سن كم سرايش شعر را آغاز كرده بود. در نوجواني هم خيلي زود عاشق شده بود و خيلي زود هم ازدواج كرده بود. تنها فرزندش - كاميار - را هم در پي همان ازدواج بهدنيا آورده بود. ازدواج با پرويزشاپور . ازدواج آنها فقط پنج سال دوام آورده بود. ازدواجي كه بسيار پرشور آغاز شده بود و بسيار تلخ و دردناك به پايان رسيده بود. او در ۱۶سالگي با پرويزشاپور ازدواج كرده بود. دوسال بعد، در ۱۸سالگي كاميار را بهدنيا آورده بود. سه سال بعد هم از همسرش جدا شده بود. در حالي كه تازه ۲۱ساله شده بود. اختلاف سني ميان او و پرويز شاپور بالاخره كار آن دو را به جدايي كشانده بود. شاپور ۱۱سال از فروغ بزرگتر بود و همين موجب شده بود كه شاپور تصور كند، امر تربيت همسر نوجوانش بر عهده او است. تصوري كه رفتهرفته آزاديهاي فروغ را محدود و او را از بسياري خلاقيتها دور كرد. فروغ پيش از ازدواج نشان داده بود دختري سركش و آزاده است و دليل شتابش براي ازدواج علاوه بر عشق آتشيناش به پرويز، رها شدن از قفسي بود كه در خانه پدري در آن گرفتار شده بود. پدر فروغ شخصيتي متفرعن داشت. سرهنگ بود. اخلاقي كاملا خشك و نظامي داشت. با فرزندانش سلوكي نداشت. فروغ در آن قفس با حداقل امكانات، به شكلي تحقيرآميز دوران كودكي و نوجوانياش شكل گرفته بود و ازدواج با پرويزشاپور را فرصتي براي رهايي از آن قفس يافته بود. او در يكي از نامههايش به پرويزشاپور نوشته بود:
«پرويز جان امشب ديگر از دست دادوفرياد و دعوا و مرافعه به اين اتاق پناه آوردهام. من از وقتي كه خودم را شناختم با اين چيزها مخالف بودم و هميشه آرزوي يك زندگي آرام و بيسر و صدا را ميكردم ولي گاهي اوقات خدا هم با آدم لجبازي ميكند. چه ميتوان كرد. همين الان توي حياط مشغول توطئهچيني هستند تا چراغ مرا از من بگيرند. ميداني اين اتاق كه گنجه من در آن قرار دارد چراغ برق ندارد و لامپ مدتهاست سوخته ... من هم هر شب تقريبا يك ساعت از چراغ نفتي استفاده ميكنم. صاحب خانهها [كنايه از خانوادهاش]عصباني شدهاند. مگر ميشود هم نفت سوزاند و هم برق . اين منطق آنهاست در صورتي كه روزي يك پيت نفت فقط براي روشن كردن اتو و اجاق مصرف ميشود .از صبح تا حالا مشغول جدال و مبارزه با اهل خانه هستم آنقدر گريه كردهام كه هنوز چشمانم ميسوزد. پرويز به من ايراد ميگيرند كه چرا هر روز براي تو نامه مينويسم من نميفهمم آخر مگركار گناه است، مگر من بدبخت آدم نيستم و حق ندارم كسي را دوست داشته باشم و براي او نامه بنويسم.
من حق ندارم به خانه شما بروم، حق ندارم پايم را از خانه بيرون بگذارم. من ديوانه ميشوم آخر مگر من زنداني هستم مگر من جز خانه شما جاي ديگري رفتهام مگر من جوان نيستم و احتياج به گردش و تفريح ندارم، ميگويم تنها نميروم دنبالم بياييد هر كسي ميخواهد بيايد مگر ميشنوند؟ گريه ميكنم فرياد ميزنم هيچ كس توي اين خانه حرف حسابي سرش نميشوديا اگر شعوري دارد از ترس نميتواند اظهاري كند همه خودخواه همه مستبد و زورگو هستند. من هم آخرسر فرار ميكنم جز اين چارهاي نيست يك وقت متوجه ميشوند كه من ديگر نيستم. چند روزي بود با هيچ كس حرف نميزدم فكر ميكردم اين طور بهتر است چون اگر من بخواهم يك كلمه حرف بزنم زود ديگران از فرصت استفاده ميكنند و دو مرتبه آن صحنههايي كه من از ديدنش نفرت دارم، تجديد ميشود. امروز صبح قيچي گم شده آخر من دزد هستم، مگر من قيچي راقايم كردهام تا بفروشم. من خودم قيچي دارم بعد از يك ساعت استنطاق و بازپرسي همين كه من در گنجهام را باز كردهام به گنجه حمله كردهاند من در اين خانه فقط يك گنجه دارم ولي اختيار آن هم با من نيست هر وقت كسي چيزي بخواهد زود از غيبت من استفاده ميكند ميخها كشيده ميشود و مقصود انجام مييابد بعد دو مرتبه قفل به حالت اوليه در ميآيد بعد از رفتن تو من سعي ميكردم هميشه اين نصيحت تو را كه ميگفتي با دقت باشم عملي كنم هر روز لباسهايم را سركشي ميكردم اسبابهايم را مرتب ميكردم گنجهام را چك ميكردم ولي متاسفانه در حمله تاريخي امروز همه اشيا آن به هم ريخته و ضايع شده البته من چيز مهمي نداشتم ولي اين كار شايستهاي نبود من هم تا ميتوانستم دفاع ميكردم پرويز جان به خدا بمب افكنهاي امريكايي در كره آنقدر خرابكاري نكردند كه صاحب خانهها امروز در گنجه من كردند . بالاخره قيچي پيدا شد و من راحت شدم يك ساعت بعد از بخت بد من ماتيك گم شد من كه هيچوقت ماتيك استعمال نميكنم باز مرافعه باز دعوا كه تهمت دزديدن ماتيك ... آه من بايد چه قدر احمق باشم كه حاضر شوم به خاطر يك ماتيك اين همه دعوا و مرافعه گوش بدهم (چراغ مرا بردند حالا من چه كار كنم؟)
(بعد از يك دعواي مفصل بقيه نامهام را برايت مينويسم آن هم در تاريكي) بالاخره ماتيك پيدا شد و خوشبختانه اين دفعه گنجه بدبخت از خطر حمله مجدد محفوظ ماند. عصري به علت اينكه زود براي خوردن چاي اقدام كردهام يك مشت سنگيني توي كلهام خورده بعد چون قصد رفتن به خانه شما را داشتم يك ساعت دعوا و گريه كردهام و بالاخره هم شب شده و مغلوب و سرشكسته تاريكي را بر روشنايي پر از جار و جنجال ترجيح دادهام .
اين است زندگي روزانه من. پرويزجان من گاهي اوقات فكر ميكنم كه نبايد اين چيزها را براي تو بنويسم و باعث ناراحتي خيال تو بشوم ولي خودت بگو اگر به تو ننويسم چه كسي حاضر ميشود به اين همه شكايت من گوش بدهد و چه كسي مرا مظلوم و بيگناه خواهد شمرد. زندگي من هم تماشايي است امشب ديگر همين قدر كافيست خداحافظ تو تا فردا شب... فروغ تو.»
اين نامه را فروغ پيش از ازدواج - در ۱۵ سالگي - براي پرويزشاپور نوشته است. از اين نامه و نامههاي ديگر او در آن سن و سال، ميتوان تسلط او را در نگارش ديد. بسيار روان و بيپروا مينوشته است. بيش از هركس بر احوال خود آگاه بوده است. روحيه ماجراجوي خود را درك كرده و در پي پر و بال دادن به آن بوده است. فاصله ميان اين نامه تا مرگش در ۳۲ سالگي، فقط ۱۷ سال بوده است. در اين فاصله زندگي او روي تند چنان پر شتاب پيش رفته است كه انبوهي ماجرا را در خود جا داده است.
۱۳۲۹ - ازدواج با پرويز شاپور
۱۳۳۰ - تولد فرزندش كاميار
۱۳۳۱ - انتشار دفتر شعر اسير
۱۳۳۲ - شروع اقامت در اهواز به دليل شغل همسر
۱۳۳۳ - بروز اختلاف با همسر
۱۳۳۴ - انتشار چاپ دوم دفتر شعر اسير
جدايي از پرويز شاپور
۱۳۳۵ - انتشار دفتر شعر ديوار
۱۳۳۶ - انتشار دفتر شعر عصيان
۱۳۳۷ - استخدام در سازمان فيلم گلستان به عنوان ماشيننويس و مسوول بايگاني
۱۳۳۸ - آغاز تدوين فيلم مستند يك آتش
سفر به انگلستان
شروع ساخت فيلمهاي مستند چشمانداز
۱۳۳۹ - همكاري با ابراهيم گلستان به عنوان دستيار و تدوينگر پنج قسمت از فيلمهاي مستند چشمانداز
۱۳۴۰ - بازي در فيلم خواستگاري به كارگرداني ابراهيم گلستان، همكاري در دوبله فيلم مهر هفتم به سرپرستي پرويز بهرام، بازي در فيلم دريا، ساختن فيلم تبليغاتي يكدقيقهاي براي موسسه كيهان
۱۳۴۱ - ساخت و نمايش فيلم مستند خانه سياه است
۱۳۴۲ - دريافت جايزه بهترين فيلم مستند از جشنواره جهاني اوبرهاوزن براي فيلم خانه سياه است، بازي در نمايشنامه شش شخصيت در جستوجوي نويسنده به كارگرداني پري صابري
۱۳۴۳ - انتشار مجموعه زيباترين اشعار فروغ فرخزاد، انتشار دفتر شعر تولدي ديگر، انتشار برگزيده اشعار فروغ، بازي در فيلم خشت و آينه به كارگرداني ابراهيم گلستان، سفر چهارماهه به آلمان، ايتاليا و فرانسه
۱۳۴۵- چاپ اشعار فروغ در آلمان، سوئد، انگلستان و فرانسه
اين مرور فهرستوار زندگي پرماجراي فروغ، نشان ميدهد او تازه به اوج شكوفايي و خلاقيت رسيده بود و تازه در مسير تكامل - چه در شعر و چه در فيلمسازي - قرار گرفته بود كه در آن سانحه مرگبار از دست رفته بود. مرگي هولناك كه فضاي ادبيات ايران را به كلي متاثر و سوگوار كرده بود. او در يكي از نامههايش پس از جدايي از پرويزشاپور به او نوشته بود: «اگر بگويم حالم خوب است دروغ گفتهام، چون سرگرداني روح من درمانپذير نيست و من ميدانم كه هرگز به آرامش نخواهم رسيد. در من نيرويي هست.نيروي گريز از ابتذال و من به خوبي ابتذال زندگي و وجود را احساس ميكنم و ميبينم كه در اين زندان پابند شدهام. من اگر تلاش ميكنم، براي اينكه از اينجا بروم تو نبايد فكر كني كه براي من ديدن دنياهاي ديگر و سرزمينهاي ديگر جالب و قابل توجه است نه ... من زندگي ميكنم براي اينكه زودتر اينبار را به مقصد برسانم... تنهايي روح مرا هيچ چيز جبران نميكند. مثل يك ظرف خالي هستم و توي مردابها دنبال جواهر ميگردم ... كاش ميتوانستم براي كلمه موفقيت ارزشي قايل بشوم ... ولي افسوس كه ديگر نميتوانم خودم را گول بزنم ... امروز خودم را توي آينه تماشا ميكردم. حالا كمكم از قيافه خودم وحشت ميكنم. آيا من همان فروغ هستم همان فروغي كه صبح تا شب مقابل آينه ميايستاد و خودش را هزار شكل درست ميكرد و به همين دلخوش بود.»
••
پايان بخش نخست. بخش دوم و پاياني اين نوشتار فردا در همين صفحه منتشر خواهدشد.