زيبايي كه ميفريبد
محمد تقيزاده
گاهي در تاريكي سالن سينما، يا پشت صفحه درخشان نمايشگر خانگي، اين پرسش قديمي به سراغمان ميآيد: آيا زيبايي تصوير و هجوم احساسات كافي است تا تجربهاي را سينمايي و اثرگذاري را ماندگار كند؟ اين پرسش، پس از تماشاي آثاري كه بيشتر بر تحريك حس نوستالژيك يا عاطفي مخاطب تكيه ميزنند تا بسط داستان يا عمق بخشيدن به شخصيتها، قوت ميگيرد.
فيلم جديد بابك خواجهپاشا، «سرزمين فرشتهها»، نمونهاي تازه از همين مسير آشناست؛ مسيري كه خود كارگردان پيش از اين در آثاري چون «آبي روشن» و «در آغوش درخت» پيموده و اكنون گويي قصد دارد با تكرار همان فرمول، بار ديگر همان حس را بازآفريني كند.
خواجهپاشا، از نامهاي شناخته شده سينماي ايران در حوزه آثاري با تمهاي عاطفي و بصري پررنگ است. او پيشتر نشان داده كه چگونه ميتوان با تكيه بر طبيعت، سكوتهاي معنادار، نماهاي طولاني و موسيقي متن فراگير، فضايي رويايي و احساسي خلق كرد.
در «سرزمين فرشتهها»، او بار ديگر از همان جعبه ابزار بهره ميبرد: تصاوير خوشرنگ و روغنزده از كودكان، آسمانهاي گسترده، موسيقي كه گاه حماسي و گاه ملودراماتيك بر كل فضا حاكم ميشود و اشاراتي به مفاهيم بزرگ و مقدس، مانند دفاع، مقاومت و معصوميت از دست رفته. اين عناصر، در نگاه اول، وعدهدهنده تجربهاي عميق و تأملبرانگيز هستند، اما پرسش اينجاست: آيا گردآوري اين المانها در كنار هم، لزوما به خلق يك اثر سينمايي كامل و تاثيرگذار منجر ميشود؟
الگوي زيباييشناسي اين فيلم، بيشباهت به زبان بصري و روايي افرادي چون ترنس ماليك و فيلمبردار پرآوازهاش، امانوئل لوپزكي، نيست. ماليك در دهه گذشته، با آثاري مانند «درخت زندگي» يا «روزهاي بهشت»، سبكي را تثبيت كرد كه در آن، روايت خطي و ديالوگمحوري به حاشيه رانده ميشد و به جاي آن، جريان سيال تصاوير، صداهاي طبيعت و موسيقي، حامل اصلي مفهوم ميشدند.
اين سبك -كه گاهي «سينماي شاعرانه» يا «تأملي» خوانده ميشود- طرفداران و منتقدان سرسختي دارد. حالا خواجهپاشا گويي ميخواهد در امتداد همين مسير حركت كند؛ مسيري كه در آن، تصوير زيبا، موسيقي گيرا و مفهوم كلي و انتزاعي (اينجا: مقاومت و معصوميت) ستونهاي اصلي اثر را تشكيل ميدهند.
اما مشكل اصلي «سرزمين فرشتهها»، شايد نه در انتخاب اين مسير، كه در نحوه پيمودن آن است. فيلم حول محور مقاومت و با تمركز بر يك زن و چند كودك، حركتي دوراني و تكراري را آغاز ميكند. موقعيتها عوض ميشوند: گاهي در خانهاي متروك، گاهي در ميان انبوه درختان، گاهي زير آسمان شب. اما اين تغيير مكانها، پيشروي روايي يا توسعهاي شخصيتي را به همراه ندارند.
گويي فيلمساز، يك ايده اوليه (تلخي جنگ و پاكي دنياي كودكان) را دراختيار دارد و سپس ميكوشد با چيدن پشتسرِ همِ صحنههاي زيبا و پرموسيقي، آن ايده را براي دقايق متوالي تكرار و تاكيد كند. نتيجه اين كار، نه يك قصه گويا و روان كه بيشتر به مجموعه مرتبطي از «تيزرهاي تبليغاتي» يا در بهترين حالت، يك «فيلم كوتاهِ كشيافته» شباهت پيدا ميكند.
در چنين آثاري، هر صحنه به تنهايي ممكن است از نظر بصري جذاب باشد، اما پيوند ارگانيك و ضروري با قبل و بعد خود ندارد. ميتوانيد فيلم را در دقيقه بيست متوقف كنيد، ده دقيقه بعد بازگرديد و احساس كنيد چيز مهمي را از دست ندادهايد؛ زيرا پيشرفتي در كار نيست، فقط «حالي» تكرار شده است.
اين همان نقطهاي است كه احساساتگرايي (سانتيمانتاليسم) از مسير همدلي صادقانه خارج و به سوي فريب و ارعاب عاطفي متمايل ميشود. فيلم با نمايش مكرر چهرههاي معصوم كودكان در برابر پسزمينههاي ويران يا خطرناك، با موسيقي كه مستقيم به احساسات ابتدايي ما (ترس، غم، اميد) اشاره ميكند، ميكوشد واكنش مشخصي را در مخاطب تحريك كند: «جنگ بد است» و «كودكان قرباني ميشوند». اما اين گزارهها آنقدر بديهي و كلي هستند كه بيانِ صرفِ آنها، بدون بستر روايي قوي و شخصيتپردازي باورپذير، به سطحيترين شكل ممكن تقليل مييابند. فيلم «با» احساسات مخاطب بازي ميكند، نه اينكه «از» احساسات براي عمق بخشيدن به درك مخاطب استفاده كند. اين تفاوت، كليدي است. در يك اثر عميق، ما با شخصيتها همراه ميشويم، ترسها و اميدهايشان را درك ميكنيم و سپس رنج يا شادي آنان را احساس ميكنيم. اما در اينجا، شخصيتها بيشتر به نمادهايي كاهش يافتهاند (زنِ مقاوم، كودك معصوم) و موسيقي و تصاوير زيبا، مستقيما و بيواسطه، دكمه احساسات ما را فشار ميدهند.
بابك خواجهپاشا تسلط فني قابلتوجهي دارد. ميزانسنهاي او، به ويژه در صحنههاي پاياني، از نظر تركيببندي تصويري، چشمنواز هستند.
استفاده از نور، رنگ و حركت دوربين حرفهاي است. موسيقي نيز به دقت انتخاب و در جاي خود قرار گرفته است، اما اين همه تدارك فني، در خدمت چه چيزي است؟ وقتي هسته مركزي اثر يعني روايت و شخصيت آنقدر نحيف و تكراري است، اين تزيينات فاخر، بيشتر به پوسته درخشان اما توخالي ميمانند. اين همان خطري است كه سينماي احساسمحور را تهديد ميكند: تبديل شدن به نوعي «زيباييشناسي خالص» كه در آن، تكنيك بر مضمون چيره ميشود و اثر، از جنبه انساني و ارتباطي خود فاصله ميگيرد.
سينما به عنوان هنري چندوجهي، ميتواند از زيبايي تصوير و قدرت موسيقي به عنوان ابزارهايي بينظير بهره ببرد. اما اين ابزارها زماني به اوج اثرگذاري ميرسند كه در خدمت روايتي باشند كه تماشاگر را نه در سطح كه در عمق وجودش خطاب قرار دهد. تكرار فرمولهاي موفق گذشته، اگر بدون ايده جديد و توسعه روايي باشد، ميتواند به جاي خلق تجربهاي تازه، تنها خاطرهاي محو از آثاري بهتر را زنده كند. «سرزمين فرشتهها» با همه زيبايي ظاهرياش، بيشتر يادآور اين خطر است: اينكه سينما گاهي ممكن است در دام زيباييهاي سطحي خود گرفتار آيد و از گفتوگوي واقعي با مخاطب بازبماند. تماشاگر امروز، هوشيارتر از آن است كه صرفا با تصاوير قشنگ و موسيقي غمانگيز فريب بخورد؛ او تشنه قصهاي است كه در آن، زيبايي، عمق داشته باشد و احساس، ريشه.