اميررضا اعطاسي
در سال ۱۹۳۸، هنگامي كه اروپا در آستانه پرتگاهِ جنگي ويرانگر ايستاده بود و چكمههاي فاشيسم و استالينيسم بر گلوي تمدنِ غربي فشار ميآورد، برتراند راسل، فيلسوف و منطقدانِ برجسته بريتانيايي، اثري را منتشر كرد كه نهتنها واكنشي به زمانه پرآشوبِ خود، بلكه تلاشي جاهطلبانه براي بازتعريفِ بنيادهاي هستيشناختي علومِ اجتماعي بود. كتاب «قدرت: تحليلِ اجتماعي جديد» (Power: A New Social Analysis)، فراتر از يك مانيفستِ سياسي ليبرال تلاشي است براي كشفِ «قوانينِ حركت» در جامعه بشري؛ تلاشي براي يافتنِ آن جوهرِ واحدي كه در پسِ تمامِ تحولاتِ تاريخي، از ظهورِ فراعنه تا سقوطِ والاستريت، پنهان مانده است.
راسل در اين اثر، با نثري كه تركيبي از دقتِ تحليلي كمبريجي و شورِ اخلاقي پيامبرگونه است، ادعايي جسورانه را مطرح ميكند: «مفهومِ اساسي در علومِ اجتماعي عبارت است از «قدرت»، به همان معني كه در علمِ فيزيك مفهومِ اساسي عبارت است از انرژي». اين گزاره كه سنگِ بناي تمامِ استدلالهاي بعدي كتاب است، چالشي مستقيم با دو روايتِ كلانِ مسلطِ قرنِ نوزدهم و بيستم بود: اقتصادِ كلاسيك (و نقدِ ماركسيستي آن) كه انسان را موجودي «سودجو» ميدانست و روانكاوي فرويدي كه او را اسيري در چنگالِ «ليبيدو» ميپنداشت. راسل اما معتقد بود كه انسان، فراتر از نان و جنسيت، تشنه «گسترشِ خويشتن» است؛ ميلي نامتناهي كه تنها با «خدا شدن» آرام ميگيرد.
امروز، در افقِ سال ۲۰۲۵، در حالي كه جهان با دگرگونيهاي شگرفِ تكنولوژيك، ظهورِ هوشِ مصنوعي عمومي (AGI) و سلطه بيچونوچراي غولهاي فناوري (Big Tech) روبهرو است، بازخواني اين متنِ كلاسيك ضرورتي دوچندان يافته است. آيا تحليلِ راسل از «قدرتِ برهنه»، «قدرتِ اقتصادي» و «تبليغات» ميتواند توصيفگرِ جهانِ پيچيده الگوريتمها، دادههاي بزرگ (Big Data) و سرمايهداري نظارتي (Surveillance Capitalism) باشد؟ آيا راهكارهاي او براي «رام كردنِ قدرت»، در عصرِ اتاقهاي پژواك و ديپفيكها، همچنان معتبرند؟ اين پژوهشِ جامع، با اتخاذِ رويكردي انتقادي-تحليلي و با بهرهگيري از سنتهاي فلسفي مدرن-از پراگماتيسمِ جان ديويي تا تبارشناسي قدرتِ ميشل فوكو و نظريه خشونتِ هاناآرنت-به كالبدشكافي دقيقِ اثرِ راسل ميپردازد تا نشان دهد كه چگونه اين فيلسوفِ تحليلي، با بصيرتي پيشگو، مختصاتِ استبدادِ نرمِ قرنِ بيست و يكم را ترسيم كرده است.
بخش اول: فيزيك جامعه (متافيزيك ميل به قدرت)
۱-۱. قدرت به مثابه انرژي: واسازي تقليلگراييهاي مدرن
راسل كتابِ خود را با يك حمله هستيشناختي به پارادايمهاي رايجِ زمانهاش آغاز ميكند. او معتقد است كه خطاي بزرگِ علومِ اجتماعي، تلاش براي ايزوله كردنِ اشكالِ خاصي از قدرت (مانند ثروت يا زورِ نظامي) و پنداشتنِ آنها به عنوانِ محرك نهايي تاريخ بوده است. او مينويسد: «اقتصاديانِ مكتبِ قديم و كارل ماركس كه در اين خصوص با آنها موافق بود گمان ميكردند كه در علومِ اجتماعي سودجويي اقتصادي را ميتوان انگيزه اساسي انگاشت و اشتباه ميكردند.»
استدلالِ راسل بر يك مشاهده روانشناختي دقيق استوار است: اميالِ انساني به دو دسته «متناهي» و «نامتناهي» تقسيم ميشوند. اميالِ متناهي، مانندِ گرسنگي و نيازِ جنسي، با ارضا شدن متوقف ميشوند. «مار بوآ وقتي كه خوراكش را خورد، ميخوابد تا آنكه دوباره گرسنه شود». اما انسان متفاوت است. اگر انسان تنها موجودي اقتصادي بود، تاريخِ بشر بايد پس از تامينِ رفاهِ نسبي به «پايانِ تاريخ» ميرسيد. اما راسل با طنزي گزنده ميگويد: «خشايارشا وقتي كه به آتن لشكر كشيد نه خوراك كم داشت و نه پوشاك و نه زن». پس چه چيزي خشايارشا، ناپلئون، يا جف بزوس را به پيش ميراند؟ پاسخِ راسل «تخيل» است؛ تخيلي كه حدودِ ممكنات را درمينوردد و ميلي نامتناهي به «قدرت» و «شكوه» (Glory) توليد ميكند.
در اين چارچوب، قدرت همچون انرژي در فيزيك، اصلي پايستار است كه تنها تغييرِ شكل ميدهد. ثروت (قدرتِ اقتصادي) ميتواند به قدرتِ نظامي (ارتشهاي خصوصي يا دولتي) تبديل شود؛ قدرتِ نظامي ميتواند با ايجادِ امنيت يا وحشت، عقايد را كنترل كند (قدرتِ بر افكار) و عقايدِ سازمانيافته (كيشها) ميتوانند به قدرتِ سياسي و اقتصادي منجر شوند. راسل تصريح ميكند: «قوانينِ علمِ حركاتِ جامعه قوانيني هستند كه فقط بر حسبِ قدرت قابلِ تبييناند نه بر حسبِ اين يا آن شكل از قدرت.» تلاش براي تقليلِ اين ديناميسمِ پيچيده به «زيربناي اقتصادي» (آنگونه كه ماركسيستها ميگفتند) يا «عقدههاي جنسي» (آنگونه كه فرويديها ميپنداشتند)، ناديده گرفتنِ سياليتِ ذاتي قدرت است.
اين نگاهِ «فيزيكال» به قدرت، به راسل امكان ميدهد تا پديدههايي را توضيح دهد كه نظريههاي تكعاملي در برابرِ آنها لكنت ميگيرند. براي مثال، چرا يك راهبِ بودايي كه هيچ ثروتي ندارد (فقدانِ قدرتِ اقتصادي) ميتواند امپراتوريها را به چالش بكشد؟ زيرا او فرمِ ديگري از انرژي اجتماعي-قدرتِ بر عقايد-را ذخيره كرده است كه در شرايطِ مناسب ميتواند به قدرتِ سياسي ِعظيم تبديل شود (مانند گاندي) .
2-1. مورفولوژي قدرت: برهنگي زور
راسل براي تحليلِ اين انرژي سيال، دست به يك ريختشناسي (Morphology) دقيق ميزند. او قدرت را نه بر اساسِ نهادها (دولت، كليسا)، بلكه بر اساسِ «روانشناسي اطاعت» طبقهبندي ميكند. اين طبقهبندي شاملِ سه فرمِ اصلي است: قدرتِ سنتي، قدرتِ انقلابي و قدرتِ برهنه.
الف) قدرتِ سنتي (Traditional Power): سكونِ عادت
قدرتِ سنتي بر نيروي عظيمِ «عادت» استوار است. در اين وضعيت، شهروندان از فرامين اطاعت ميكنند نه به خاطرِ ترسِ آني يا محاسبه سود، بلكه به اين دليلِ ساده كه «هميشه چنين بوده است». راسل قدرتِ پادشاهان و روحانيان را در اين دسته قرار ميدهد. ويژگي بارزِ قدرتِ سنتي، «مشروعيتِ ضمني» آن است كه هزينه اعمالِ قدرت را به شدت كاهش ميدهد. راسل مينويسد: «قدرتِ سنتي نيروي عادت را پشتيبانِ خود دارد؛ نيازي ندارد كه هر لحظه خود را توجيه كند.» اين قدرت معمولا با نوعي الهيات يا شبهالهيات گره ميخورد كه مقاومت در برابرِ آن را نه تنها جرم، بلكه «گناه» جلوه ميدهد.
ب) قد رتِ انقلابي (Revolutionary Power): ظهورِ كيشهاي نوين
زماني كه سنتها فرسوده ميشوند و عادتها كاركردِ خود را از دست ميدهند، «قدرتِ انقلابي» ظهور ميكند. اين قدرت متكي بر يك «كيش» (Creed) يا ايدئولوژي جديد است كه گروهي بزرگ را حولِ يك هدفِ مشترك متحد ميسازد. مسيحيتِ اوليه در برابرِ امپراتوري روم، پروتستانتيسم در برابرِ كليساي كاتوليك و ماركسيسم در برابرِ سرمايهداري، نمونههاي كلاسيك قدرتِ انقلابي هستند. راسل تحليل ميكند كه قدرتِ انقلابي ذاتا ناپايدار است؛ اين قدرت يا پيروز ميشود و خود به يك «سنتِ جديد» تبديل ميشود (مانندِ كليساي كاتوليك پس از كنستانتين) يا در صورتِ مواجهه با مقاومتِ شديد و طولاني، ماهيتِ ايدئولوژيك خود را از دست داده و به سمتِ استفاده از زورِ عريان ميل ميكند.
ج) قدرتِ برهنه (Naked Power): قصاب و گوسفند
شايد تاريكترين و در عينِ حال درخشانترين مفهومپردازي راسل در اين كتاب، مفهومِ «قدرتِ برهنه» باشد. او تعريف ميكند: «قدرتي را كه بر اساسِ سنت يا رضايت استوار نباشد، من قدرتِ برهنه مينامم.» اين قدرت، ماهيتي نظامي و قهري دارد و رابطه حاكم و محكوم در آن، شبيه به رابطه «قصاب و گوسفند» است.
راسل استدلال ميكند كه قدرتِ برهنه معمولا در دورههاي گذار (Interregnum) ظهور ميكند؛ زماني كه باورهاي سنتي مردهاند و باورهاي جديد هنوز متولد نشدهاند. او مينويسد: «دورههاي تفكرِ آزاد و نقدِ شديدِ سنتها، مستعدِ تبديل شدن به دورههاي قدرتِ برهنه هستند.» چرا؟ زيرا وقتي «تابوهاي» اخلاقي و سنتي كه قدرت را محدود ميكردند فرو بريزند، اگر عقلانيت و اخلاقِ انساني جايگزينِ آنها نشود، تنها چيزي كه باقي ميماند، «اراده معطوف به قدرتِ» عريان است. راسل ظهورِ هيتلر و استالين را دقيقا محصولِ چنين وضعيتي ميداند؛ جايي كه نه «حقِ الهي پادشاهان» وجود دارد و نه «قراردادِ اجتماعي دموكراتيك»، بلكه تنها زورِ سازمانيافته حكم ميراند.
3-1. ديالكتيك فرد و سازمان: فرسايشِ فرديت
راسل در فصلِ «سازمانها و فرد» به بررسي مكانيسمي ميپردازد كه در آن اراده فردي در برابرِ ديوانسالاري سازماني ذوب ميشود. او معتقد است كه با پيشرفتِ تمدن و پيچيدهتر شدنِ تكنولوژي، قدرت تمايل به تمركز در سازمانهاي بزرگ (دولتها، احزاب، كارتلهاي اقتصادي) دارد. در اين سازمانها، اقليتي كوچك از «فرمانفرمايان» (كه داراي ميلِ شديد به قدرت و اعتمادبهنفسِ بالا هستند) بر اكثريتي از «فرمانبرداران» (كه به دنبالِ امنيت و گريز از مسووليتند) مسلط ميشوند.
راسل با ارجاع به آلفرد آدلر، انسانها را به دو تيپِ روانشناختي تقسيم ميكند: آنها كه ميل به تسلط دارند و آنها كه ميل به اطاعت. خطرِ بزرگِ جهانِ مدرن اين است كه تكنولوژي (راسل در آن زمان به راديو و سينما اشاره ميكند و ما امروز به اينترنت) ابزارهايي را در اختيارِ اقليتِ قدرتطلب قرار ميدهد كه ميتوانند «روانشناسي توده» را دستكاري كرده و ميل به اطاعت را در اكثريت نهادينه كنند. او هشدار ميدهد: «بسياري از نيروها-مدارس، روزنامهها، سينما، راديو-دست به دستِ هم ميدهند تا يكنواختي (Uniformity) را در جوامعِ مدرن ايجاد كنند... و اين امر تاسيسِ دولتهاي توتاليتر را تسهيل ميكند.»
بخش دوم: آينه تمامنماي امروز (لوياتان در عصرِ سرمايهداري نظارتي)
اگر برتراند راسل امروز، در سال ۲۰۲۵، قلم به دست ميگرفت، احتمالا نيازي به تغييرِ چارچوبِ نظري خود نميديد، بلكه تنها مصاديق را بهروز ميكرد. مفاهيمِ او با دقتي حيرتانگيز، مكانيسمهاي حاكم بر جهانِ ديجيتالِ ما را توضيح ميدهند.
1-2. تبليغات و اتاقهاي پژواك: مهندسي رضايتِ الگوريتميك
راسل در تحليلِ پروپاگاندا مينويسد: «هرگاه دولتي انحصارِ تبليغات را در دست بگيرد... ميتواند مردم را به باورِ هر گزاره پوچي وادار كند.» او هشدار داد كه آموزش و رسانه ميتوانند به جاي روشنگري، ابزارِ «تلقين» شوند.
در سال ۲۰۲۵، اين «انحصار» از دولتهاي توتاليترِ كلاسيك به الگوريتمهاي هوشِ مصنوعي پلتفرمهايي چون توييتر (X)، تيكتاك و متا منتقل شده است. راسل ميگفت ناطقانِ سياسي دو لايه باور ايجاد ميكنند: ترس از دشمن و يقين به پيروزي. الگوريتمهاي سوشالمديا دقيقا بر همين منطق استوارند: آنها محتوايي را تقويت ميكنند (Amplify) كه «خشم» و «ترس» را برميانگيزد، زيرا اين احساسات بيشترين «درگيري» (Engagement) را ايجاد ميكنند.
مفهومِ «اتاقهاي پژواك» (Echo Chambers) در عصرِ ما، تجسمِ عيني تحليلِ راسل از «تعصبِ فرقهاي» است. راسل ميگفت اگر ارتباطِ آزادانه ميانِ عقايد قطع شود، هر گروهي ديگري را ديو ميپندارد. الگوريتمها با فيلتر كردنِ صداي مخالف و بمبارانِ كاربر با نظراتِ همسو، دقيقا همين «قطعِ ارتباط» را به شكلي سيستماتيك و نامرئي انجام ميدهند. نتيجه همان است كه راسل پيشبيني كرد: «زوالِ عقلانيتِ جمعي» و آمادگي براي پذيرشِ «قدرتِ برهنه».
2-۲. قدرتِ اقتصادي: ظهورِ فئوداليسمِ تكنوكراتيك
راسل در فصلِ هشتم، «قدرتِ اقتصادي»، حملهاي جانانه به اين ايده ميكند كه اقتصاد مستقل از سايرِ اشكالِ قدرت است. او معتقد بود كه قدرتِ اقتصادي (مالكيت) بدونِ حمايتِ قدرتِ نظامي و قانوني پوچ است. اما نكته درخشانِ او، اشاره به تفكيك «مالكيت» از «مديريت» است. او مينويسد: «شخصِ مهم آن كسي است كه قدرتِ اقتصادي را در اختيار دارد [مدير]، نه آن كسي كه صاحبِ جزيي از سهام است.»
اين تحليل، كليدِ فهمِ «بيگتك» (Big Tech) در ۲۰۲۵ است. مديرانِ شركتهايي مانند گوگل يا مايكروسافت، قدرتي فراتر از سرمايهدارانِ سنتي دارند. آنها «زيرساختِ واقعيت» را كنترل ميكنند. راسل ميگفت: «قدرتِ اقتصادي... موثر بودنِ پول و كالا در زندگي انساني است.» امروز، «داده» (Data) جاي پول را گرفته است. شوشانا زوبوف (Shoshana Zuboff) در نظريه «سرمايهداري نظارتي»، دقيقا همين نكته را بسط ميدهد: شركتها با استخراجِ دادههاي رفتاري ما (كه راسل آن را روانشناسي توده ميناميد)، نه تنها كالا ميفروشند، بلكه رفتارِ آينده ما را پيشبيني و كنترل ميكنند. اين شكلي از قدرت است كه راسل آن را تركيبي از «قدرتِ اقتصادي» و «قدرت بر عقايد» ميدانست؛ تركيبي كه بهزعمِ او، خطرناكترين نوعِ استبداد را ميسازد.
3-2. هوشِ مصنوعي: بازگشتِ «قدرتِ برهنه» در جامه سيليكون
تكاندهندهترين بخشِ كتابِ راسل براي خواننده امروزي، شايد هشدارهاي او درباره «قدرتِ تكنولوژيك» باشد. او با بصيرتي ترسناك مينويسد:
«آدمي كه قدرتِ ماشيني فراوان در اختيار دارد، اگر مهار نشده باشد، ممكن است خود را همچون خدا تصور كند... اگر انسان مانندِ خدايان رعد و برق را در اختيار داشته باشد، ممكن است وسوسه شود و آذرخش را بر سرِ مردم بكوبد.»
در عصرِ هوشِ مصنوعي، اين استعاره به واقعيت بدل شده است. سيستمهاي تسليحاتي خودمختار (AWS)، نظارتِ بيومتريك همگاني و سيستمهاي امتيازدهي اجتماعي (Social Credit)، ابزارهايي هستند كه به حاكمان امكان ميدهند بدونِ نياز به «اقناع» يا «سنت»، صرفا با تكيه بر برتري تكنولوژيك، اعمالِ قدرت كنند. اين همان تعريفِ دقيقِ راسل از «قدرتِ برهنه» است: قدرتي كه نيازي به رضايتِ رعايا ندارد.
راسل هشدار ميداد كه قدرتِ ماشين، ذهنيتِ حاكمان را تغيير ميدهد: آنها ديگر شهروندان را به چشمِ انسانهاي داراي روح نميبينند، بلكه همچون «اشيايي تابعِ قوانينِ فيزيكي» ميپندارند كه ميتوان مهندسيشان كرد. اين «شيءوارگي» (Reification) در منطقِ الگوريتميك AI كه انسان را به مجموعهاي از «نقاطِ داده» Data) (Points تقليل ميدهد، به كمال رسيده است.
بخش سوم: پيامبري به نام راسل (پراكسيسِ مهارِ قدرت)
1-3. دموكراسي راديكال: فراتر از صندوقِ راي
راسل در فصلِ هجدهم، «رام كردنِ قدرت» (The Taming of Power)، مانيفستي براي نجاتِ تمدن ارايه ميدهد. او معتقد است كه تنها راهِ جلوگيري از توحش، «توزيعِ قدرت» است. اما برخلافِ ليبرالهاي سادهلوح، او دموكراسي سياسي را كافي نميداند.
راسل مينويسد: «دموكراسي قديم و ماركسيسمِ جديد هر دو قصدِ رام كردنِ قدرت را دارند. اولي به اين دليل شكست خورد كه فقط جنبه سياسي داشت و دومي به اين دليل كه فقط اقتصادي بود. تا وقتي كه هر دو جنبه تركيب نشوند، به هيچ نوع راهحلي نميتوان دست يافت.»
پيامِ او براي ۲۰۲۵ روشن است: ما به «دموكراسي تكنولوژيك» نياز داريم. نميتوان انتظار داشت كه با حفظِ ساختارِ استبدادي در شركتهاي بيگتك (جايي كه يك مديرعامل براي ميلياردها نفر تصميم ميگيرد)، دموكراسي سياسي در دولتها دوام بياورد. راسل خواهانِ نظارتِ دموكراتيك بر كانونهاي قدرتِ اقتصادي است، اما همزمان هشدار ميدهد كه دولتي شدنِ اقتصاد (سوسياليسمِ دولتي) اگر با آزادي بيان و نقدِ بيرحمانه همراه نباشد، خود به هيولايي بدتر بدل ميشود.
2-3. آموزش: واكسيناسيون در برابرِ فريب
راهكارِ نهايي راسل، فرهنگي و تربيتي است. او معتقد است كه قانون به تنهايي نميتواند قدرت را مهار كند؛ «روانشناسي مردم» نيز بايد تغيير كند. او پيشنهاد ميكند كه هدفِ اصلي آموزش و پرورش بايد ايجادِ «ايمني در برابرِ بلاغت» (Immunity to Eloquence) باشد.
راسل با طنزي آموزشي مينويسد: «اگر اختيارِ آموزش و پرورش به دستِ من بود، كودكاني را در معرضِ كلامِ شديدترين و بليغترين مدافعانِ انواع و اقسامِ مسائلِ سياسي قرار ميدادم» تا آنها ياد بگيرند كه چگونه دروغ را از حقيقت تمييز دهند. در عصرِ «فيكنيوز» و اطلاعاتِ غلط (Misinformation)، اين ايده كه امروزه «سوادِ رسانهاي» و «تفكرِ انتقادي» ناميده ميشود، حياتيترين مهارتِ بقاست. راسل ميگويد: ما بايد شهرونداني تربيت كنيم كه «شكاكيتِ علمي» داشته باشند؛ كساني كه نه زودباورند و نه بدبينِ مطلق، بلكه «دليل» ميخواهند.
3-۳. موخره: اميد در لبه پرتگاه
برتراند راسل كتابِ «قدرت» را با هشداري لرزان، اما اميدواركننده به پايان ميبرد. او ميداند كه ميل به قدرت در نهادِ بشر شعلهور است و علم ابزارهايي ويرانگر به اين ميل بخشيده است. اما او به «خرد» و «همكاري» ايمان دارد. او مينويسد: «براي جهان اميدي نيست مگر آنكه بتوانيم قدرت را مهار كنيم و آن را نه در خدمتِ اين گروه يا آن جبارِ متعصب، بلكه در خدمتِ تمامي نوعِ بشر به كار گماريم... زيرا كه علم وضعي پيش آورده است كه يا همه بمانند يا همه بميرند.»
اين جمله كه در سايه بمبافكنهاي ۱۹۳۸ نوشته شد، امروز در سايه سرورهاي هوشِ مصنوعي ۲۰۲۵ طنيني مهيبتر دارد. راسل به ما ميآموزد كه تكنولوژي سرنوشتِ محتومِ ما نيست؛ قدرت نه در سيليكون و نه در اتم، بلكه در «اراده انساني» نهفته است. اگر بتوانيم اين اراده را از «سلطه» به «همبستگي» تغيير دهيم، شايد هنوز راهي براي خروج از غارِ افلاطوني ديجيتال وجود داشته باشد. راسل، فيلسوفِ قدرت، نه پيامبرِ نااميدي، بلكه معمارِ اميدِ مشروط بود؛ اميدي كه شرطِ تحققِ آن، شهامتِ نگريستن در چشمِ لوياتان و گفتنِ «نه» است.