ساختارشكني يا تسليم؟
كامران مشفق آراني
ساليان دور كه هنرجوي رشته معماري بودم، هر موقع در سر كلاس طراحي، هنرجويي معنايي فلسفي براي طراحياش پيدا نميكرد ميگفت اين طرح ديكانس است، منظورش اين بود كه ديكانستراكتيو طراحي كرده و دست به ساختارشكني زده. اساتيد آن دوران از روي طبع بلندشان اغلب سر تكان ميدادند و از اين مهم به آساني ميگذشتند، تا اينكه يك روز يكي از اساتيد فريادش بلند شد كه آخر مگر ميشود اصول ابتدايي را ندانست، ساختار و فرم را نشناخت و دست به نام ساختارشكني به خلقي زد كه هيچ بويي از فلسفه وجودي نبرده. اين داستان تمام شد تا سال گذشته كه دوست صميميام كه شيفته سينماي هاليوود است، تصميم گرفت با كمك هوش مصنوعي داستان خلق كند و آن را در قالب پادكست منتشر كند.مدتي بعد او يك داستان كوتاه علميتخيلي برايم ارسال كرد كه در سيبري و آلاسكا ميگذشت. از روي كنجكاوي، داستان را چندين مرتبه با دقت مطالعه كردم كه آيا او موفق شده با كمك اين مدلهاي زباني دست به چنين خلقي بزند؟ به لحاظ فرم كاري كرده بود كه بد نبود و اين نشان ميدهد ابزارهاي پيشرفته، فرم را به خوبي درك كردهاند. اما مساله آنجا جالبتر شد كه او تصميم گرفت آن را در قالب يك فيلم كوتاه به كارگرداني خودش و با كمك هوش مصنوعي بسازد. راستش ترسيدم، ياد وسترن اسپاگتي افتادم كه اگرچه آثار فاخري خلق كرد اما چندين برابر همان، فيلمهاي بيكيفيت و مبتذل به سينما عرضه كرد.
وسترن اسپاگتي در دهههاي۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ توسط سازندگاني عمدتا ايتاليايي ساخته ميشد، فيلمهايي كه در اسپانيا فيلمبرداري ميشدند و داستانشان در غرب وحشي امريكا ميگذشت، با بودجه كم، خشونت بيشتر و اخلاقيات مبهمتر. صدها فيلم مبتذل با فيلمنامههاي كليشهاي و تكيه بر خشونت توليد شدند، محصول صنعت B-movie بودند كه براي سودآوري سريع ساخته ميشدند. اما در ميان اين انبوه، سرجيو لئونه با تريلوژي دلار و سپس «روزي روزگاري در غرب»اين ژانر را از سطح فيلمهاي درجه دو به اثر هنري ارتقا داد. او سبكي منحصربفرد خلق كرد با تنشهاي طولاني، سكوتهاي دراماتيك، كلوزآپهاي تأثيرگذار و موسيقي انيو موريكونه كه خود شخصيت روايي شد. لئونه ثابت كرد كه سينماي ژانر ميتواند هم سرگرمكننده و هم هنري باشد، با وجود اينكه اكثريت اين فيلمها توليدات فراموششدني بودند.
حالا سينماي مستقل با چالشي مشابه روبهروست. هوش مصنوعي وعده ميدهد موانع بودجه و امكانات را برطرف كند، توليد موسيقي متن بدون نياز به آهنگساز، طراحي صحنههاي پيچيده با كمك تصاوير مولد، تدوين سريعتر با الگوريتمهاي هوشمند و بازنويسي ديالوگها. فيلمسازي كه در گوشهاي از جهان با تلفن همراه كار ميكند حالا ميتواند به ابزارهايي دسترسي داشته باشد كه تا ديروز انحصار استوديوهاي بزرگ بود، اما اين دموكراتيزه شدن قيمتي دارد.
نخستين تهديد يكسانسازي است، هوش مصنوعي بر اساس دادههاي موجود آموزش ميبيند يعني آنچه قبلاً ساخته شده، آنچه موفق بوده، آنچه «استاندارد» است. سينماي مستقل اما براي شكستن استانداردها زاده شده، وقتي ابزاري به شما ميگويد چه موسيقي متني «مناسب» است يا چه زاويه دوربيني «تأثيرگذارتر»، در واقع شما را به سمت ميانگين ميكشاند نه به سمت تفاوت. آندره بازن، منتقد و نظريهپرداز سينما، بر اين باور بود كه سينما بايد واقعيت را به شيوهاي صادقانه و غيرواسطهاي ثبت كند و مخاطب بايد آزادي تعبير و تفسير خود را داشته باشد. در دنيايي كه هوش مصنوعي تصميم ميگيرد چه چيزي «بهتر» يا «مناسبتر» است، اين آزادي تفسير و صداقت هنري به خطر ميافتد، چرا كه الگوريتم طبق آنچه در گذشته «كارساز» بوده عمل ميكند نه آنچه بايد باشد.
تهديد دوم مساله مالكيت معنوي است، هوش مصنوعي با تصاوير، موسيقي و متون ميليونها هنرمند آموزش ديده، اغلب بدون رضايت آنها. استفاده از چنين ابزاري يعني مشاركت در نظامي كه حقوق خالقان را ناديده ميگيرد، براي فيلمساز مستقلي كه خود براي شناخته شدن و احترام به كارش ميجنگد اين تناقضي اخلاقي است.
و در نهايت تهديد سوم و شايد مهمترين آن از دست رفتن مهارتهاي اساسي است، زماني كه نسل جديد فيلمسازان با هوش مصنوعي بزرگ شوند ممكن است هرگز ندانند چگونه نور طبيعي را بخوانند، چگونه با بازيگران ارتباط برقرار كنند، چگونه تصادفات خوشايند صحنه فيلمبرداري را به فرصتي هنري تبديل كنند. اين دانشهاي ضمني جان سينماي مستقلاند، همانطور كه آن استاد معماري فرياد زد كه نميشود بدون شناخت ساختار و فرم دست به ساختارشكني زد.
با اين حال انكار فرصتها نادرست است، هوش مصنوعي ميتواند كارهاي تكراري و زمانبر را ساده كند، رنگبندي اوليه تصاوير، تميز كردن صدا، حتي ترجمه زيرنويس به زبانهاي مختلف براي دسترسي جهاني. اگر اين ابزار بهدرستي استفاده شود ميتواند زمان و پول را براي جايي كه واقعاً اهميت دارد، كار با انسانها و ساختن لحظات واقعي، آزاد كند. برخي فيلمسازان مستقل از هوش مصنوعي به عنوان ابزاري مفهومي استفاده ميكنند، درباره خود تكنولوژي فيلم ميسازند، اين رويكرد انتقادي كه ابزار را زير سوال ميبرد ميتواند مسيري باشد كه هم معاصر و هم متعهد به ارزشهاي سينماي مستقل بماند.
جامعه سينماي مستقل واكنشهاي متفاوتي نشان داده، برخي هنرمندان كاملاً از استفاده خودداري ميكنند و آن را خيانت به هنر ميدانند، برخي ديگر با احتياط آزمايش ميكنند به دنبال راهي براي استفاده بدون از دست دادن هويت هنري. جشنوارههاي مستقل در حال تعريف سياستهاي خود درباره آثار توليدشده با هوش مصنوعياند، اتحاديههاي نويسندگان و بازيگران در اعتصابات اخير خود محدوديتهاي جدي مطالبه كردند.
آيا بايد اين پديده را جدي گرفت؟ پاسخ قطعي است، بله، نه به اين معنا كه حتماً پايان سينماي مستقل است بلكه به اين معنا كه تحول بنياديني در حال شكلگيري است. تاريخ سينما همواره با تكنولوژي گره خورده، صوت، رنگ، ديجيتال همه با مقاومت و پذيرش همراه بودند. هوش مصنوعي متفاوت است چون نه تنها ابزار توليد بلكه فرآيند خلاقيت را زير سوال ميبرد، سينماي مستقل بايد موضعي هوشمندانه و اخلاقي بگيرد، نه رد كور نه پذيرش بيچونوچرا، بلكه استفاده انتقادي، شفاف و مسوولانه. شايد پاسخ اين است كه هوش مصنوعي را به همان شكلي ببينيم كه هر ابزار ديگر را ميديديم، مداد در دست شاعر شعر ميسازد و در دست ديوانسالار فرمان اعدام، مهم آن است كه دست كه نگهاش ميدارد؛ همچنان انساني باشد با نگاهي مستقل، كسي كه اصول و ساختار را ميشناسد و سپس با آگاهي دست به ساختارشكني ميزند نه از روي ناآگاهي.